او مدارا کردنش با من شبیه جنگ بود چشم می بست و دلم تنگ نگاهش می شد هی..
وقتی وارد جنگ شوید، هر دو طرف کاملا شکست می خورند.
هیچ چیزی هرگز از طریق جنگ بدست نیامده که ما نمیتوانستیم بدون جنگ آن را بدست آوریم.
سرِ جنگ دارم هر سال با پاییز! با پاییزی که هوای ِ دلبرانه اش بد جور هوایی ام می کند هوایِ تو می افتد به دلم ... دم و بازدم ام حتی این روز ها فرق میکند! نفس های عمیقی میکشم و با " آه "، حجم ریه هایی که...
خاطره جنگ هنوز هم عذابم می دهد برادرم جبهه بود و مادرم با چشم های خیس برای سالم برگشتنش مدام دست به دعا بود. نشسته , ایستاده , سر سجاده, حتی وقت خواب یکریز خدا را صدا می زد. نمک غذایمان شوری اشکش شده بود و زمزمه های سوزناکش لالایی...
هیچ وقت دلیل این همه جنگ را نفهمیدم می ترسم از روزی که نامی از تو در دفتر خاطرات هیتلر برده شود
دکتر قاطعانه گفته بود "شما دو تا با هم...هرگز نمیتونید صاحب فرزند بشید...." همه یِ فامیلُ این یه جمله ریخت به هم.... اون طرف یه عده آدم نشسته بودند پایِ دوختُ دوزِ زندگی ما و این طرف ما دو تا سرِ جنگ بودیم با منطق و دلِمون.... میگفت: من هیچی.......
واژه ی زیباترین مخصوص محبوب من است جنگ خانم ها سرِ زیبا و زیباتر شده
بخاطرش جنگ راه بنداز قسمت واسه ترسوهاست !!
جنگ بود... برادرم برنگشته بود... مادرم رویِ سجاده، دعای انتظار و بازگشت می خواند... پدرم "عاشیق" بود... در کوچه های شهر، سازِ آذری می زد، ترانه ی "کوچه لَرَه سوو سَپمیشم" می خواند... و خواهرم، پنهانی نامه های عاشقانه... و من، هیچ نمی خواندم! جنگ تمام شد!... برادرم برگشت، اما...
من اینجا بس دلم تنگ است درون سینه ام هر روز یک جنگ است من اینجا آسمانم ابری و سرد است کنار برکه ی دنیا ؛ برایم زندگی ؛ پردرد و بی رنگ است ... .
از من فقط خبر داشت همین! مثل مردمی که می دانند جایی از جهان جنگ است...
جنگ تمام شده و هنوز نقشه عملیات می کِشد دست جامانده فرمانده ای در خاک دشمن
اعتقاد من اینست که کشتن تحت نام جنگ، چیزی جز به قتل رساندن نیست.
دل که یاد نمیگیرد دوری را، فاصله را، دل که نمیفهمد صبر را، تحمل را، دل است دیگر... مدام بهانه میگیرد و گلایه میکند حق هم دارد! [جدایی بر گریبان عاشق خیمه میزند جنگ را برپا میکند و بغض را حاکم...] امان از نبودنها، باید کسی حواسش باشد:)
سیاست مداران .. جنگ را بر عکس می خوانند که چنین به آن مشتاق اند .
به من برگرد . چون مردُمی پس از جنگ .. به خرابه هاے شهر و خانه شان .
کبود و سرخ و بنفش و ... هزار رنگ تر از این جناب جنگ! بفرما جهان قشنگ تر از این
جنگ پایان خواهد یافت و رهبران با هم گرم خواهند گرفت و باقى میماند آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند شهیدش است و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمانشان نشسته اند نمیدانم چه کسى وطن را فروخت اما دیدم...
گفتمش:《ای مه، کجایی؟》 گفت: 《در هَنگ ِ تو اَم》 گفتمش:《ای مه، چه رنگی؟》 گفت:《همرنگ تو اَم》 گفتمش:《ای مه، چنین خونین تو از بهر چه ای؟》 گفت:《گشتم کشته ای صد پاره، در جنگ تو اَم..!》 هر شب ِ شَر، سر سودایِ سحر، حال تو بود... گفتمش:《ای مه، چه حالی؟》 گفت:《دلتنگ تو...
تنها تو میتوانستی از میان کلمات مبهم اسمم را صدا بزنی و قطره های باران را بشماری تنها تو میتوانستی صدای خمیازه ی آفتاب بر تن کرخت بیدهای مجنون را از بر باشی و بر سر گل های باغچه قسم بخوری تنها تو میتوانستی مرا هنگامی که خیلی غمگین بودم...
روایت فرمانده وقت سپاه پاسداران از دلایل قبول قطعنامه محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران در دوران جنگ درباره پذیرش قطعنامه ۵۹۸ می گوید: «دو نگاه در خصوص قطعنامه ۵۹۸ وجود داشت در نگاه اول مقایسه ای بین این قطعنامه و دیگر قطعنامه هایی که از سوی شورای امنیت صادر می...
فکر نمی کنم هیچ کس در جنگ راجع به خود به عنوان قهرمان فکر کند.
تمام تاریخ عبارت است از جنگ دو سرباز که همدیگر را نمیشناسند و میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند !