عشقم ؛ خندههایِ توست ... بخند بگذار مرداد را عاشقانه سر کنم
بیرحمترین معادله دنیاست! که هر قدر بیشتر دوستش داشته باشی کمتر میفهمد …!
دلم مثل حالم پریشونه امشب تو دلسوز من باش ...
تو آخرین کسی هستی که اولین بار عاشقت شدم...
وقتی گناهم تو باشی به جهنم که بهشت نمیروم!
دلم تنها بود ! تو از اینجا شروع شدی ...
آمدی با دل من بازی شطرنج کنی! شاه مغرورم و با دیدن تو مات شدم
کاش روزی برسد سهم دل من بشوی خسته ام بس که دعا کردم و بی پاسخ ماند...
فرق است میان آن که یارش در بر تا ان که دو چشم انتظارش بر در
یه دیوونه رو هیچکس نمیتونه آرومش کنه بجز اونیکه دیوونش کرده...
و دایره ی حضورت جهان را در آغوش می گیرد
کاش...این شب خاموش را با بوسه ای تابان کنی
مبادا هیچکس را مبتلای دل ...!
چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است یک صندلی برای نشستن کنار تو...
دیدم تو را و همچون شعله های آتش شعله ور شدم از ره به در شدم دیوانه تر شدم
آدم است دیگر هر چقدر هم که قوی باشد گاهی وقتا نیاز دارد مچاله شود در آغوش کسی...
کمی نخند! کمی دور شو 1کمی بد باش! که هر چه می کشم از دست مهربانی توست
لیکن آن نقش که در روی تو من میبینم همه را دیده نباشد که بینند آن را
خوشا صبحی که چون از خواب خیزم ، به آغوش تو از بستر گریزم ...
رفتنِ تو را فقط کافه چی فهمید از آن جایی که روز به روز انتخاب قهوه هایم تلخ تر شد!
مرا از خویش بی خود کن ...بزن تار و نوای عشق
ما را به غیر یاد تو اندر ضمیر نیست
بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت........
کدام خانه ؟ کدام آشیانه ؟ صد افسوس بی تو شهر پر از آیه های تنهاییست