متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
معجزه همیشه هم کار های عجیب و غریب نیست
معجزه گاهی همین چند وجب فاصله ی بین شانه های توست
آغوشت معجزه و علت ِ ایمان من به دین توست:)!
برای اینکه چشم دریایی من بخوانمت،
حتما که نباید چشم آبی باشی
همین که در آن دو مشکیِ مطلق غرق می شوم کافیست!
من اگر بخواهم عشق را نقاشی کنم،
چشمان رنگ شبت را بر بوم نقاشی
طرح می زنم،
غنچه ی لبخندت را نقش بر بوم می کنم.
صبر کن
نو می شوم
مثل بهار ...
برای غنچه کردن لب هایت
وقتی روبه رویم ایستاده ای .✨
غزاله ذاکری |
قلبم پر شده از تو تو تو
به جای ریتم تیک تاک قلب
دوست دارم های تودر نبضم جاری است :)
غزاله ذاکری
لباس فقر بر تن این دل بی قرار من
تجسم نگاه تو نیمه ی شب شکار من
کشیده فکر من تو را میان دفتر دلم
میان صفحه های آن عکس تو شاهکار من
کلید قفل این دلم میان دست تو ولی
شکسته ای تو قفل این خانه ی بردبار من...
امشب ،
در قلب پر ستاره ام ،
جشن تازه ای برپاست ،
گویی با شنیدن نامت ،
ماه را به خانه شان دعوت کردند💫
غزاله ذاکری
زیبا ترین اتفاق زندگی.
اهرم نفس هایت حکم زندگی برای منِ مجنون دارد.
دمی نفس است که به نفس هایت بند است.
فاطمه انصاری....
هر شب رأس ساعت دلتنگی
سراغت را از ماه می گیرم 🌙
پرده اتاقت را کمی کنار بزن.
ماه را سپرده ام تا به جای من،
یک دل سیر نگاهت کند...❤️
فائزه حیدری
لبخند زدی
و بهار از کوچه های قمصر کاشان
با عطر بهار نارنج های شیراز
به وقت اردیبهشت
دوباره تحویل شد 🌱🤍
زینب امیری
تو مانندِ ایده ۍ شعرۍ ناب برای شاعرۍ؛
مانند تڪه ای نان برای گرسنہ . . .
مانند قطراتِ بارانِ برای ڪویرِ تشنه؛
مانند شیرِ مادر برای نوزاد!
و من به اندازه ۍ تمام این ها بہ تو نیازمندم! از تبِ بۍ تو ماندن میسوزم و خاڪستر عشقم تمامِ جهان...
آنقدر صورتت را از روۍ یڪ عکسِ ڪوچڪِ قاب گرفتہ شده نوازش ڪرده ام، تمامِ قاب ها به حرف آمده اند ڪه ای لیلۍِ این مجنون، برگرد! مسیر برگشتنت را برایت گل باران مۍڪنیم، به خدا قسم ڪه از دست دادنِ نوازش هاۍ این مجنون خریت محض است؛ برگرد لیلۍ!...
به شعرهای عاشقانه سلام!
به خنده های بی بهانه سلام!
کشیده ام به بوسه چشم تو را
ای عشق تا ابد یگانه سلام!
□ شاعر: سیامک عشقعلی
جای تو خالی است
کنار دفتر نقاشی ام
مدادهای رنگی
چشم انتظار تو هستند
بیا که قشنگ ترین رنگ را
برای موهایت
کنار گذاشته ام
مجید رفیع زاد
مجسمه ها
در خراب آبادِ بی سامانی اَم
قدم می زدند؛
صدای پای ِشان
صدای قلب من را می شکست؛ سکوت، با هر قدم اَش...
می ترسیدم!
پنجره ها را شتابان از پس هم بستم
خود را با پیراهنی سپید
سخت در آغوش کشیدم.
باورم نمی شد!!!
این منم که...
اردیبهشت
عطر عشق می گیرد
وقتی که رایحه ی بهشت را
برایم به ارمغان بیاوری
گل ها با دیدنت می خندند
و چشم هایم
به استقبال قدم هایت می آیند
بیا که می خواهم
به جای دیوار تنهایی
یک عمر
به شانه هایت تکیه کنم
مجید رفیع زاد
می سراید
غزلی از عشق
مثنوی ها می خوانم
از نگاه معلم
زنبوری تربیت میکنم و به باغ شما میفرستم برای نوشیدن از شهد آن گل که تو بوییده ای
و چه درد شیرینیست مبتلا به نیشِ آغوشته به نفس های تو....
مأوا مقدم زاد
ترجیح من؛
نمیدانم که من در ذهن و قلب تو چگونه ام، اما تو در من هر لحظه را به حیات مشغولی...
صبح که روی صندلیِ جلوی آیینه ات مینشینی و شانه را روی تارهای سیاه روی سرت میکشی، من با نوای خوشِ ویالون گونه ی گیسوانت بیدار میشوم.
عصرها...