متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
پرسه میزند
سایه ای در خانه
روی فرش
سقف
دیوار
پنجره
.
پنجره
.
پنجره
.
.
.
پرسه میزند
سایه ای در خانه
خانه ای که رهایش کردی...
از پنجره به خیابان میزند
بی امید آنکه لمس کند خیابان را
بی امید آنکه به خانه برگردد
در آینه که نگاه میکنم،
انگار یک نفر
درونم گم شده است
و چشمهایم
دنبالِ یک لبخندِ گمشده میگردد
که فقط
در قابِ صورتِ تو پیدا بود..
امروز
غم بی اعتنا از کنارم گذشت،
تعجبم را دید
گفت: مأموریت من
تا همین نزدیکی های قبرستان بود..
من دقیق ترین دقیقه بودم، اما انگار ساعت از دقیقه ها قهر کرده بود؛
درسته،او دیگر آنجا نبود
درس ما این روزها ای بچهها درس وطن است
حفظ این خاکِ گران واجب شده تا جان به تن است
گرچه زخمی گشتهایم اما برای حفظ این خاک
لازم ار باشد همیشه میکنیمش سینه را چاک
کم ندیدیم این چنین جور و ستمها، کم ندیدیم
همچو ققنوسی ز این خاکستر...
انگار
چیزی خراش میدهد
جدارههای سینه را
با هر آهی که میکشم
و هر بغضی که سر ریز میشود در گلو
از کلمات میترسم!
از کلمات «زیبا» می ترسم.
هولناک است واژگان زیبای بیمهر،
واژگانی که دم از زندگی میزنند،اما خود مرده اند.
یک روز آخر،
عصر غمبار یکی از همین جمعههای شوم
از درد عجیبی در سینه
در کوچهای بنبست
به خاک میافتم
با سیگاری سوخته بین انگشتانم
مادر
رفتی و زبانِ عشق یکدفعه
لَکنت گرفت و من در جمله ٔ
نیمهتمامی جا ماندم
با یاد آنهایی که
ندیدم شان ولی
هر ثانیه یادشان
با من است
چه کنم
صدمه ای ندیدم
زخمی نشدم اما
اندوه این ویرانی
روزگارم را سیاه کرده
نسل آدم های مورد اعتماد و درست منقرض نشده،ما چسبیدیم به آدم های اشتباه.
پرسید گریه چطور بند میاد
گفتم:
بعضی گریهها
برای بند آمدن
نیامدهاند.
گیلاس چه رنگی است
زرد یا سبز نمیدانم
کوری در به درم کرده
ولی خوشا به حالم که نبینم
طعم خوبی دارد همچنان کمی تلخ است
خود را به کوری زده ام تا نبینم که
حقیقت تلخ است .................
چنان בرگیر زنـבانی به نام زنـבگی گشتیم.
ڪه هیچ راه فراری نیست الا مرگــ...
بهتزدهام
آنقدر دل نازک و شکننده شدهام که با کوچکترین حرفی، بغضم میترکد و اشکهایم سرازیر میشوند.
درونم دریایی از اندوه ست آنقدر عمیق که میتوانم ساعتها، روزها، ماهها و حتی سالها گریه کنم، بیآنکه خسته شوم
انگار تنها کاری که بلدم گریه کردن است.
گویی تمام روح من اسیب دیده تمام سلول به سلول من عمیق گریه میکنن من لبخند میزنم
در کوچه های خاطرات ، پرسه می زنم
می رسم به تو .....
تو در تک تک خاطرات من حک شدی
نقش رخ مردانه ات ، قد و بالای بلندت ، صدای گرمت
مگر از یادم می رود ؟؟!!!
سینه ام سنگین می شود ، بغض راه نفسم را
می...
تلخیِ این روزگار سرב را،
از نبوבنهاے تو בارم همین...
به وقت روز .....
دویدن و دویدن
حرص دنیا را زدن
مال و منال جمع کردن
به وقت شب .....
ز بیم یغماگر نخوابیدن
به روز و شب مردگی کردن
زندگی را به فردا موکول کردن
در آخر عمر را به یکباره باختن
فرصت زندگانی به فنا دادن
.......
غروب جمعه ی سرد زمستانی
گورستان در سکوتی وهم آلود فرو رفته
و مردگانی که خاموش و بی صدا ، در کنار هم
به خواب ابدی رفته اند
ایستگاه آخر .....
اینجا ته دنیاست
اینجا پایان زندگیست
............
مرد آفریده شدن در این دیار که در آن زندگی می کنیم تلخ ترین سرنوشت را رقم می زند
پا به دیاری می گذاری که در آن آنقدر شرمنده خواهی شد که هر روز بر لحظه تولدت لعنت می فرستی
شرمندگی یک پدر، سرطانی ست که درمانش فقط مرگ است؟
و تو میروی و من با تلخند چشمانم قطره اشکی را بدرقهی ردپایت میکنم....