برگردان شعر کوردی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات برگردان شعر کوردی
واقواق سگها میآید،
دیروقتِ شبان تابستان ـ
رهگذری سرگردان!
میان خرمنگاه،
دست از هم کشیدند ـ
گندم و کاه!
مهمانِ فصل درو است،
بادبزن ـ
نسیم شمال را میآورد!
در خانهسازی،
مهندسانی ماهرند-
مردم کُرد نه، بلکه پرستوها!
بدون هم بند نمیشوند،
دو مفصل نه!
چشمانت.
قبل از زاده شدن،
مرگی وجود دارد
و آن زندگیست،
در آغوش من...
چند صباحیست
که به قضا و قدر معتقد شده و
چشم انتظار آمدن مرگ ماندهام.
چند وقتیست که کولی و پناهجویم و
و هیچ سرزمینی،
وطن من نیست...
زندگی،
چه ننگیست!
وقتی باید در آن سوی ناچاری
آرام بگیرم و
چشم انتظار معجزهای بمانم.
خاطراتمان را
همچون دود سیگارت
به باد بده،
نکند زندگیات را بسوزانت!
و اینچنین،
نه خاطرهای برایت میماند و
نه نفسی برای کشیدن...
کتابهایم را یک به یک کنار میگذارم؛
چرا که نتوانستند آن قصور را بنویسند
که احساساتم را به پرواز درآوردند و
لیک بالهایش را در خود گم کردند...
آستین زندگیام را گرفتهام و
برای خویش میرقصم؛
گویی که
تمام دنیا با من به رقص درآمده است!
-----------
* تیلم: ئەو پارچە قوماشەیە کە زیاد دەبێ لە دروومان و فڕێ دەدرێت
* «تیلم» در کردی به پارچه اضافی که از دوخت لباس میآید گفته میشود؛ اینجا استعاره از بخشهای...
آوازِ نتهای تنبور،
با این ورد به گوش میرسد،
و آن اینکه:
درود! درود بر عمر و زندگانیاش،
که تنبور را هست و نیست من کرد!!
[گلدانی شکسته]
در سکوت مینگرم و
همهمهای بر پا میکنم،
ابری را از دلِ مادرم کنار میزنم و
شکایتی هم از زبانِ پدرم پاک میکنم!
چه میشد اگر بارانی بودم
و بر مزرعهای خشکِ مناجات، میباریدم...
یا که سکوتی محض میشدم
مابینِ گفتگوهای پنهان شدهی
درونِ گلوی یک نوجوان،
به...
به آغوشم بگیر ای وطن،
میخواهم یک دل سیر عطر تنت را ببویم!
چرا که مدتیست دشمن،
داغی سنگین بر قلبت، نشانده است...
من امروز به دیدارت خواهم آمد،
که وقت رقص زمین و جان است.
تو نیز ای مهربان،
آرامم کن،
لالاییهای تو را هوس دارم!
["ماریا" آن زخمی که از تنِ میهن بر نمیافتد]
(طناب شهر - برای ماریا)
اندوهی را
در گلویم میکارم،
اندوهی دیگر
از آینهی زندگانیام
سر در میآورد...
گمان میکنم
که کاسهای کوچک است
و دلم لبریز میشود،
از تصویرِ آشفته و پریشان...
بندی را مبدل به طناب شهر میکنم،
دراز...
[زمانه]
زندگی، وجودش را از تو گرفت
در وجود خدا پنهانش ساخت،
و در من به زمین بخشید!
این،
سه سنگ بنیان وجودی
دیروز و امروز و فردا است
که به گوشِ عشقی جاودان،
هذیان میگوید!
از اینجا؛
زمین، زیبایی را گروگان گرفته است...
[تابو]
شبیه گناهی هستم،
که هیچ قانونی آن را گردن نمیگیرد و
هیچ شرعی هم آن را پذیرا نیست!
گناهی در هنگامهای دیر و دور
شبیه یافتن یک ستارهای تازه
در هزارهی سوم
توسط فضانوردان کشف شده باشد!
این گناهم را،
به اندارهی انگشتِ شهادت
به اندازهی خیسی چشمِ اشکآلودم...
[سفری کولیانه]
چراغ میشوم و
شب را به آغوش میگیرم...
هالهی ماه میشوم و
آسمان را
چترم میکنم!
تپشِ قلبِ
کبوتری بالِ شکسته میشوم
همراه با شاخهای درخت
میرقصیم و
و همراه با موج دریا
به گفتگو مینشینیم.
دست و پا زنان و سراسیمه
با اخگرها میجنگم،
تا لحظهی خاکستر...