خرافات / دنیا را به آتش می کشد و فلسفه این آتش را خاموش می کند.
تو جان منی / جان منی/ جان منی تو
آنجا ببرم که شرابم نمی برد
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
دردم این است که من بی تو دگر / از جهان دورم و بی خویشتنم
من قلب خویش را بین دو احساس متناقض می یابم وحشت از زندگی و ولع زندگی
یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل... این بار اگر اصرار کنی / وای به حالت...!
همه چی درست میشه / فقط تو جا نزن
بی تو هر شب منم و گوشه ی تنهایی خویش
بی پاییز هم به پای تو می ریزم!
یه دونه از اینا که صداشون میکنی میگن * جان دلم * نیازمندیم!
تنهایی چیزهای زیادی به انسان می آموزد اما تو نرو بگذار من نادان بمانم
احوال تو با غیر رسیده است به گوشم در بی خبری غصه کم از با خبری نیست
اگر برای ابد / هوای دیدن تو نیفتد از سر من/ چه کنم؟
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان...
حسود نیستم ولی لال شود هرکه غیر من را عشق بنامد
تو را فراسوی مرزهای تنت دوست دارم...
دوست دارم تو۸۰ سالگی دستاتو بگیرم وبگم دیدی... ما از پسش براومدیم!
از لعل لب شکرفشانت یک بوسه به صد هزار جانست
یادت به طغیان می کِشد هر شب دل دیوانه را...
کاش مى دانستى! خوشبختى براى من، خلاصه ایست از حال خرابم کنار ...!
دلتنگی / نه با پیام رفع میشه نه با شنیدن صداش/ فقط بغل
هر کسی را بهر کاری ساختند کار من دیوانهی او بودن است
تو چنان در دلِ من رفته، که جان در بدنی...!