متن شاعران معاصر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شاعران معاصر
چه حرفهای نگفته که در گلو دارم
به یاد روی تو با ماه گفتگو دارم
در آینه نظری کردم و به خود گفتم:
زخاک کوی تو ای دوست آبرو دارم
بیا که نیست کسی جز تو محرم رازم
که با خیال تو هر شب بگو مگو دارم.
چه رازهای نهفته...
حرفی ندارم با کسی بگذار بعداز این
جای تمام شعرهایم نقطه چین باشد
عمریست دلت شهره ی بازار جنون است
ازبس که خریدارِ سَرِ دارِ جنون است
واکن گره از روسریِ توری ات ، ای ماه!
گیسوی تو صد سلسه طومارِ جنون است
دل در گروِ برکه ی رُخسارِ تو دارد
آیینه اگر تشنه ی دیدارِ جنون است
هرگز گله از گردشِ گردون...
بی نظمیِ منظومِ تو ای عاقلِ سرمست!
همسایه دیوار به دیوارِ جنون است
می گرید و می روید و گُل می کُند آتش
وقتی که دلِ کوه، گرفتارِ جنون است
در ساغرِ چشم تو خدا ریخته آشوب
بیهوده جهان بر سَرِ انکارِجنون است
هرگز گله از گردشِ گردون مکن! آخر-
-سرگشتگیِ عقربه ها ،کارِ جنون است
دل در گروِ برکه ی رُخسارِ تو دارد
آیینه اگر تشنه ی دیدارِ جنون است
مستِ خیال را شوقِ وصال نیست
جز نامِ تو هرگز شعری روان نیست
زخمِ دلِ من از غمِ هجران تو خون است
این دیده به جز گریه و باران که جان نیست
در خاطرهات گرچه مرا جای نماندهست
جز داغِ تو بر سینهی من نقشی نهان نیست
این سینه بدونِ...
تو پلک میزنی
و از میان پلک هات
عسل عبور میکند
کاش میشد
پوستم را بشکافم
و تو را
به تن خویش بدوزم
تا هیچکس
نداند
کداممان دیگریست
/زهره تاجمیری/
نفسم را وارونه میکند
کسی شبیه تو
تا شاخهی انگور
در خماریِ حواسم بلغزد؛
کسی که انگار
سایه ای ست سرگردان
پیش از من
در تو میزیست...
تنها خوشم به اینکه پس ازمرگ،خاکِ من
یک کوزه ی شراب شود روی شانه ات
به شمعدانیهای مچاله بسپار
این درد ناگهان را
به گلدانهای دیگر مخابره نکنند.
گرچه در محاصرهی پاییزیم
لیک،
به بهار،
به زایش خورشید،
به شفای صبحهای نارس امید دارم.
گفتند ز راهِ زن و آزادی و تدبیر
دیدیم در آن وعده فقط نقشِ فریب است
بردند ز کف نانِ فقیران به ستم باز
آن حاصلِ گفتار، فقط دردِ فریب است
فریادِ عدالت ز دلِ خلق برآمد
در محکمهشان حکم، همان ظلمِ عجیب است
آیینه شکست از غمِ این واقعه،...
دلم ز شوقِ تو لرزید و بیقرارم کرد
نسیمِ نامِ تو سرمستِ روزگارم کرد
هزار بار ز هجران رسید جان بر لبم
امیدِ وصلِ تو هر بار استوارم کرد
شب از هجومِ خیالت گریخت خواب ز چشم
خیالِ دوریِ تو سخت سوگوارم کرد
به شوقِ یک نظر از چشمِ مهربانِ...
رویای آب و نان
تقلیل نرخ جان
ارزانیِ گران
باز آی که ایمان من ، نام تو ، و سجده خورشید
بر مسلخ این شبِ پر غم زانو زده اند.
باز آی ،
که درختان ، شاخه های خالی شان را به
آسمان به نشانه انتظار گشوده اند .
تو نور باش
و زخم را
به شعرِ ایستادگی ببخش.
که شعر،
مرهمیست برخاسته
از این سکوتهایِ سوگوار
آرام بیا،
چنان که ماه
روی آبگیر مینشیند،
بیآنکه خواب ماهیها
آشفته شود…
دلتنگ که باشی ،
بهار هم بوی زمستان می دهد.
در سکوتِ پیش از طوفان،
نسیم رازها را میسراید، و زمین در عمقِ سکون،
لحظهای را نفس میکشد که هنوز زمانِ نطقش نرسیده.
انتظاری شیرین در دلِ تاریکی میپیچد، و دانههای ناگفته در خاکِ انتظار،
جوانه میزنند تا در فورانِ خروشِ آینده، شکوفا شوند.
چه شکوهِ دلفریبی است
رقص برگها بر شانه شاخهها؛
آنجا که باد، آرامِ آرام
حرفهای ناگفتهاش را
در گوشِ درختانِ خسته زمزمه میکند.
و من،
در میانهٔ این جشن بیصدا،
به تُندیِ یک آه
میفهمم که جهان
گاهی فقط با افتادن یک برگ
زیباتر میشود