شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
حسرت قلّه و سنگینی این پیکرها
باز هم وسوسه کردید مرا خنجرها
طاقت زخم ندارم من وهم آلوده
با دلی خون شده در وادی این باورها
تشنه ام تشنه تر از فصل عطشکامیها
آه ای چشمه ی پنهان شده در بسترها
آنقدر پشت در بسته ی غربت ماندم
که ندارند...
ردپای نفست ماند و نفس گیرم کرد
لشکر خاطره ات آه که تسخیرم کرد
مثل تو هیچ کسی در دل من جای نداشت
جُز تو این عشق مرا از همه کس سیرم کرد
آسمان غم تو شوق پریدن راکشت
بال پرواز مرا بست و به زنجیرم کرد
مثل پاییز منم...
تو رفتی گلشن دل چون خزان شد
به سینه دوریت درد نهان شد
هوای با تو بودن کرده ام باز
کجایی غصه با من همزبان شد
-بادصبا
آنقدر زیبای که زیبایی ات را حد نیست
چیزی به اندازه ی زیبایی بی حد نیست
مجموعه ی زیبایی که در تصرف تو هست
در هیچ اندام و سر و روی تن و قد نیست
چیزی بخواهی از کسی در چشم بر هم زدن
دیگر برایش فرصتِ شاید و اما...
تاوان
ای عشق! تاوان گناهم را ندادی
سرمایه ی عمر تباهم را ندادی
دل را بدنبال خودت هرسو کشیدی
تضمین کار اشتباهم را ندادی
در گیر و دار قصه ی دلدادگی ها
صبر مرا بردی و آهم را ندادی
من پادشاه مرز و بوم درد بودم
تاج از سرم بردی...
قرار قلب بی تاب منی تو
شراب و باده ی ناب منی تو
تو را من دوست دارم، دوست دارم
که عشق پاک و نایاب منی تو
-بادصبا
خورشید شکفته ، قمریان در پرواز
رقصان شده یاسمن به صد عشوه و ناز
پیچیده شمیم عشق در باغ دلم
برخیز و بخوان چو بلبلی خوش، آواز
-بادصبا
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم همه دنیا و عقبی را
هرآنکس چیزی میبخشد بدانددرد حافظ را
همه اینها که ما گفتیم نیرزد ترک رعنا را
کسی همچون تو الماسی ندیده
تو را از هر غزل زیبا سروده
خدایی که به رقص آورده گل را
تو را از عطر گلها آفریده
-بادصبا
عیسیا نفسان
کوچه با پای غزال تو چمیدن دارد
لاله در سایه لطف تو دمیدن دارد
چاک پیراهن گل کار قضاوقدر است
دامن یوسف چاه تو دریدن دارد
نوش عیسی نفسان باد تماشای سحر
شاخه مریم و اعجاز تو دیدن دارد
گوهر جام تجلیی تو ناب است ولی
از لب...
کرشمه
بسته زلف یار خواهم شد، بی دل و بیقرار خواهم شد
شهره روزگار خواهم شد، عاقبت سر به دار خواهم شد
راهی لحظه ی سرآغاز و یک جهان آسمان پرواز و
محو آرامش گل ناز و چشمه ی جویبار خواهم شد
آه یک لحظه نگاهش من، جاده پیمای سر...
درسوگِ تو ارغوان ببین می گرید!
این خانه و آسمان ببین می گرید!
ای سایه ی تا ابد به دل ها باقی
چشمانِ غزل فغان ببین می گرید!
-بادصبا
نپوشان بر خودت پیر آهن شب
نشو سرمایه ی اهریمن شب
بخند و مهربانی کن به دنیا
بِکَن آغوش خود را از تن شب
شدم مجنون و چون دیوانه بی تو
ز هر کس دور و هم بیگانه بی تو
غمت هر لحظه می تازد به جانم
که جان، ای جان ! شده ویرانه بی تو
بادصبا