متن عطیه چک نژادیان
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عطیه چک نژادیان
به قتلگاهِ بشر، فریاد کن، ای دل!
صدای خستهی خود را، شاد کن، ای دل!
اگرچه خامشی آیین اهل دنیاست،
تو سینه را به شرر، آزاد کن، ای دل!
ز خاک خفتهٔ این عصر بیخجالتِ کور،
قیام اشک و دعا ایجاد کن، ای دل!
میان جمع نظر بسته، چون سحر...
در دل شب چو یوشیج به خلوتش بنگرید
زخم زبان زمانه، دلش ز جا برکنید
گفتند شعر نو که چه سود دارد، بگو!
این گل بینشان راچرا کسی نرویید؟
چون گل درون صحرای خارزار وجود
هر واژهاش به طعنه، ز هر دهان بشنود
اما سکوت او چو نسیم صبح دمید...
گذشت روز و شب اما، چه جانکاه و کبود
نمیگذاشت که از زخم دل شوم آسود
نگفت روز و شب آسان عبور خواهد کرد
ز روی روح من اما گذشت با رود
چه بیصدا گذر ایام، سرد و بیرحم است
ولی به جان من آورد شعلهای از دود
شکسته شوق...
چه دیدی از دل دنیا که دل به دام زدی؟
ز موج سهمگین چرا به سوی کام زدی؟
به عمق آب شدی، لیک گنج پیدا نیست
به کِرم قلاب چرا امید مدام زدی؟
جهان پر از صدف و گوهر نهان دارد
تو دل به طعمهی پوسیدهای تمام زدی
نگاه سادهات...
بعضی ز مردماند که با خندههای خویش
آرند شادی و شعف و خندههای بیش
لبخندشان چو نور فروزان به شام دل
تابان کند حیات و بزداید غم از پیش
چشمانشان چراغ ره و دستشان امید
در سایهسار مهر دلانگیزشان، خویش
ای دوست، باش آن که ز لبخند و خندهات
روشن...
بهار تویی، ای همه هستی و جانم
به شانهات تکیه زنم، سبز بمانم
ز عطر نفسهای تو راهم شکوفاست
در سایهات آرام، ز غمها برهانم
با نور نگاهت شب تارم شود روشن
چون ماه فروزان به رهت ره بسپارم
دستان تو مأوای دل خستهی من شد
در آغوشت ای یار،...
امشب دل از این روضهها پیدا کنید
در اشکِ دعا، آشنا پیدا کنید
میان «به سر»، سورهها میدرخشد
خود گمشده را، خدا پیدا کنید
ز تاریکی این جهان پر فریب
چراغی ز نورِ هُدی پیدا کنید
که هرکس ز خود دور و تنها شده
در آغوش حق، مأوا پیدا کند...
زندگی آنجاست، جایی نازنین
که کسی خندد، به شیرینی دین
خندهاش چون موج دریا میرسد
با دل من حرف دارد، بیقرین
در نگاهش لحظهها گل میکنند
ماه هم خیرهست بر آن نازنین
هر کسی لبخند دارد، لیک او
با دلم حرفی دگر دارد، یقین
قصهی ما از قرین رب شد...
به چشم خستهات ای کودک غمین، چه گذشت؟
ز آه بیصدای دل زمین، چه گذشت؟
میان خاک و خون، وجود چه سخت است
ز لبنگفتههای تو دربغض ، چه گذشت؟
صدای گریهات آوار شد به آسمان
ز چهرهی تو ای جانِ زمین، چه گذشت؟
نه خانه، نه پناهی، نه دست...
ز خلق، آن دل گرفتم کز صفا دورند که جز صفر همه در اعداد طبیعی درخطا بودند
به خلوت و دل، حاصل خوشی آمد که جمعِ خلق، همه قیل و قال بیسودند
حدود عالم فانی، به قدر حس بُوَد به بینهایتِ جان، عاشقان چه آسودند
ز مشتقِ شب و اشک،...
چقدر خوب گفت مولایم علی
ز رنج خلق شد دلهای ازلی
گرفتی چون ز حال مردم آگاه
بریدی از جهان، کردی تماشا
به هر سو فتنهای، نامردمی
ندیدی جز جفا، آه از دلی
نه از تنهاییست این خلوتنشین
که از زخم زبانها شد رفعتی
شناسی مردمان، آنگه بری
نه از...
به هر حال ای دل، این درد خطِ پایان نیست
که این مسیرِ پر از درد، بیامان نیست
اگرچه خسته شدی از هجوم طوفانها
ولی بمان، که در این راه، جاودان نیست
ببین که ریشه ی امید، در دلت باقی ست
شکستهایم، ولی این شکست جان نیست
قدم بزن به...
در دل شب، نشستهام و چشم ترم با توست
ای راز آشکار جهان، همسفرم با توست
تاریکی جهان که مرا در خود فروبُردهست
روشندلیست اگر سوزِ سحرم با توست
لب بستهام ز خلق، ولی دل پر ز نجوایت
این گریههای بیصدا، پشتِ درم با توست
ای روشنیِ نابِ دل، از...
بندد خدا ره دور آرام تا ره نما شود
دل را ز دام غیر رهاند، خدا شود
آنجا که دیده بر سر هر راه بستهای
میگشایدش دری که به نور آشنا شود
پایان اگر چه نقطهی افتادنی بود
آغاز اوست، اگر دل تو با صفا شود
دل را چو شستی...
دنیاست نقابی ز نقش خیال پنهان شده در پردهی ذرهبال
هر نقش که بینی در این خاک و آب آیینهی وهم است، نه کشف ناب
ما جمله مسافریم در راه نور در جستجوی آن ناپیدای دور
هر رنگ که بر چهرهی هستیست، خواب در خواب ندیدیم رخ آفتاب
دل خانهی...
من از تبارِ خیالِ سوختهام، ای رب
ز خاکِ خامش و رؤیایِ رفته در دیوار
ز نسلیام که به پرواز دل سپرده ولی
به خاک خورد، در این سطرهایِ بیتکرار
قلم زدم به دلِ شب، که قصهای بنویس
شبیه آنچه نیاید دگر به تکرار
دلَم موزهست، پر از نقشهایِ خاکستر...
چو انسان ز یاد برد، راه بودن
غفلت ز در گشود، از راز دعا
به دنیای فانی دل بستهای،
فراموش کردی که هستیها جدا
نگاه به خاک و رنج و خواب و غم،
زمان چون باد میگذرد، دمی فرا
زلال زندگی نه در مال و جاه
که در یاد مرگ...
الهی هر آن دم که غم میرسد، نسیمت نوازش به دل میدمد.
اگر اشک ریزی ز اندوه و درد، خدا دست گرمش زرویت کشد.
به هر خستهجانی که افتد ز پا، نوای خدا جان تازه دهد.
مپندار تنها شدی در جهان، که آغوش حق بیکرانه دهد.
سلام ای صابران راه یزدان،
که شد صبر شما باغ بهاران.
به سختیها اگر پایی فشردید،
به لطف حق رسد فتحی نمایان.
جهان گرچه پر از رنج و بلا شد،
ولیکن عاقبت باشد گلستان.
بمانید استوار و سربلند،
که نیکو باشد این منزل، فراوان.
به راه رب، گر صد سال رهسپار شوی
به یک نگاه، ز فیضش امیدوار شوی
ز سعی خویش، اگرچه به مقصد نرسی
به لطف رب، در این ره سزاوار شوی
دل از تلاش و ز رنج و غم ایمن مدار
که در پیالهٔ صبر، مغفور و رهاشوی
به بزم رب،...
هر بار که چشم من ومن درآیینه دل به هم دوخته شد
از سوز دل و عشق، دل آشفته شد
اشکی که ز چشم ما روان گشته بود
چون گوهر شبچراغ، افروخته شد
در آیینه نگاه تو دیدم خویش
کز دیدن روی تو، دلم سوخته شد
هر لحظه که از...
سیاهی گفت: دنیا را ببین، ظلم و تباهی را
ببین بر این قلبها نمانده جز تعفن را
سفیدی خندهای زد، گفت: ای شبگرد بیتابم
سحر نزدیکتر گردد، اگر باشی تو همراهم
سیاهی گفت: اما درد، در جانم شرر دارد
که هرجا پا نهادم، یاس ره را سپر دارد
سفیدی گفت:...
وَعَسَىٰ تَکرَهُ شَیئًا وَفِیهِ خَیرٌ کَثِیر
تو بیخبر زِ حکمتی، کِه بَسته است در تقدیر
وَعَسَىٰ تُحِبُّ أمراً وَهُوَ شَرٌّ خَفِی
که در نهادِ آن بُوَد، غُباری از بلای تیر
وَاللَّهُ یَعلَمُ آنچه را، تو در خیال نگنجی
ببین که پشتِ پردهها، هزار راز مستسیر
رها کن این گِله زِ...