گاهی به سرم می زند عاشق شوم از نو از بس که شدیدا گله دارم گله از تو
باور نکنی هرکس لبخند به رویت زد این شهر که می بینی عشاق دغل دارد
تو با نامهربانی هم قشنگی، پس نمی پرسم: کمی با من، دلت را مهربان تر می کنی یا نه؟
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمی داند کسی احوال فردا را
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگو
گاهی تو را کنار خود احساس میکنم اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
من خسته چون ندارم، نفسی قرار بی تو به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بی تو
جانا دگر از حسرت دیدار چه گویم دل سوخت در اندیشه ی "چشمت"تو کجایی...
همین حد قانع ام گاهی،سلامی حال و احوالی برایم عاشقی یعنی،،بدانم خوب و خوشحالی
به جان او، که دردش را هم، از جان دوست تر دارم؛ ولی می میرم از این غم، که داند یا نمی داند؟
هر چند که عمری همه از بوسه نوشتند من عاشق آن اخم پر از ناز حبیبم
چشم تو غزل خیزترین نقطه ی دنیاست من شاعر تفسیر تو و رعیت عشقم هادی نجاری
سال ها پیش سپردم به خدا دستت را آنچه غم خورد دلم، عمر خطابش کردم! ارس آرامی
پشیمانم ز این راهی ، که تا اکنون در آن بودم گرفتار غم عشقی ، به یک نامهربان بودم
خسته شدم از قصه هات، از شیرینیِ دروغات از بازیای را به رات، پشت سر هم کیش و مات محبوبه خاکباز
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
چشم هایت شاهکاری محشرست باقی دنیا سیاهی لشکرست...
چه خوش است آنکه شبی سرزده چون ابر بهار از ره آید به بر عاشق غمدیده نگار مفهوم: چه خوب است که شبی سرزده و ناگهانی همچون ابر بهار دلبر به نزد عاشق غمدیده بازآید.
شعر: پیراهن مشکی من ، بیرون نمی آید ز تن تا آن دمی پوشانده باید پیکرم را در کفن مفهوم: پیراهن مشکی من از تن بیرون نمی آید تا آن لحظه ای که جان داده ام و باید کفن بر من بپیچند. ( پیراهن مشکی که بعد از رفتن دلبر...
گهی بر سر گهی در دل گهی در دیده جا دارد غبار راه جولان تو با من کارها دارد
آمد و همچون ثریا غرقِ در عشقم نمود از غمِ دلدادگی ها شهریارم کرد و رفت هادی نجاری
بوسه را مهریه کن هرشب طلاقت می دهم قاضی اش من، متهم من،شاکی اش عشق من است
آن کیمیا که میطلبی، یارِ یکدل است دردا که هیچگه نتوان یافت، آرزوست