به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود
خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد که مرگ من نمی ارزد به غصه خوردن تو
ز بیم سینه خراشیدن از وفور غم است که گفتهاند بگیری به جمعه ها ناخن
ما را غم خزان و نشاط بهار نیست آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم
چنان باجان من ای غم درآمیزی که پنداری تو ازعالم مراخواهی من ازعالم توراخواهم
دیوارهای خانه همه خیس از غم هاست
در قفل فروبسته ی غم های دل خویش آن کهنه کلیدیم که دندانه نداریم
به هر فصلی غمی ؛ هر صفحه ای اندوه انبوهی وطن جان خسته ام ... پایان خوب داستانت کو
تا تو از در در نیایى از دلم غم کى شود
به جز تو قلب خودم را به هیچ کس نسِپردم تو هم غمی به جهانم اضافه کردی و رفتی...
برف هرچه نرمتر و سبک تر بیاید سخت تر و سنگین تر می ماند غم هم
کاش تو اینجا بودى و منو اونقدر لاى دستات فشار میدادى که غم ازم بچکه ️️️
خنده را معنی به سرمستی مکن ، آنکه میخندد غمش بی انتهاست..
+ بِ چی تشبیهم میکنی؟! دریا.. +چرا دریا؟ اخه هر چی غم داری تو خودت غرق میکنی
گر هزاران دام باشد در قدم چون تو با مایی نباشد هیچ غم ️️️
بنازم غیرت غم را دمی نگذاشت تنهایم
ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺏ ﻏﻤﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ ، ﺍﻣﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ِﻏﻤﻬﺎ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺎﯾﺴﺘﯿﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﭼﺘﺮ ﺧﻮﺏ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ، ﺍﻣﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﯾﺴﺘﯿﻢ...
و این همه زیبایی و غم تقصیر تو نیست به مادرت پاییز رفته ای...
هزار بار گفته ام آدم دلتنگ هیچ چیز حالیش نمیشود فقط حرفهای نگفته اش زیاد میشود
با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد...
هر قلبی دردی دارد... فقط نحوه ابراز آن متفاوت است برخی آنرا در چشمانشان پنهان میکنند و برخی در لبخندشان....... خنده را معنای سرمستی مدان آنکه میخندد غمش بی انتهاست
تو را چه غم که شبِ ما دراز می گذرد؟ که روزگارِ تو در خوابِ ناز میگذرد
برای کسی که نمیخواهد پیش تو باشد ، دلتنگی و غمِ جای خالی اش حماقتی بیش نیست