صبح به لبخند تو ساز دل من کوک شود ای که لبخند گل و سبزه ز تو معتبر است
آمدم شعر بگویم که غمم کم بشود ناگهان از تو نوشتم دلم از دستم رفت
تنور دل که روشن شد به عشقت صبح زیبایی است جهان با بودنت پیش دو چشمانم تماشایی است
تعطیل رسمی می کنم امشب برایت شعر را از بس که باریده غمت بر کوچه های دفترم ارس آرامی
دختر چادری از شعر سپیدم رد شد چقدر شعرِ نجیبی ست سیاه است و سپید ارس آرامی
از چپ و راست بلا پشت بلا می آید و شگفت این که فقط بر سر ما می آید
چشمان تو از دور مجسم شدنی نیست یک آیه بیاور این دل آرام شدنی نیست 😍
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز
بر کوی و برزن میخانه گشتم هیچ نبود تو آن مستی مایی اگر مستانه نبود
سهم من در وسط معرکه عشق چه بود؟ غم و دلتنگی و حسرت، همه یک جا با هم!
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست
خوبتر از تو نقشبند ازل هیچ نقشی نبست در اول
تو به قیمت ورای دو جهانی چه کنم قدر خود نمی دانی
عید فطر است بگو فطریه مان گردن کیست ؟! هر دو عمری ست که مهمان دل هم شده ایم!
اگر قصابم از تن واکره پوست جدا هرگز نگردد جانم از دوست
غم هجران تو، ای دوست، چنان کرد مرا که ببینی نشناسی که منم یا دگری؟
آخر ای باد صبا بویی اگر می آری سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست
زیرکانه قانعت کردم که یک قرآن بس است تا که امشب را در آغوش خودم احیا کنی ارس آرامی
بی مگس هرگز نماند عنکبوت رزق را روزی رسان پر می دهد
تو که خواندی همه اشعار پر از سوز مرا هیچ گفتی نکند علت آنها باشی . محمود افهمی
تو اگر باشی و من باشم و باران باشد به بغل می کشمت گر چه خیابان باشد!!
دلم گرفته هوایم عجیب بارانیست دلِ شکسته ام انگار رو به ویرانیست
جنس آغوشت بهشت و دست ها اردیبهشت سردی دست مرا اردیبهشتت تیر کرد! ارس آرامی