سر زلفت ز بالا بر زمین افتاد و خوشحالم که بهر خاکساران آیتی از آسمان آمد
گفتی که مسلمانم و ماه رمضان ست .. بوسی بده افطار کنم ... وقت اذان است در وصف تو بانوی تغزل چه بگویم؟ چیزی که عیان ست چه حاجت به بیان ست؟ هم قامت سرو از قد رعنات خمیده هم در طلبت غنچه چنین جامه دران ست ... پرسید :چه...
چه نیازیست به این زلزله ها، یک عمریست دل تنگ من از این فاصله ها می لرزد...!
گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی
گرچه محتاج معلّم نیست آن بیدادگر فتنه با چندین زبان آموزگارِ چشمِ توست.
دختر همسایه در ظاهرحلیم آورده بود باطنا یک کاسه شیطان رجیم آورده بود زندگی جبر جهنم بود تا در باز شد آه گویا عطر جنت را نسیم آورده بود دست و پا گم کرد تا آن دست و پا را دید" دل ظاهرش مصراع نابی از کلیم آورده بود زیر...
کجای زندگی ام ایستاده ای ؟ حس مجهول این روزهایم ، نیمه ات در قلبم ، نیمه ی دیگر هم از مغزی ، که از کار افتاده درون قلبم افتاده ای شب ها ، چشمانم را خواب می برد خودم را اما مدت هاست که باد برده است
ﺧﯿﻠﯽﻫﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻨﮓ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ. ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﺿﺮﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ. ﺑﻌﻀﯽﻫﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺍﺳﺖ. ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﺁﻣﺎﺩﻩ کرده ای ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﯽﺩﻓﺎﻋﯽ، ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺟﻨﮓ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺟﻬﺎﻥ، ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺮﮒ
به خواب ظلمت آلودیم شب های زلالی را دریغا ما ندانستیم قدر آن لیالی را! به جای شمعدانی های سرشار از شکوفایی کنار یکدگر چیدیم گلدان های خالی را مزار از دشت می سازند و تابوت از صنوبرها خدایا کی به پایان می بریم این مرگ سالی را! کسی با...
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
یک روز -شاید زود، شاید دیر- می فهمی زخم زبان مردمِ نامرد یعنی چه؟! .
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست شعر میخوانم برایت...
جمعه هایی که می رسند از راه شنبه هایی که باز در راهند غصه هایی که اول هفته عقده هایی که آخر ماهند دلخوشی ها که عمر می بخشند درد هایی که عمر می کاهند سال هایی که می روند از عمر عمر هایی که تند و کوتاهند شب کسانی...
تا ابر کشاندند مرا، آب ندادند بر تاب نشاندند ولی تاب ندادند از بهره ی شاهنده ی تقطیرِ نجابت - یک جرعه به من جاذبه ی ناب ندادند آن گاه که با دشنه بریدند حضورم - بر تیغه ی زنگاریِ آن ساب ندادند از ماهِ نگاه ام که ننوشیده گذشتند-...
پُر از شکوفه می شوم به خوشه ی نمای تو به کمترین اشاره از شعاعِ دیده های تو در این مرورِ پُر تنِش، که سینه زخم می شود - مرا نفس پُر است از لطافت ِ هوای تو نیازِ من به تو چنان گشود عرش ِ واژه را که سر...
لبخند و اشک، شادی و غم، رنج و آرزو از ما به دل مگیر، همین است زندگی
هرکسی روی تورا دید از این کوچه نرفت ترسم این استمنای دگری رخ بدهد...!
در وفاداری ندیدم هیچ کس را مثل تو ای غم از حال دلم یک لحظه غافل نیستی
چون کفش کهنه بی کس و تنها مرا گذاشت روز نیاز همسفرم را شناختم
مکانی برایت بِه از دل ندارم اگر عیب این خانه تنگی نباشد
بر چاک های سینه منِه مرهم ، ای طبیب ما عاشقیم و سینهٔ ما چاک چاک بِه!
حرفهایش از نوازشهای او شیرین تر است از هر انگشتش هنر می ریزد از لب بیشتر
من اگر جای خدا بودم برای ظالمین خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشت!
از خیالِ تو به هر سو که نظر می کردم پیش چشمم در و دیوار مُصور می شد!