متن نسرین شریفی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نسرین شریفی
نیایش
دلداده دیارتوام
پرسه میزنم دمادم در حوالی دهکده عشق
به رویای دیدنت
میدانم سرابیست
اما شهر آرزوهایم قشنگ است
و میدانم این را نیز
که تو خوب بلدی مرا
و چنان ناغافل مرا در آغوش میکشی
که آن لحظه را مدهوش و یاد دنیایم نیست
وچه کنم که چیدمان...
آدمی را دیدم که به شکل قاصدک شده بود
سریع و بی باک
تند و خیزان
گویی تمامی احساسش را به دست سبکبالی سپرده بود
از دنیا بی خبر و غافل
دست خودش نبود
میخواست فقط به هدفش برسد
و من دیدم که رسید
چون مرا بر بالهای مثلا قاصدکی...
انباراشکها را دیده ای هرگز
به گمانم جاییست به مانند خانه مورچه ها
ذخیره دانی هست پر
و گاهی که دلشان بخواهد سرسره بازی میکنند
بدون حرفی و حدیثی
پشت سرهم می غلطند بر گونه ها
به گمانم آن وقتیست که جایشان دیگر خیلی تنگ است
طاقت بغضهای تلنبارشده هم...
نمی توانم تمامت کنم
زجرهای به تو رسیدن تمامم کرده است
اشهدانّ محمداً عبده و رسوله
دراین دنیایی سخن است
محمدرسول خداست
واما:
محمد قبل از رسالت ،"عبدِصالح" بوده است
مبعث برانگیختن است
به مادرس میدهد،
درسِ درخویشتن تعمق نمودن
و خودراشناختن
ودردریای عبودیت شناکردن
من وتو آمده ایم تابزرگ شویم
بزرگ درمعرفت
بزرگ در بندگی
که عاقبت این است زندگی...
کوچه های شهر نفسشان تنگ شده است گریبان مرا می گیرند
پرسانند
ازنشنیدن صدای رسای پاهایت
از شوخ و شنگیهای تو با عابران که شنونده بوده اند
چه بگویم که پیش قراول کوه نوردی،ناباورانه
هجرت کرد.
و عشق دیر وقتیست الفبای واژگانش خشکیده
و چکامه های عاشقانه اش خاکستر شده و باد برده است
وبرلباس عابرانی شاید بنشیند که با عصبانیت بتکانندش، بی آنکه بدانند دلبریهای معشوقی بوده است.
مرا به یاد آور در میان خاک و چمن و لاله و باد
شاید معجزه ای شود
هوار دلتنگی ام در آن حوالی برزخ تو را بیابد
و بر گردونه شانس
سرم در مسیر باد بر شانه ات بیفتد
و دستانت را در لای گیسوانم حس کنم
وه که خیال...
بارها گفتم و بازهم می گویم
حذر از عشقی که دستانش بسته و راهش بن بست
بقبولان بر خویش
کین جاده سراسر خطر است
دستهایم بی رمق و سرگردان
دلتنگ از دوری تو
به مانند دوره گردی شده اند و جار میزنند
شاید که صدای دستانم در آن دنیا به گوش توبرسد
#نسرین شریفی
خط خطی ام کن زندگی
ولی من با تو زنده ام
نیایش
عشق، دستهایش پر از جام می است
میدهد،میخورم، مستم میکند در نیمه شب
رقص عشاق خدا نیمه شبان دیدنی است
نیایش
راهی برقله درمسیرباد
به سوی کوهساران
خدایا ،بگذار تورا شاطری بدانم که نان میپزد
وچنان عطر نان پخش میشود که دیوانگان هم حس روییدن و بالیدن پیدا میکنند
تورا میستایم ای دوست
خلقت زیبایی هایت مرا مجنون میکند
و شیدا و و مست عالم عشق
زندگی دیوانه ای بیش نیست
تو هم با او دیوانگی کن
نیایش
این طبیعت غزل ناب خدا هست به خدا
گویی طرب از شعر خدا هست به خدا
گفتم که دمی باده بیاور جانا
گفتا که تو را باده چرا؟تا که خداهست به خدا
دراین شهرویرانی
به جایی میروی کان خودنمیدانی
مواظب باش دل خلقی نلرزانی
کین بهترین راه هست ااگر دانی
من شنیده ام آن طرفتر خداییست که به مقصودِ تو می اندیشد
خیال او چه آورد بر سر من
که زندگی هرچه کند
خیال اوست در سرمن