خیالات من
در من هر شب صادقِ هدایتی، خود را به آغوش نشتِ گاز میسپارد...
امروز در مترو، کسی کنارم ایستاد که نفسهایش ریتم تو را داشت. سرم را برنگرداندم. میترسیدم چهرهاش را ببینم و تو نباشی. گفتم بگذار چند ایستگاه دیگر، همینطور، در خیال، کنار هم باشیم...
پنجرهٔ خانهشان رو به دیوار بود. مادر میگفت: "حداقل نور هست." پسرک اما هر روز صبح، پیش از مدرسه، یک وجب از دیوار را با صابون میشست. میگفت: «دارم راهش را باز میکنم." سالها گذشت. پسرک بزرگ شد. دیوار هنوز آنجاست، اما تکهٔ شستهشده، از بقیهٔ دیوار روشنتر است. انگار...
صبح بدون تو،
مرگیست که هر روز با چشمانی باز
تکرار میشود...
دل من خانهی متروکهایست
که چراغ یکی از اتاقهایش
به امید آمدن تو روشن است
آه ای زمین خسته از آتش و خون
تنها آغوش یک باران ساده
زخمهای کهنهی تو را
مرهم است...
رادیو را روشن میکنم. گوینده خبری میگوید از جایی دور, جنگی، معاملهای، دروغی...
گوش نمیدهم. من فقط به صدای پسزمینهاش گوش میدهم، انگار که تو پشت این فرکانسها قایم شده باشی.
شاید یک روز صبح، گوینده مکث کند، کاغذهایش را کنار بگذارد، و بگوید: "و اما خبری فوری برای تو:...
در یک خانهٔ کوچک، سه نسل زندگی میکنند. مادربزرگ آواز میخواند، مادر سکوت میکند و دخترک تازه به حرف آمده، اما چیزی نمیگوید! انگار حنجرهاش فهمیده اینجا آواز ممنوع است. ظلم این نیست. ظلم این است که دخترک، بیآنکه بداند ترانه چیست، دیگر نمیخواند...
گاهی فکر میکنم اختراعش کردهام!
ولی نه, کسی که اختراع شده باشد
این همه جای خالی به جا نمیگذارد.
او واقعیترین آدم زندگی من است،
فقط هنوز نیامده !
در خیابان راه میروم و او را در همه میبینم!
در پسسرِ یک غریبه
در صدای خندهای از پشت شیشهٔ کافه
در بوی عطری که رد میشود،
و محو میشود پیش از آنکه برگردم
شهر پر است از نشانههای کسی که هرگز ندیدهامش...
من رنگ چشمهایت را بهتر از طعم نان صبح میشناسم، و تو حتی نمیدانی که من کیستم. در این فاصلهٔ یک وجبی، کهکشانی جا شده است زیبا، کهکشانی...
انگار تمام تراژدی یک رابطه، در نبود یک حرکت کوچک نهفته است. چیزی شبیه همان «شب بخیر» گفته نشده...
بزرگترین خیانتی که میتوانی در حق کسی کنی این است که اورا در یک امیدِ نشدنی و محال حبساش کنی و بگذاری انتظار بکشد...
گاهی دلخوشی،
فقط یه " شب بخیر ِ" ساده است
که گفته نمی شه !
بگذارید دیگران در مورد تعداد صفحاتی که نوشتهاند به خود افتخار کنند، من ترجیح میدهم در مورد تعداد صفحاتی که خواندهام به خود ببالم.
چشمانت
اسارت و بندگی همهی عاشقان جهان است
اعتبار آفتاب
و آبروی اشک و خون
ستاره در تحمل شب
رخشندهی بی بدیل آسمان است و دریا
طلایهدار فروزندگان روشنایی
و سروش نسیم و بوسه و نور
همسرایی ما
برعهده باران است و کبوتر
من شبم
یاٌسم
سکوتم
من اسیر حسرتم
ویران و نابودم
من خزانم
غربت پاییزی چشمان گریبانم
من سرآغاز،
شکست و غفلت و دردم
من سرانجام،
نجابتهای خاموش و تبسمهای دلسردم
امروز؛ روز اوج، پرواز آرزوهاست
امروز؛ روز شاد، مرگ تمام آنهاست
ای عشق بینهایت
تولدت مبارک
شباهنگام
بهدور از لذت خواب و بدون هر تمنّایی
به آرامی
به نرمی
سراغم را تو میگیری
ای آفتاب
بر این سرای غم گرفته ی هزار درد
تو بتاب
دلم میگیرد از اینهمه اندوه
دلم میگیرد از اینهمه درد
من از حریم سرد اندوه و بدگمانی
تو از حریم گرم خورشید مهربانی
من از تبار خاک بیبرترین گیاهم
تو از تبار پاک آبیترین نگاهی
ای دلتنگیهایم را
با تو
آرامشی ابدی
برای همیشه
با من
تنها
تو بمان...
یک افسانه ارمنی؛
مردان مهربان و خوش طینت
صاحب فرزند دختر میشوند.