متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
... باز باران
باز فریاد ولگردهای بی خانمان
هجوم سیلاب
قهقه تاریک فقر
تا دهلیزهای زندان...
گاهی فکر می کنم
در زیباترین و ناب ترین نقطه جهان، اما در بدترین زمان ممکن به دنیا آمده ام
حال ایران عزیزم در این زمانه چون حال من خراب است
روزگار، بازی بود…
بازیای که من، سادهدلانه، زیادی جدی گرفتمش،
لبخندهایش را باور کردم، اشکهایش را از بَر شدم؛
آمده بودم تا ببَرم، تا ببخشم، تا بمانم
اما هر بار باخت، سهم من شد.
نه از کم بودنم،
بلکه از بسیار باور کردنم…
من دلم را وسط بازی گذاشتم،
و...
من شبم
یاٌسم
سکوتم
من اسیر حسرتم
ویران و نابودم
من خزانم
غربت پاییزی چشمان گریبانم
من سرآغاز،
شکست و غفلت و دردم
من سرانجام،
نجابتهای خاموش و تبسمهای دلسردم
ای آفتاب
بر این سرای غم گرفته ی هزار درد
تو بتاب
دلم میگیرد از اینهمه اندوه
دلم میگیرد از اینهمه درد
دلم که گرفت
در را باز کردم دیدم
غم هایم مثل مهمانان
ناخوانده، کفشهاشان را
درنیاورده آمدهاند
گرفت روزگار
رویای شیرینش را
در پیادهروهایی که
سالها
قدم میزد
تا تابلوی زندگیاش را
زیباتر نقاشیکند
تا گلهای امید دلش
به حقیقت تبدیل شود
ردِ نگاهت را
بر شیشه دل نَشُستهام
حالا قابِ پنجره
تنگتر از همیشه است.
کفشهایم را هم
در ایستگاهِ متروکه جا گذاشته ام
همهجا به بنبست رسیده
حتی در مسیرِ خوابهایم
انگار بی تو هزار سال گذشته است
تو که نیستی انگار هیچ کس نیست
تو نیستی و دیگر
رفیق دلتنگی ها
و همسفر گریه هایم نیست...
بە کدامین گناە نانوشتە در منجلاب زندگی اسیر شدەایم
همه جا غم و اندوه،نه رحمی و نه مروت
اسیر ذات پلید اشرف مخلوقات شده این زندگی
اگه روزی بر سرمزار من آمدی
برایم فاتحه نخوان
من حتی روحم هم
نیاز به نوازش کسی ندارد .
در خیالم:
می خواستم؛ شعر بنویسم شاعر شوم و عاشقانه بمیرم
فقر ترس اسارت نصیب شد
و آواره می میرم
روزی با فکر کردن بهش، نفسش میگرفت… حالا با حضورش، جانش به لب میرسه!
اون آغوشی که قرار بود پناهِ خستگیهاش باشه، حالا مثل نمک روی زخمهای کهنهاش شده.
آه ای دل
نه نگاهی مادرانه
نه پدر که مرا سازد آشیانه
نه خواهری که دلتنگ من شود
نه برادری پشتیبان
آه ای دل
یتیم بودن دردیست جاودانه
به نقطه ای رسیده ایم که
هر تولدی ظلمی بی حد و اندازه به کسی هست که متولد شده
قدم به دنیایی می گذارد که خودت در حال فرار از آن هستی!!
این روزها سراسر غم و رنجند
اما جایی،
زیر همین آسمانِ گرفته،
قلبی هنوز آهسته میتپد،
نه برای شادیِ بزرگ،
فقط برای آنکه فرو نریزد!
تنها نشستـہ ام با خیالت.
و چـہ بے رحمانـہ نـفـس میکشم هواے نبوבنت را...
دلم از غم به چشمانت پناه آورده ای جان
مرا یکدم به دیدارت پذیرا باش تا شاد گردم
دیروز کاجی را بریدن
احساس کاج از اندوه کبوتران پیدا بود
---------------------------------------------------
زن هر شب ساعت سه بیدار میشد.
میرفت کنار پنجره. نگاه میکرد به خانه روبرو.
چراغ اتاق خواب همیشه روشن بود.
یک شب چراغ خاموش بود. زن تا صبح نخوابید.
یک هفته بعد، اعلامیه ترحیم چسبیده بود به در خانه روبرو.
زن گریه کرد.
نه برای مرده.
برای نوری که...
دیروز یک پیرزن را دیدم
همان رنگ موهایت را داشت
ایستاد. نگاهم کرد
گفت: پسرم داری گم میشوی؟
گفتم: مادرم را گم کردم
دستم را گرفت
چند قدم رفت. بعد ایستاد
هیچی نگفت. فقط دستم را فشرد
همان لحظه فهمیدم
مادرها در دستهای پیرزنها جاری میشوند
تمام نمیشوند. فقط قالب...
زندگے کوتاه است
و ݪبخندم کوتاهتــــر
غم سایــه افکنده
و من محکوم به ابدیت
غمی از جنس مرگ
و چه غریب است
بی دغدغه نفس کشیدن
ومن کمی آغوش میخواهم
آغوشی از جنس خاک
و چه آرام میشوم
با صدای پای آشنایی
و من نتوان برخیزم
و آن لحظه ،می...
گلوله نمیدانست،
شکارچی نمیدانست،
تفنگ نمیدانست،
پرنده داشت برای جوجههایش غذا میبرد ؛
خدا که میدانست ...
نمیدانست ؟!
اخــــــــلاقم.............
حکم میکــــــنه..............
چیزی نگــــــ ـم .............
و گــرنه.............
دلم خیلـــــــی پـــــره............
گفتنــد : هر چه میخواهد دل تنگت بگو ..........
گـفتم : دلِ تنگـــم هـر آنچه خواسـت و مـــن به زبـان آوردم
دست نیافتنـی شد ...........
پـس به احتــرام آرزوهـایــم سکــوت میکنم ............
چرا که خیال از دسـت دادن...