دل تنگ دلتنگی هاتیم
مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت...
تو از فصل پاییز زیباتری... من از فصل پاییز تنها ترم
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد
ابری ترین هوای منی و خودت نمی دانی وقتی به تو فکر می کنم چقدر باران می بارد...
دلت نگیرد از نبودن کسی آدم ها سالهاست که دچار فراموشی اند...
عشق آن بغض عجیبی ست که از دوری یار نیمه شب بین گلو مانده و جان می گیرد
هر بار که می خواهم به سمتت بیایم یاد می افتد *دلتنگی* هرگز بهانه ی خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست
و چه دوستت دارم ها که نشد با تو بگویم
کسی نیست در این گوشه فراموش تر از من
جنگ نابرابریست! من با دست خالی شب با هجوم خاطره...!
عاجز فاصله ام ثانیه هم دل تنگی ست
قسمت دیگر دلتنگی ام بی خیالی ماه بود این سلیطه به همه لبخند می زند!
ماییم و خیال یار و یک گوشه ی دل
مانده ام خیره به راهی ... که تو را چون باد برد.
به خوابم بیا دل که نمی داند رفته ای!
شب چه صبور است چه آرامشی و چه دلِ بزرگی دارد که پایِ دلتنگیِ عاشقان تا صبح بیدار است شبتون به زیبایی عشقِ خدا و به لطافت مهر خدا
دلم تنگ است و حالم را فقط پاییز می فهمد منم آن شاخه ی خشکی که از دوری پریشان است
هر زنی... برای لبخند زدن درآینه باید مردی را داشته باشد که: با شانه انگشت هایش گره دلتنگی موهای بلند زن را باز کند و بگوید: هرجور که باشی، زیبایی️
من صبورم اما ! آه... این بغض گران صبر چه میداند چیست...
... عزیزم پاییز غم انگیز است و غم انگیز تر وقتی من اولین پاییزم را بی تو سر میکنم
من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
هوای پنج شنبه ها همیشه آلوده ی جای خالی خیلی هاست...
رفته ای و چو زلزله بنای جان ریخت که ریخت