شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
شکوه موجِ دریا را
ببین در چشم ساحل ها
اگر در بین آن باشی
نه موج بینی نه دریا را
حسن سهرابی
تو باشی
تو باشی، لحظه ها زیباترین اند
گل و باران به دامان زمین اند
تو باشی ساکنان شهرک عشق
همه همسایه هایی نازنین اند
◇◇◇
تو باشی، کوچه ها لبریز شوقند
پر از گل ها ی سحرآمیز شوقند
تو باشی، سینه هاب بیقراران
پر از آوای شورانگیز شوقند
◇◇◇...
تو نباشی بدنم میسوزد
نفسم، جان و تنم میسوزد
تو بهارم نشوی میدانی
گل سرخ چمنم میسوزد
تو ز شهرم گر روی دور شوی
کوچه های وطنم میسوزد
بکنم یاد لبانت را تا
به دهانم سخنم میسوزد
هوش و گوشم به تو باشد لیکن
دل زارم به زنم میسوزد
به...
حدیث وصل ِ تو برام ، امید زندگانی بود
نگاه ِ دل فریب ِتو ، دلیل آشنایی بود
سیده فاطمه حسینی
سال ها در غزلِ خویش دم از یار زدم
رفتم و نامِ تو را در همه جا جار زدم
حاصلم شد غمِ دلواپسی و دردِ فراق
من که یک عمر دم از دلبریِ یار زدم
هرچه گفتم که نرو، گوش نکردی، رفتی
آمدم پشتِ سرت ضَجّه زدم، زار زدم
رفتی...
باور نمیکنم که جهانم چه بی تو نالان است
به کنج دل نشسته غمت بیصداومهمان است
امان ز عشق جگر سوز و آه و حسرت دل
که در هوای تو این دل به غم پریشان است
نیستم همراه هر، آشفته حالی ؛ ربّنا
اهل دردم ، عشق داند ، روشنی؛ در هر بلا
تو خدایی کن،درون سینه ام ؛ محرم تویی
خوب معنا کرده ای،ای جان عشق قل انما
ناخدایان، گر خدایی می کنند بیگانه اند
با منی که راهی دریای عشقم از وفا
رهنمونم گشته...
بیدار دلان ، عاشق لیلا به شبِ تار
تا وقت سحر ، در نگه یار گرفتار
افتاده به ره ، ساقی و مطرب پی لیلا
از پیچِ دو زلفش ، سرِ عشّاق؛ سرِ دار
گلبانگِ خوشِ عشق، که آید؛ به دل و جان
دلها، همه دلباز ؛ سحر عاشق دیدار...
حال مجنون دیده ام، دیگر نمی پرسم خبر
از خودو ازحال دل ، حیران شدم ؛ سوی دگر
راهی صحرای غربت ، گر چه رفتم بی صدا
می کنم در عشق پنهان خودم ؛ با دل سفر
ناخدای تن ، اگر باشد ؛ دل شیدای من
می برم جان را...
تویی تا ناخدای دل ، ندارم ؛ غم ز طوفانی
به عشقت می روم دریا، به دل تنها تو فرمانی
میان موج بی تابی،به خود می پیچم؛اما شاد
روم ،بر ساحل عشقت ؛چو دردم را تو درمانی
اگر ،بر من ، بتازد غم ؛ دلم ؛را ناخدایی هست
که سکان...
مینویسم
.
نیستی اما در نبودت ، غزل ها مینویسم
نه از هستی نه از عالم ، نه منها مینویسم
مینویسم از مهی در پشت ابری در نهان
از گل و پروانه و شمع سمر ها مینویسم
مینویسم از صدف اندر دلش دارد جهان
از جهانی چون تو در حال...
دلم را، آفریدی ، غم چرا در آن نشاندی
چرا در خانه دل، عشق را در جان نشاندی
چه سود از دل،چه سود از عشق،جانانم تو هستی
نشاندی عشق را جانا، چرا هجران نشاندی
سلام ای مونس و ای دلبر من
تویی زیبا به شبها اختر من
سلام عطر خوش گلهای پونه
خیالت خوش نشسته در سر من