دفترچه خاطرات دوران دبیرستانمو میخوندم، نوشته بودم: هر روز که میبینمش به چشماش خیره میشوم، گمان میبرم این چشمهارو تا آخر عمرم فراموش نخواهم کرد. الان یادم نمیاد برای کی نوشته بودم اینو
سرسخت ترین آدم جهان هم که باشی شب ها مقابل خاطراتت بی دفاعی
وقتی تنهائیم ، دنبال دوست می گردیم ... پیدایش که کردیم ، دنبال عیب هایش میگردیم ! وقتی که از دستش دادیم ، در تنهایی دنبال خاطراتش می گردیم ...! مراقب قلب ها باشیم ... هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند !
تو می خواستی بروی من می خواستم بمانی باورمی کنی یانه!؟ نمی دانم. دلم برایت تنگ می شود وقتی هوا می گیرد باران می زند برگها می افتند کوچه باشد یا خیابان شهر یا زندان فرقی نمی کند دلم برایت تنگ می شود. * حواست به نبودنت هست یا نه!؟...
خاطرات آتشینت را کجای دلم بگذارم که نسوزد
آنقدر نام تو درخاطره ام سبزاست که هزاران پائیزنمیتواند برگی ازخاطرات باتورا پژمرده کند.
درد دارد مرور خاطراتِ از دست رفتہ گان……
کوهستان ترا بیادم می آورد وخاطرات باتو بودن را ای سفر کرده که در محالی گم شدی غروب جنگل بی تو اما چه غم انگیزاست
بچه تر که بودم به بابام گفتم میشه از خاطرات جبهه برام بگی؟ شروع کرد یه داستانایی تعریف کرد برام از رشادتاش که تهش اینجوری بود که بهخاطر پدرم ما پیروز جنگ شدیم.
خاطرات عموما در ذهن ماندگارند ؛ برخی از آنها را باید صیقل داد و گوشهای جای داد و بعضی دیگر را میبایست هر چند وقت یک بار هرس کرد ! این که میگویم هرس کنیم به این دلیل است که خاطرات در تمام ذهن و روح ریشه میدوانند و نمیشود...
رفیق که داشته باشی ؛ دقایقِ زندگی ات ، لبریزِ «عشق» و آرامش می شود . خیابان ها جان می دهند برایِ قدم زدن ، و هر اتفاقِ کوچکی ، بهانه ای می شود برای شاد بودن ... کسی که با گرمیِ حضورش ؛ سردیِ زمستان را می گیرد ....
بعضی چیزا خیلی بده مثل بین زمین و آسمون مردن روی زمین پرواز آسونه تو آسمون سخته زمین خوردن! اینکه زمین تو مشتته اما خارج شدی از دید هر رادار اینکه بفهمی آخر خطی از خنده های تلخ مهماندار فک کن یه طیاره پر امید از روی باند زندگی باشه...
دلم برایت تنگ است برای دیدنت نمیدانم الان کجایی و داری چیکار می کنی وقتی دلتنگ کسی باشی تمام خاطرات با او کلافه ات میکند خاطره ها هی به سراغت می آیند و تنها چیزی که از یادها باقی می ماند، حسرت و آه و درد است .
زمستان بود وُ برف بود وُ سرما بود زمستانی که جز خاطراتِ محوِ تو دلم گرمِ هیچ ردپایی نبود
همسر زیبا و مهربانم من تار مو که هیچ … حتی خاطراتت را با دنیا عوض نمیکنم.
همسرم من اخم کردن تو را به خندیدن با کسی دیگری عوض نمیکنم من حتی نداشته هایت را به داشته های کسی دیگری عوض نیمکنم ، من تار موی که هیچ حتی خاطرات تو را با دنیا عوض نم
لعنت به کل خاطراتمون که باهم داشتیم.....
زمان میگذرد، خاطرات محو می شوند احساسات تغییر میکنند، آدم ها میروند ولی قلب، هیچ وقت فراموش نمیکند.
حرف تازهای ندارم فقط زمستان در راه است … کلاه بگذار سر خاطراتی که یخ زدهاند، شاید یادت بیفتد جیبهایت را که وقتی دستهایم مهمانشان بودند!
همانطور که وقایعِ واقعی فراموش میشوند ، بعضی وقایع که هرگز اتفاق نیفتادهاند میتوانند در خاطرات طوری زنده بمانند که گویی اتفاق افتادهاند ...
غرق شدن تو خاطراتی که تو گذشته دفن شده مثل کاشتن گل تو دریاست، آب زیاد میخوره اما رشد نمیکنه
زمستان ها هرگز سرد نخواهند بود اگر تو خاطراتی گرم از شخصی خاص داشته باشی!
شالیکاری آیا آتش به ساقه های خشکیده کشیده است یا تو در آن دورها کنار پنجره داری خاطراتت را می تکانی در باد !؟
خاطرات خیلی عجیبند ... گاهی اوقات می خندیم ... به روزهای که گریه می کردیم ... گاهی گریه می کنیم ... به یاد روزهایی که می خندیدیم!