شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
هر چند که سرد است جهان با دلِ خونم؛
جاری ست، از او، غم، به رگِ حسّ جنونم؛
صد شکر که در فصلِ زمِ پُرنمِ دنیا،
با مهرِ محبّت شده دل گرم، درونم!
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
ای سنبله مو ، چون گل رعنایی تو
طنّازی و ریحانه و مهسایی تو
ای فتنه گر دین و همه دنیایم
خاتون غزل ، باده ی صهبایی تو
بادصبا
مادر
بین خوبان همیشه تک مادر
یار و غمخوار و بی کلک مادر
خانه از عطر بودنش روشن
گل خوشبوی مشترک مادر
سوی گهواره می رود تا که
به تکان آورد فلک مادر
مثل تندیسی از وفاداری
عاشقی را زند محک مادر
زندگی شاهد ترانه اوست
صد گل و باغ...
دلم به ویرانیِ یک خانه آباداست
که ترکه دیوارش مرزبین دوجهان است
درون هرکسی ست حرفای ناگفته
درون هردیواری ست پرازلانه های مورچه
یک نفرمیسازدبرای یار درقلبش خانه
چهاردیواریِ دیگری پرازکفش های لنگه به لنگه
همه درظاهرزیباوشادند
درون خانه هارانتوان دید...!
•نگین رازقی•
باران که زده ، عطر تو پیچیده گلم
چندین غزل از چشم تو باریده گلم
در صبح زمستانی و از خنده ی تو
در باغ دلم عشق تو روییده گلم
-بادصبا
چون باده نابی و خمارت هستم
دلداده ی بی صبر و قرارت هستم
دلتنگ تو ام بیا به سویم ای عشق
در فصل خزان یاس بهارت هستم
-بادصبا
شاد کن جان من، که غمگین است
رحم کن بر دلم، که مسکین است
روز اول که دیدمش گفتم:
آنکه روزم سیه کند این است
روی بنمای، تا نظاره کنم
کارزوی من از جهان این است
دل بیچاره را به وصل دمی
شادمان کن، که بیتو غمگین است
بیرخت دین...
تاریک و یخ بسته
از زندگی خسته
وقتی طلوعم کرد...
دنیا که زندان شد
تا مرگ پایان شد
عشقت شروعم کرد!
در بطن غم بودم
دلگیر و کم بودم
این بار بیدارم...
می پیچد عطر یاس
از عمق این احساس
من دوستت دارم!
خورشید یعنی: تو!
امید یعنی: تو!
هستی...
نمی چکد
امشب خیال گریه دارم و اشکم نمی چکد
دل را به ناله می سپارم و اشکم نمی چکد
آواره گشته لابه لای دو بازوی خسته ام
زانو به سینه می فشارم و اشکم نمی چکد
سر بر سر دلم نهادی و من سر به شوق تو
بر خاک...
دلم بعد تو سهمش بی قراری است
و اشک از دیده ام هر لحظه جاری است
بهار خنده هایم شد زمستان
بیا دل را به عشقت نو بهاری است
-بادصبا
صدای عشق ، جانم گفتن توست
دلم شاد است ، شادی بودن توست
هوای پر کشیدن دارد این دل
تمام آرزویم دیدن توست
-بادصبا
درمان و درد من که بدست حبیب شد
اینگونه شد که قاتل من خود طبیب شد
رویای من اگرچه بدون تو مبهم است
فکری بکن که سائل تو بی شکیب شد
ازگونه های تو دل من در هوس بماند
بدبختی ام ببین که چگونه زسیب شد
لطف فراق توست که...
هوا تاریک و من دلتنگ و خسته
غمی سنگین به چشمانم نشسته
اگر قلب شکسته می خری تو
خداوندا دل من هم شکسته
ابوالقاسم کریمی
چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط میگفت خودم را کشتم و درمان خود کردم...
من که جانم را به راهت داده ام
جانا نگاهم کن
اگه دیوانه ام تو سر به راهم کن...
برشی از ترانه
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را
آنچه گفتند و سرودند...
تو آنی!
خود تو جان جهانی!
گر نهانی و عیانی!
تو همانی که همه عُمر به دنبال خودت نعره زنانی...
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی...
همه...
دزدیده چون جان میروی اندر میان جان من
سرو خرامان منی،ای رونق بستان من
چون میروی بی من مرو،ای جان جان بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو!ای شعله تابان من...
دیده،دلتنگِ همان قاتلِ جانست هنوز
جغدِ ماتم زده در گوشه بامست هنوز
گرچه چون باد سحر رفت و دگر بازنگشت
دلِ بیچارهِ من،در پی آنست هنوز...
در میان دست هایت عشق پیدا می شود
زیر باران نگاهت نسترن وا می شود
با عبور واژه ها از گوشه ی لب های تو
مهربانی های قلبت خوب معنا می شود…