کم نشد از گریه اندوهی که در دل داشتم پاک نتوان کرد با دامان تر آیینه را
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
رفته ای برگرد جانم ای تمام باورم دلخوشم با یادت اما در کنارت بهترم
بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست
بی عشق زیستن را ، جز نیستی چه نام است ؟ یعنی اگر نباشی ، کار دلم تمام است
من «عاشقم» گواه من این قلب چاک چاک
دیدن تو ببرد قاعده غم از دل
کنار شعلهٔ آتش بیا شعله به جانم زن که هم جانی و هم جانان وهم جانان جانانی
از خوشی های جهان درد و غمت ما را بس از زیادی عطای تو کَمَت ما را بس ما
آغوش تو شده ست حدود بهشت من شادم که با تو خورده گره سرنوشت من
چمدان بستی و از خاطره ها هم رفتی تا بمانم من و تنهایی خاطرخواهی
برای این که حالم بهترین حال جهان باشد کنار هفت سین تنها تو را من آرزو کرد
گرهگشایی دلهاست کار خنده تو
وقت آن شد که به گل، حکم شکفتن بدهی! ای سرانگشت تو آغاز گل افشانی ها!
پر است ساک من از خرده ریزهای عزیز پر است خاطرم از خاطرات یار و دیار
صد هزاران آرزو در قلب من باشد ولی هم نوای تو شدن امید فردای من است
مشکل شرعی ندارد بوسه از لب های تو میوه ی بیرون زده از باغ حق عابر است!
جهانی آرزو دارم ، به دور از جنگ و خونریزی خدایا مستجابش کن ، چه دنیای غم انگیزی
گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست همچنانش در میان جان شیرین منزلست
من عشق می خواهم فقط، یک عشق معمولی دلتنگ باشم شانه ام باشی، همین کافی ست
به پایان خزان دل بسته بودم که زمستان شد شبیه بید خشک از بد به بدتر بود تغییرم
ساعت دل را عزیزم عاشقانه کوک کن تا طلوع عاشقی چیزی نمانده عشق من
دارد به سفر می رود امشب چمدانم با خاطره ای تلخ که من خالق آنم
موی سیاه و روی سفید و لبان سرخ تلفیق این سه رنگ، دل از ما ربوده است