متن نوشته های نسرین شریفی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نوشته های نسرین شریفی
سفره ام خالیست
لقمه ای نان و پنیر
گردو را خودم نمی خواهم
نکند بگویید
گربه دستش به دنبه نمیرسد می گوید: نمیخواهم بو میدهد
مشکلم این است
میخواهم خودم را در نوشتن فراموش کنم
پنهان شوم در زیر ردای پوستین هر آنچه قلمم بنگارد
سُر میخورد قلم بر کاغذ
هی می گوید و می گوید
ذهن تراوشش را به مانند سرم به قلم تزریق میکند
قلم نیز به مانند سرنگ همه را داخل بدن...
تغییر کرده ام
انگار دوقطبی شده ام
و حتی چند قطبی
این تغییر ره هوشیاریم را افزون کرده است
کلاغها بردرخت سرو قارقار میکنند
و من به آنها میو میو یاد میدهم
چه ایرادی دارد کلاغها صدای گربه در آورند
در دنیایی که اجوج معجوج هست
تمرین میکنم تا ببینم...
عشق چیزی نیست
نه
همه چیز است
عشق درخت نیست
که بشود با تبر و کلنگ قطع. کرد
عشق اندیشه است
گلی هست در گلدان
که به یاد او گذاشته ای
عشق نشاط خوردن یک قهوه است در کنار او
که ذرات وجودت را به اسارت میگیرد
یا که جمله...
تازگیها دیدم
مرغان در آب شنا می کنند
ماهیان بر خشکی راه می روند
کلاغها آواز قناری سر می دهند
و قناریها گویی تکه ای پنیر در گلویشان گیرکرده است
شاعران هم اجق وجق شعر می گویند
آری
همه روی میز گزینه دارند
شاعرنیستم و بلد نیستم شعر را
فقط قلم در دست میگیرم
و تا کاغذ میبیند ، دوان دوان می آید و مینشیند جلویم
و رژه میروند در ذهنم، آنچه دیده ام، شنیده ام، لمس کرده ام،
هر آنچه ازغم،شادی،عشق،آغوش،بی تفاوتی،خشم و داد و هوار
بی عدالتی در کوچه های خانه...
برای شعرگفتنم قلم میخواهم و کاغذ و سرای زیبای وجودت را
که مرارتِ سرایشم را کم میکند
چشمانت غزل می سرایند ازبرایم
و دستانت تار می نوازند
و من از نتهای چشمها و دست ها و لبهایت کپی میکنم
و رقص زیبای گیسوانت را نیز یواشکی
درذهنم نقاشی
عجب پازلی...
در میان داستانها ی زندگیت مبادا دلواپس شوی و یا دست و پاچلفتی خودت را درکوچه پس کوچه ها و دالانهای تنگ و تاریک رمانهای نوشته شده زندگی گم کنی، عزیزدلم با قدرت به چشمهای زندگی نگاه کن و بگو: میشود با هم تانگو برقصیم؟
کاش می شد کتاب خاطرات تلخ زندگی به مانند داستان تصمیمِ کبری ، شبی بارانی در باران بماند.
پسرجوانی را می بینم گردنبندی برگردن آویخته
آن طرفتر پیرزنی برسکویی نشسته و تعدادی مهره های سنگی جلویش
به عابران با قدرت می گفت
بخرید مهره های سنگی قدرت آفرینی را
و پسرجوان وول می خورد در میان مهره هایش
شلوغ میشود دور و بر پیرزن
و پیشی می گیرند...
چگونه بفهمم دنیای تو را وقتی هم تلاطم دارد و هم سکوت
هم معرفت دارد و هم کراهت بی خردی
جزر ومد میشوی در دنیای عاشقی
بگذار راحت بگویم
نمی توانم همسفر تو باشم در جهان پیچیده تو
ترسم از غرق شدن در آن سوی ماورای داستان است
دلتنگی جامه ایست که تا ابد برتن خودت باقیست
سرمجنبان برسخنی که بر دل تو نارواست
سخن اهلِ خرد هم گاهی نابخردیست
سخن نابخرد هم گاهی جامِ خرد می نوشد
رقصِ دوران و دوار زمانه گرد گیتی جنبان است
و تله های کائنات هرروز در شکارند
گاه غره مغرور پس می افتد و گاه شرمگینِ دل مرده پیش
نی لبک را دوست دارم
نیاموخته ام
ولی بر لب که میگذارم
گویی لبهایم میدانند که چه در نی لبک بنوازند
دل و لب و نی لبک سخت خاطرات تورا از حفظند.
این روزها سکوت عجیبی عجینم شده
و سخت در فکر رهایی و رفتنم
وتو بدان که هرچه پیش آید
باید شعری برای تقدیر سرود
راه میروم برطناب دار دوست داشتنت
یا مرا به به دار خواهی آویخت
ویا قاضی عادلی خواهی شد
ودر دادگاه محاکمه قضاوت خواهم شد
تو مانند گل خود رو بر زمین دلم روییدی
و من ندانستم که باغچه دلم را هرس کنم ،
یا خیر
قدکشیدی و شاخ و برگ دوانیدی تا این شد که نباید میشد
جان دلم ازاول باید می دانستم که قلب من عبور ممنوع است و تو علف هرز خواهی...
ذهنم در ییلاق و قشلاق است
و دلم نیز همراهش
که آدمِ تنها ،مسافرِ این دهکده است
و کتابی می نویسد به همان وسعت تنهایی خویش
که حریمش بی مرز است
و دلش در اسارت غربت
آنقدر هیچ نگفتم که دلم پوسید
تصمیم به گفتن به دوست معتمدم کردم
بعدازمدتی دیگر دوست نویسنده ام
کتابی هدیه ام داد
آری سرگذشت من بود
زیباست طلوعش
عشق را می گویم
ولی تا غروبش چه باشد
بگو که تو را کم می آورم
بیشتر از آنچه که هستی در رویاهایم
درحسرت آرزوهایم بی پروا قدم بر میدارم
بی گمان از لحظه ها عبور میکنم
درشهرآرزوهایم پاسبان میشوم
مبادا سخنی ناشایست حرکتی ناپسند
دور ازشان نشانه های آدمیتم
حضوریابد
خط بطلانم مرزیست برتمامی خواسته های ناخواسته ام...