شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
یلدا
به یلدا می سپارم آخرین برگ بهارت را
تماشا خانه فصل پر از رنگ و نگارت را
پس از پاییز شورانگیز غرق عشق و زیبایی
به رویا می سپارم پیچ و تاب شاخسارت را
تو را از کوچه باغ رفته بر تاراج می چینم
به فردا می سپارم رونق...
از این مردمانِ بدِ روزگار
ندارم دگر هیچوقت انتظار
هم آنان که اعضای یک پیکرند
همه تشنه ی خون یکدیگرند
اعظم کلیابی بانوی کاشانی
چون کنم یاد تو ، نوری با من است
غایبی ، اما حضوری با من است
درد دلها میکنم با عکس تو
وه عجبسنگ صبوری با من است
پنجره های شب یلدا
آه ای دل دیوانه هواخواه که هستی
آشفته ویرانه ای از ماه که هستی
در آن طرف از پنجره های شب یلدا
آوازه ی کاشانه ی گه گاه که هستی
یک شهر پر از خاطره با جوهر اشکی
صد گوهر دُردانه سر راه که هستی
با...
خورشید دمیده است به صحرا و به گلزار
پیراهن گلدار به تن کرده چمنزار
بیدار شده غنچه ی زیبای اقاقی
برخیز که صبح است تو ای حضرت دلدار
-بادصبا
دستان مهربانی..
دستان مهربانت
شیرینی بیان ست
آنجا که مشت در مشت..
شهد عسل ببارد
باز هم بیا که دستم
دیوار مهربانیست
آنجا که آرزویت
لبخند همزبانیست
از نفس صبح پگاه
برگرد و برای دل من جلوه گری کن
با نرگس مستانه دمی فتنه گری کن
من غرق نیازم تو ولی چشمه ی نازی
امشب سخن از خاطره ماه و پری کن
با سیب و اناری که صفا داده به باغت
مهمان تماشاکده ی شاخ و بری...
روزگارم بَه چه شیرین می شود
با نگاهت صبح آذین می شود
مهربانا ! گر تو باشی کعبه ام
عشق تو هم دین و آیین می شود
-بادصبا
ای کاش مرا تاج کیانم باشی
خورشید درخشان جهانم باشی
ای عطر شکوفه بهاری،ای عشق!
ای کاش که یارِ مهربانم باشی
-بادصبا
شراب آخرین جام
به یلدا میسپارم زلف پر چین و شکنجت را
به صحرا می فشانم برگ گل های ترنجت را
بیا تا سرمه از دود دل دلدادگان سازم
سر مژگان مست و دیده های نکته سنجت را
بگیرم رشته ای از طره پر پیچ و رقصانت
بریزم روی دامان...
دل دادمت ای یار، که همدل باشی
من قایق غرقِ غم، تو ساحل باشی
همراه دلت، مانده دلم کاش فقط
مردانه صفت، تو پای این دل باشی
بادصبا
نه بیمارم ، نه خوشحالم ، نه از حالم خبر دارم..
گهی با جان گهی با دل ، گهی از هر دو بیزارم!
شده از ناله ی تو خون بچکد؟
شده با آه دلت گریه کنی؟
چکنم با این غم...؟؟
شده از درد بخندی که نبارد چشمت؟!!
من در این خنده ی پُر غصه مهارت دارم
بهزاد غدیری شاعر کاشانی
تب مستانگی
چرا ای دلبر دُر دانه می گیری نگاهت را
شمیم عنبر افشان غمزه چشم سیاهت را
تو که از اینهمه دیوانگی هایم خبر داری
چرا کج میکنی از کوچه ما سمت راهت را
اگرچه خرمن دردم تب مستانگی ها را
دریغ اما نمی ریزی شراب گاه گاهت را...
دراین شهر کویری یار خسته
کنار باغ پائیزی نشسته
گرفته غم گلوی نازکش را
نمیدانم دلش را کی شکسته
ابوالقاسم کریمی
کشم نقاشی بال وپرت را
رخ ماه و دو چشم دلبرت را
شبیه کودک بی مادر از درد
کشم بروی سینه ام سرت را
منم عاشق تویی معشوقه من
بخواب راحت تو روی سینه ی من
بیا فریاد از دردم تو بشنو
که بشکستن دل بی کینه من
تو عشقم...
تو زیبا دختری از آسیایی
نژاد پاک از این جغرافیایی
سرت بالا بگیر ای ماه زیبا
که تو از خاک پاک آریایی
کوچه های یخ زده
از کوچه های یخ زده یکشب عبور کن
دستی به ساق شاخه غرق بلور کن
وقتی نفس به سینه خود چاق میکنی
ویرانه های شبزدگان را مرور کن
بالانشین شهر پر از یاس و یاسمن!
کاری برای منطقه ای سوت و کور کن
غمناله های خسته...
من آن عودم که می سوزد وجودم
که می سوزد ، همه بود و نبودم
من آن عودم که هم پای محرم
ببارد ابر غم ، از تار و پودم
اسیر منطق خون ریز نادان
درخت و رود و ابر و کوه و باران
به روی شانه ی ، زخمی جنگل
نشسته بوسه ی داغ بیابان
اگه دریاچه را دیدی دوباره
بگو با ماهیان بی ستاره
که در دنیای سبز مردم دشت
دل ناپاک (سَد) جایی نداره