مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
لعنت به من و عشق تو و وعده ی مایت لعنت به من بی شرف مانده به پایت..!
قصد جانم کرده ای جانم فدای قصد تو
هر شب بدون بوسه جدا میشوی ز من انگار بر دهان تو فردا نوشته اند .
مثل نفس شدی برام کشیدنت الزامیه...
هوای سرد بهانه بود قلبت برای دیگری می لرزید
در حقیقت میشود با چشم هایت حرف زد شکل آدمهای دنیای مجازی نیستی...
اشتیاقی نیست خندیدن در این دنیا مگر دستی از غیب آید و بر لب بیارد خنده را
یازده تا بچه جز یوسف فقط یعقوب ساخت صنعت انبوه سازی را فرادا باب کرد
بارداری بی حضور جنس نر را در جهان حضرت مریم به لطف حق تعالی باب کرد
کفش زنها قرنها یا گالش و یا گیوه بود کفش های شیشه ای را سیندرلا باب کرد
از شروع این جهان مرد از پی زن می دوید از پی مردان دویدن را زلیخا باب کرد
خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد که مرگ من نمی ارزد به غصه خوردن تو
بر طبیعت جز با تبعیت از طبیعت نمیتوان فائق آمد.
مراقب من باش! از من فقط، تو مانده ای...
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
در جنون تو رفته ام از خویش
شادمانی /گم شده است/کوچه ها/پُراز اندوه و دلتنگی/چقدر/در خیابان/مُرده ریخته است
این باغِ لگدکوب شده/ شکوفههای گلسرخ/باز/به پرواز درامد سینه سرخ .
برگ ها زخمی/پاییز گنجشک ها را/چال کرد پشتِ میله ها
چتر را بست / مسافر خیابان/منفی صفر
گذشته ای که در گناه سپری شده باشد بار سنگینی است!
تورا خواندم نبودی آنجه باید
حرف هایش نشان آشنا می داد زیر گوش درخت تبر