شعر ملل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر ملل
بهار عمر من هم
روزی از دلِ برف، زاده میشود
هرچقدر هم سرمای نادیار،
چنگ و ناخن بر امیدم بکشد.
در میان تاریکیِ پر غم و غصه،
نور را به اسارت گرفتهاند؛
دیدار چراغِ روح را میطلبد.
اگر پای روشنایی نمیلرزید،
راه را گم نمیکردیم؛
آنچه عیانست،
نه چشمها هستند...
[ساکتتر از ستیغ شانههای شب]
اگر عشق، به وصل نینجامد،
من در میانهی راه نخواهم ایستاد
بلکه خودِ راهِ خواهم شد،
چشمانتظاریام
به قلب زمان و زمانه
لهیب خواهد زد
و با تمام زخمهایم،
به یادِ تو، در هم میپیچم...
ای رازِ سر به موم،
من با گامهای بیوقفه،
بر...
[شبهای پس از خورشید]
آنگاه که شبهای سرد فرا میرسند،
و خورشید و ماه به جایگاه وصل خود میروند،
خورشید، طلوع سپیدهدم را از یاد میبرد؛
و آنگاه آفتابگردان، سر به زیر میافتد،
چشم به راه طلوع خورشیدی مست،
نرم و ساکت میگرید...
شبهایش، شبهایِ درهمشکستن است...
و دریا نیز...
من دریایم؛ تنها در ژرفای خویش،
زیبایی مروارید و مرجان را یافتهام،
و ساحلی آرام و وفور روشنایی و نور یافتهام؛
آیا تا به حال دیو هولناکِ تاریکیِ درون مرا دیدهای؟
آیا از هیبتِ من در بیم و هراس افتادهای؟
آیا میدانی اگر موجهایم خود را به قربانی دهند،
تو...
ای همراه،
بیا بازگردیم به همان «راه»؛
آنجا که گریهام پناه میگرفت،
و عشق،
بینوایی ما را به انجام میرساند.
شوری تمام دریاها!
شرحِ سوختگیِ زخمهایتان را،
نمیتوانید روایت کنید!
غرش ابرها!
تاب شنیدن ناله و فریادهایمان،
را ندارند!
حیوانات، بهت زدهاند
و از درندگیِ ستمکاران،
هیچ نمیدانند!.
سقف خوشبختیمان چکه میکند
و ما همچنان در پیِ،
رفع کردن عقدههای محبت دیگرانیم.
ما در رؤیای پرواز کردن غرق شدهایم،
و حسرتِ پرواز پروانهها،
زخمهای وجودم را تازه میکند
و ما نردبان عروج را
بیرون از خویش برپا کردهایم.
چه بیهوده است حفظِ ظاهر و آبرو،
در حالی که...
احساسِ تنهایی نمیکنم،
آنگاه که با رنگینکمان رفیق میشوم،
و جامهای از آن بر تن میکنم؛
طبیعت، رنگِ رؤیاهایم را،
به من میبخشد!
با برگ رفیق میشوم،
و بافهای از آنها را جمع میکنم؛
پروانه کجاوهی عشقِ را،
برایم مهیا میکند.
نامهای به ماه مینویسم،
و هالهاش را روسریام میکنم؛...
رهگذری هستم
که زمزمهی زندانیان توان قدمهایمست،
و نور خورشید، توشهی راهم.
من به سوی سپیدهدم گام بر میدارم
هرچقدر هم این راه دور و دراز باشد.
هزاران مرتبه هم در این راه زمین بخورم
برای من خوشایند است
تا زمانی که
آن سوی افق
میتوانی سیاهی را از هم...
زیبای دلکش نازک اندامم!
چنان میپنداشتم
تو را رها کنم
زمین خالی از عشقی پاک خواهد شد.
اما اکنون در این کوهستان
در پناه هر صخره و سنگی
دو عشق گلویم را میفشارد
عشق به تو و عشق به وطن!
و آن دو عشق انگشتانم را
بر ماشهی تفنگم میساید...
آه محبوبم!
ای کاش مرگ، لختی مهلتم میداد
تا که به انتهای این راه برسم و
دستی بر سر افق بکشم!
صورت خورشید را بشویم و
چند بوته تابش نوربکارم
به یادگار
برای تو...
کاخ سپید باصفاتر است
یا که سیاهچادرهای ایل جاف*
کوچه پس کوچههای چراغانی پاریس باصفایند،
یا بلندای کوههای کردستان؟!
به نظر شما، کدامین یک
سنگ را به لرزه میاندازند،
بمبهای سنگرشکن
یا گریههای ننه گوله؟!*
----
* ایلی در کردستان
* ننه گوله: "گوله سووتاوه" مادر شهیدان سوران و گوران...
از آن روزی که عاشقت شدهام
در انتظارت هستم،
تیرهای چراغ
ناامید نمیشوند از پرندهها...
درختی هستم
پر از گناه و خطا.
دعایم کن
تا بریزند از من.
به جان تو مادر،
بوی گل یاسمن میدهد -
عشق!
زنی با پیراهنی گلگلی
باغچه به باغچه
برای روزنهی پروازی میگشت
باغبان خواست بگوید که من راه پرواز را میدانم،
که دیشب مرد!
مطمئنم
برگها و درختان صنوبر و
پیچکها هم عاشق خواهند شد.
از آن هم مطمئنترم که
تو نیایی،
گلهای باغچه
از نبودنت
پناه به هیچ دستی جز دستان تو نخواهند برد
که آبیاری شوند،
نه برگها و
نه دستان تو،
کسی را نمییابند
که به اندازهی من عاشق باشند و...
از مرگی میترسم
که هیچ نقاشی نتواند
تصویرش را بکشد...
بیشتر مردم از مرگ میترسند
کسی را سراغ ندارم که عاشق مرگ باشد
غیر از جنگجویانی که از عشق بریدهاند
غیر از جنگجویانی که
از عاشق شدن میپرهیزند.
رنگها را
تو بہ جهان بخشیدهای ،
اگر نبودی تو
بی گمان سیاه و سفید میماند این جهان...
تو
نه دوری تا انتظارت کشم
و نه نزدیکی تا دیدارت کنم
و نه از آن منی تا قلبم آرام گیرد
و نه من محروم از توام
تا فراموشت کنم
تو در میانهی همه چیزی...
تو را زمان اندک است برای ستایشِ گیسوانت؛ باید تکتکِ آنها را برشماری و اکرام کنی. دیگر عاشقان، دلبستهی چشمهای تو میشوند، اما من، تنها میخواهم که شانهزنِ موهای تو باشم.
در ایتالیا تو را «مدوزا» مینامند، به خاطر آن تاجِ لرزانِ نوری که بر سر داری. اما من تو...