متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
بیا وقت وصال است
دلم تنگ و چشم در انتظار است
بیا دل خون شدم من ز دوری
بیا کاش که من دست بکشم از دیدنت در وقت کوری
بیا قلب من باور نداره
چشم از دوریت باران بهاره
دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ
از دوریت قلبم...
میاد اون روز که،تقاص قلب خورد منو پس بدی یه جوری که،
دنبالم میگردی اما منو نمی بینی دیگه
هادی هاتف چشم براه
برگ های پاییز آرام آرام میریزد....
برف آرام آرام روی درختان بدون برگ می نشیند....
بهار شد.....
شکوفه ها آرام آرام باز میشوند
و همه اینها در نبود تو گذشت!:)
و من در حسرت قدم زدن با تو در هوای پاییزی ماندم....
و من در حسرت برف بازی با تو...
از لحظه لحظه کنار اونی که دوستش داری و کنارش آرومی نهایت استفاده کن لذت ببر شاید اون لحظه ها دیگه تکرار نشه شاید دیگه نباشه🖤!!!
نیمه شب از خیابان ها سراغم بگیر
روزگار عاشقی یعنی همین
باید اتوبوس خودم را عوض کنم
دیگر سالهاست...
طُ را در صندلیِ آخر نمی بینم
🔹 [ سردار ] https://gerdioz.blog.ir/
پارسال این موقع فکر میکردم خوشبختی در آینده ست اما حالا چه تلخ می فهمم خوشبختی روزای خوشی بود که با تو گذشت و خاطره شد 🖤
گویند که خدا...
ساکنِ دلهای ، بشکسته است
آری ..........
گنج در میانِ ، خانه ی ویرانه است
🔹 [ سردار ]
در زادگاه ِ من..
نه خیابانی است و نه کافه های دنج
من اندوهِ تو را به صخره ها و کوهستآن می برم
🔹 [سردار ]
با بقیه میخوری با ما چرا. ......تلوتلو🖤😏
برای عطر بودنت
خنده های بی دلیل و طولانی ات
برای آغوش گرمت هنگام خستگی ام
نگاه های کنجکاوت ، در اولین دیدارت
برای حضورت در عمیق ترین نقطه ی وجودم
برایِ چشمهایت ، نگاهت
وقتی سکوت میکنی تا بفهمم
از طُ ممنونم
در وجود طُ طبیعتی است بکر
هوایی پاک و رودی خروشان
شالیزاری با طراوت...
گندم زاری پر از برکت..
آسمانی همیشه آبی
و دریایی زلال و آرام
چقدر وجود تو خوب است
یادش بخیر
پارسال همین موقع صدای خنده هامان بلند بود اما حالا من ماندم و قاب عکسی با روبان مشکی🖤
هر کسی را بهر کاری ساختند
ما را بهر دیوانه گی
رفتنت حقیقتی بود تلخ تر از قهوه
که هرروز صبح با دیدن جای خالی ات
آن را سر می کشم...
به قلم: کتایون آتاکیشی زاده
در پزشکی دردی وجود دارد به اسم درد فانتوم؛
بهش درد خیالی هم میگن
اما خیالی نیست ، واقعا درد می کند
بیمار واقعا درد می کشد ولی از جایی که دیگر نیست؛ دستی درد می کند که قطع شده، انگشتی درد می کند که جایش بین تمام انگشتانش خالیست،...
غمگین بود!
مانند تمام این روزها،تمام این ماه ها،تمام این سال ها و...
نمی دانست کِی گذشت روزهای عمر او
روزهایی که باید جوانی میکرد اما نکرد،روزهایی که باید خوش می گذشت اما نگذشت
خسته بود از این فعل گذشته.
چرا گذشته بود؟!
برای او که هنوز تازگی داشت
انگار...
کمرنگی ام را پر رنگ کن!
بگذار باور کنم حجم نبودنم را در خیالت. اینکه چقدر به من فکر نمیکنی. من هم پر رنگی ات را کمرنگ خواهم کرد...
کاش هیچ وقت به اون نقطه نرسین که با تموم وجود بپذیرین، واقعا اوضاع همینه که هست و من هیچ غلطی برای تغییرش نمی تونم بکنم¡
همین که خبر مرگ تو را شنیدم
به روزگار خودم گرد مرگ پاشیدم
خدا به مرد عاشق رحم کند
لباس مشکی خود را به گریه پوشیدم
برنمی گردد دگر این
شب نشینی هاى ما
قبر یار پیش رو و عمر ما
پشت سر است
سوختن مزد من است
پس زود مزدم بده
قیمت خاکستر پروانه ها عین زر است
به خودم که آمدم کوله باری از آرزو روزی پشتم سنگینی می کرد
هر جا که می رفتم بر دوشم بود
حتی هنگام خواب هم این سنگینی آرامش خواب را از من دور ساخته بود.
به خودم که آمدم در قبرستان آرزو ها بودم،می خواستم برای همیشه آرزوهایم را دفن...