سیایی باَز فوچه ما چوماَ ایمشب بزه چفتن جه سرما ایژگره لب زنه آتش ای روز ابرانه ریشاَ اگر کی وَل بیگیره عاشقی گب برگردان فارسی: باز هم تاریکی چشم های ماه را امشب بست لب فریاد از سرما یخ بسته روزی ریشه ابرها را آتش خواهد زد اگر که...
تو گم شدی از وقتی نیستی به همه جا و همه کس و همه چیز چنگ می اندازم تا شاید سهمی از تو را در آن ها بیابم تا شاید بخش گمشده ی وجودم را پیدا کنم تو نیستی و نیمی از وجودم خالی است بودی هم فرقی نمی کرد...
و ما زمستان دیگری را سپری خواهیم کرد با عصیان بزرگی که درون مان هست و تنها چیزی که گرم مان می دارد آتش مقدس امیدواری است...
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور نمی کنم دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم دیگر...
پاییز هم که رفت... ببینم دیگر چه چیزی میخواهد ... این دل را به آتش بکشد ...!
آتش زدی قلب مرا من زنده ای جان داده ام در حسرت آغوش تو ناجور تاوان داده ام
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجیب! عاقبت...
در جشن شهریورگان مردم در خانه ها آتش می افروختند و ستایش خداوند و شکر نعمت های او می گزاردند. در خانه ها اغلب میهمانی برپا کرده و خوراک های متنوع و ویژه تدارک می دیدند و به مناسبت تغییر هوا شب هنگام در بام ها نیز آتش می افروختند....
به رسم دیرینه اسفند، ایوان دلم را می تکانم .... آتشی بر پا میکنم، می نشینم در کنارش که در نبودت سردِ سرد است..... آتشم از مهر است، دستانت را بر من بده ، با من بمان، شاید گرمای قلبم تو را گرم کند..... چه آتشی بر پا کرده ام،.........
روزگار بدی است درست وقتی در آتش میسوزی همه به بهانه ی آب آوردن می روند! و تو میمانی و سوختن و ساختن ...
ای دیو سپید پای در بند! ای گنبد گیتی! ای دماوند! از سیم به سر یکی کله خود ز آهن به میان یکی کمر بند تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر، چهر دلبند تا وارهی از دم ستوران وین مردم نحس دیومانند با شیر سپهر بسته پیمان با...
گفت دوستت دارم و کسلی جمعه که هیچ همہ غم های عالم شادی شد ؛ وای که آب روی آتش همین دوستت دارم گفتن های توست حضرت دلبر ..!!
مرگ مى تواند ادامه ى آواز من باشد که سالیان کنار آتش چوپان ها بر لب البرز گرم مى شود… نترس بومیان مى گویند، درختى که تبر نخورد ثمرش تلخ مى شود! شراب و دشنه بیاور برقص فردا شاید آخرین پرچم زمین رقص گل هاى پیراهنت باشد که گرده مى...
هم آتشی هم خانه خرابی داری با این حال خانه ات آباد باد ای عشق
دنبال کلماتی می گردم که بتوانند آتشی را که در جانم شعله می زند برای تو بازگو کنند، اما در همه ی چشم انداز اندیشه و خیال من، جز تصویر چشم های زنده و عاشق خودت هیچی نیست... ️️️
می دانی جان من روابط پیچیده ی پرنده های مهاجر را و اشیای مه گرفته ی یک اتاق تنها گرسنگی های ریخته شده از دهان بچه ها اندوه موازی سیم های مرزی برق خیابان های فراموش شده از نقشه ها بشکه های جامانده از خلیج پل های ریخته شده روی...
می ترسیدم از آتش اما حالا می خواهم مانند نیزاری بمیرم که از خاکستر سیگاری شعله ور شده است
تنها تو بودی که می خواستم غروب را برایت زیبا کنم و رازهایم را بدانی و رازِ رازهایت را بدانم، می خواستم آینه ام باشی که هروقت زیبایم در تو بنگرم و زخم هایم را پیدا کنم... می خواستم اجاق تو را گرم کنم مادر پسرت باشم مادر دخترت وارث...
بنگر چه آتشی زِ تو بَر پاست در دلم...
موسیقی باید آتش را از قلب مردان شعله ور کند، و اشک را از چشمان زنان جاری سازد.
حال و روزم شده لنگه ی ایوب پیامبر. خیلی وقتها فکر می کنم که اگر آتش بر ابراهیم سرد نمی شد، اگر جبرئیل به موقع گوسفند را به دست ابراهیم نمی رساند، اگر موسی را از آب نمی گرفتند و به قصر فرعون نمی بردند، اگر یهودا به عیسی خیانت...
میدانی دلتنگی عین آتش زیر خاکستر است گاهی فکر میکنی تمام شده اما یک دفعه همه ات را آتش میزند
- بابا...کاش ما هم می تونستیم فرار کنیم... - پسرم...یک درخت هیچ وقت در حال فرار نمی میره...ما ایستاده می میریم
آتش آغوش تو با بوسه روشن می شود...