شعر معاصر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر معاصر
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون ،ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است،
پس دیگر چه داری چشم ؟
ز چشم دوستان دور یا نزدیک...
نه تو میمانی ،
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند؛به تن لحظه ی خود جامه اندوه مپوشان...
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است...
...
کسی اینجاست؟
هلا! من با شمایم، های! ...
می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشارِ گرم دستِ دوست مانندی؟
و می بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از...