باش! بی تو پاییز بی تو باران مرا خواهد کشت.
آه که عشق بس کوتاه بود و فراموشی / بس بلند...
گویند به هم مردم عالم گله ی خویش پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟
سطح توقعم رو از بقیه آوردم پایین به جاش سطح تحملم رو بردم بالا
گره افتاده به کارم کجایی ؟ تو و اون چشمات مشکل گشایین
یک شهر پر از آدم و بیچاره از این عاشق بی عشق هر جا برود تنهاست...!
یکی می رود و یکی از خودش می پرسد مگر خودش انتخابم نکرده بود!...
غرق غم دلم به سینه می تپد با تو بی قرار و بی تو بی قرار...
لیلا که شدی حرف مرا میفهمی مجنون تمام قصه ها نامردند
زندگی یک چمدان است که می آوریش بارو بندیل سبک میکنی و می بریش...
آینه ی منی/باتو نفس میکشم/تو شکسته شوی/من نیز فرو می ریزم
آه از آن رفتگان بی برگشت
تو مثل باران هستی بارانی که به زندگی کویری من جان بخشید
شب است و در شب من خوش نشینی ات زیباست
پاییز میرسد که مرا مبتلا کند با رنگ های تازه مرا آشنا کند
گر میل دلت به جانب ماست بگو...
چه لذتی دارد حواسی که پرت* تو * میشود
+ از دلتنگی میشه به کجا پناه برد؟! به بغل !️
حس خوب یعنی وقتی که از پیشش برمیگردی لباسات بوی تنشو بده
سخت ترین معادلهٔ تکمجهولی دنیاست... معمای چگونه بوسیدنت!
درد دارد که خودت علت لبخند شوی... و دلت در همه حالات پر از غم باشد.
همینکه مهر بر در زد بیتاب شدم
جهان اگر برپاست هنوز کسی / کسی را دوست دارد اگر چه دیر اگر چه دور...!
نه ماه است و نه مهر...! روزهایی که تو را ندارم