متن نسرین شریفی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نسرین شریفی
عاشق خویش باش
که عاشقی بر کس، ره به جایی نمیبرد
روزهای بارانی زندگی
بازداشتی مرا امضاء نمودند
آنچنان که راه مسدود
و نه مجال گریزی و نه اجازه مرخصی
عاشقم
عاشق بر قل قل سماور
سمفونی بی نظیر
برای دلهای تنها
و یک حس زندگی
قل قلش اکسیژن تنهایست
چه بگویم که چه شد که دلم کم آورد
ولی
بگذار به خودم دروِغ نگویم
فتیله چراغ گذشته ای که گذشته
را بالا کشیدم
و
گذشته ام را به اکنون آوردم
حال شادی های اکنونم، از من فرار میکنند
نیایش
نور عشق توام درسر هست
سرسودای تو دارد دل دیوانه مست
مهمان تو می شکند بهر دیدارت سرو دست
جایم ده ای ساقی شبگرد میخانه پرست
تا که نوشم جامی از دریای وجودت
بشوم غرق در مستی و مست
عجیب سوگی بود
فراق ننوشتن
و مهجوری چشمان در غربتی عجیب
چشم و دل و ذهن همه باید درکار
تا که یک جمله توانی نوشت
کاش می شد کتاب خاطرات تلخ زندگی به مانند داستان تصمیمِ کبری ، شبی بارانی در باران بماند.
چگونه بفهمم دنیای تو را وقتی هم تلاطم دارد و هم سکوت
هم معرفت دارد و هم کراهت بی خردی
جزر ومد میشوی در دنیای عاشقی
بگذار راحت بگویم
نمی توانم همسفر تو باشم در جهان پیچیده تو
ترسم از غرق شدن در آن سوی ماورای داستان است
سرمجنبان برسخنی که بر دل تو نارواست
سخن اهلِ خرد هم گاهی نابخردیست
سخن نابخرد هم گاهی جامِ خرد می نوشد
رقصِ دوران و دوار زمانه گرد گیتی جنبان است
و تله های کائنات هرروز در شکارند
گاه غره مغرور پس می افتد و گاه شرمگینِ دل مرده پیش
ذهنم در ییلاق و قشلاق است
و دلم نیز همراهش
که آدمِ تنها ،مسافرِ این دهکده است
و کتابی می نویسد به همان وسعت تنهایی خویش
که حریمش بی مرز است
و دلش در اسارت غربت
انتها ندارد عشق
پیچکی رونده است
تاعمق جان میرود
و گاهی هلاکت میکند
کم می آوری همچون کودکی در گرسنگی
غش میکنی و ریسه میروی
و خودت نیز بدون هیچ واهمه ای
میگذری از سنگلاخ های عبور عشق
همچون مترسکی میشوی برجالیز
چه عبوری دارد عشق در زجرروزگار
آن هنگامی...
تن تب دار شقایق
چه دل عاشق زاری دارد
در میان سنگِ سخت کوهستان
برو بیایی دارد
از معرکه بیرون نرود
خرد عشق بکارد
قد رسایش بدر آید
سر بر شانه دلدار گذارد
شوق دلدار ببیند
چند روزی برِ دلدار بماند
جان فدای عشق دلدار نماید
برگ برگش به دامانش...
آسمان چشمانت همچون آسمان ابری اخم کرده بی باران است
مرا در دلت بنشان
درست همان وسط
و اطرافش را با مهر بپوشان
و من دروازه بان دلت می شوم
تا که مبادا کسی بیاید و جای مرا بگیرد
غصه می خورم
پوچ میشوم
دلتنگی آزارم میدهد
وباز می رقصم
تو چه میگویی
رقص هم از میان اندوه بر می خیزد؟
خداوندگارا
تو از یوسف در دشت بی خیالی اش
دربرابر زیبایی و غلیان زلیخا گفتی
باورکن یوسف ها درشهر زیادند
کفرنباشد،
کتابی از این یوسف ها هم بنویس