عطر پرتقال می گیرد نفسم از تو که می گویم نارنجی می شود دنیایم تو را که می بینم. و تو بکرترین منظره ای مثل درخت پرتقالی که در پاییز به بار نشسته باشد! پر از بوسه پر از دوستت دارم...
تو نباشی... پاییز هم به دل نمی نشیند "تویی" طپش روزهای من نبضِ زندگی ام
چه کسی گفته پاییز دلگیر است؟ اصلا انگ دلگیری به پاییز نمیچسبد فصل انار فصل نارنگی فصل رنگ های قرمز و نارنجی فصل بادهای باموقع و بی موقع که میپیچد لای موهایت و عطرش مرا مست میکند فصل قدم زدن زیر باران کجایش دلگیر است؟ به هوای سرمایش دستانم را...
یک شهر با عاشقانه های من عاشق شد اما من هنوز هم چشم به راه تو ایستاده سر کوچه ی هر وقتم نه تو نمی آیی و نه عاشقانه های من بند می آید... خدا می داند که چه شود عاقبت این همه تاخیر در آمدن تو ...
سالهاست نبودَت را پایِ پاییز می نویسم! دِلم راضی نمی شود قبول کُند، تو مَرا نخواستی! وگرنه این پاییزِ بیچاره هَربار، باران های عاشقانه اش را... برگ های نارنجی اش را... خودش را، آماده ی آمدَنت میکند!
شبیه بمب ساعتی ست خنده هایت... تو بترک از خنده من بمیرم...
یک بار تو شاعرِ من باش تو عاشقِ من باش وُ مرا دوست داشته باش که من لذت دوست داشته شدن یادم نرود وُ تو، لذتِ دوست داشتن
خیابان ها را اشتباه ساخته اند، وقتی هیچ کدام نمی توانند من را به تو برسانند شاید مهندس هایش هیچ گاه عاشق نبوده اند ..
ای من به فدای اون همه ناز نگاهت دلبر
می گویی سلام و تمام ترانه های عاشقانه جهان در من جاری می شود
طلوع آفتاب در نیمه شبان؛ چشم هایت
از خواب من گذشته ای به آرامیِ قویی در دریاچه ی پاییزی
نیمه شب ِ گیسوانت کنار می رود؛ ماه ِ تمام
دوباره بوی شب بوها بلند شده یا تو از این حوالی گذشته ای؟!
I love you... only you... forever... عاشقتم... فقط عاشق تو... برای همیشه...
اگر سهم من از چشمت اسارت بردن دل بود من این حبس و اسیری را به صد جان آرزو کردم...
خدا به خیر کند عاقبت این همه زیبایی را ان شاءالله در آغوش من
«تو»دوست داشتنی ترین نسخه ای هستی که می شود پیچید!
میگم دلبر از بقیه که تاریخ تولدمو بپرسى قد و قواره مو که نگاه کنى شناسنامه مو که ببینى همه یه تاریخ مشترک از چند سال پیش رو میگن!! اما از خودم که بپرسى.. آدرس اون روز عصرى رو بهت میدم که با چشمآت خندیدى و منو به دنیآىِ روشنِ...
می بویم گیسوانت را تا فرشته ها حسودی کنند شانه می زنم موهایت را تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا شعر میگویم برای تو تا کلمات کیف کنند مست شوند بمیرند...
"ماندن" تنها انتخاب من است؛ گاهی کنارت، گاهی چشم انتظارت...
بهار بی حضور لبخندهایت کابوس تمامی فصل هاست می خواهم دوستت داشته باشم شکوفه، بهانه یِ رویشِ نفس هایِ سبزِ تو و تو پیراهنی، که بر تنِ فصل ها عشق می پوشاند ...
بهار لابلای موهای " تو" خانه دارد و باران به یمن بودنت می بارد... نسترن ها از برق چشمان تو می رویند و آغوشت اردیبهشتی ترین بهار دنیاست...
وآن جا که هیچ کس به یاد ما نیست؛ تو را عاشقانه مےبوسم تا با گرمے نفس هایم به لبانت جان دهم...