دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست گریه کردن در خیابان نیز آرامم نکرد
دیگری از نظرم گر برود باکی نیست تو، که معشوقی و محبوبی و منظور، مرو
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا متحیرم ندانم که تو خود چه نام داری
چراغانیست شب هایت ،منم درگیر تاریکی چه خوشبخت است آنی که،به او اینقدر نزدیکی شاعر :آهو
رفتن آسان است و ماندن مرد می خواهد رفیق مرد میدان رفاقت،در جهان بسیار نیست
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
نیست اکسیری به عالم بهتر از افتادگی قطره ناچیز گردد گوهر از افتادگی
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت تو در میان گل ها چون گل میان خاری
سعدیا گفتی که مهرش می رود از دل ولی مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد
من باغ ارم بر سر کویت دیدم من روز طرب در شب مویت دیدم
ز روزگار مرا خود همیشه دردی بود غم تو آمد و آن را هزار چندان کرد
ز غم مباش غمین و مشو ز شادی شاد که شادی و غم گیتی نمیکنند دوام
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری؟ آدرسش را بدهم دست گلم را ببری؟! ارس آرامی
اگر حاسد دو پایت را ببوسد به باطن می زند خنجر دودستی
هر که عیب دگران ،پیش تو آورد و شمرد ؛ بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد!
شده آیا که تو دلتنگ کسی باشی و او بیخیال تو کنار دگری خوش باشد
گاه می خواهم بگویم دوستت دارم ولی این حواس مادرم بیش از فتا جمع من است! ارس آرامی
شده یک باره کسی قلب شما را بِدَرَد باز هم قلب شما درد و بلا را بخرد؟
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام
ما بر در عشق حلقه کوبان تو قفل زده کلید برده
به چشمانت قسم همچون دو چشمم دوستت دارم بجز تو باید از هر چیز و هر کس دست بردارم