متن خدا
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات خدا
خدایا بغلم کن:)
روزایی که واقعا تو زندگیم کم میارم با فریاد زدن این جمله آروم میگیرم
خدا تنها مورفین روزای سختمه
گرفته حال عجیبی هوای دنیا را
نمی شود که ندید عرصه ی تماشا را
به صخره گفت ساحل؛ به خود ننازی چون
ندیده ای تو هنوز التهاب دریا را
بهار سهم شما، هرکسی رسید از راه
نشان نداد به ما جز نشان صحرا را
زمین برای شما، بعد صبر می...
همیشه باخودمون میگیم
*یعنی چطور میخواد بگذره*
ولی خدا قربونش برم
یجور میچینه برامون
که هر غیر ممکنی رو ممکن میکنه
یاسمن معین فر
هرمشکلی پیش اومدبگوخدارودارم ازغصه دوری بکن شکرکن خداروبازم بدون تواوج سختی خداداره هواتو خداازهیچ بنده ای نمیگیره نگاشو
باران می بارد،
خدا،
آرزوی دشت را بر آورده کرد!.
نگیم فرداروزدیگریست بگیم فرداروزبهتریست.
مانند مادری که در نقش فرشته ،
دندان های شیری افتاده ام را
شب ها با هدیه جایگزین می کرد ؛
خدا را باور دارم.
خدایی که در نقش رفیق،
آرامِ جانِ روحِ زخم خورده ام می شود.
- کتایون آتاکیشی زاده
درجاده ی زندگی گاهی به عقب نگاه میکنم ومی بینم که چقدرخداهمه چیزرا درست چیده
نویسنده عطیه چک نژادیان
دوست داشتن خدا با همه فرق دارد
پیش ازآنکه چیزی بگویی بی واژه تورا میشنود
نویسنده عطیه چک نژادیان
تنها کسی که وقتی باهاش حرف میزنی نیاز به توضیح دادن اضافه نیست خداست چون بهتر از هرکسی از حال دلت با خبره
یاسمن معین فر
نماز واجب است
مقابل عشقی پاک
مقابل حرفهایی که از درون قلبی بی ریا
روی نگاههایت اثبات می کند
تو خدایی داری از عشق
خدایی داری از دوستت دارم های بی ریا
که نمی شود مثالش را
لابلای زندگی گم شده در هیاهوی فریب
پیدا کرد
عبادت باید کرد
آن...
شبهای قدر صدات زدم و
گفتم:
یا انیس من لا انیس له
الان میگم
یا ملجأ من لا حول لهم ولا قوة
به مهربونی پناهگاه حضورت
در زمین
سخت نیازمنیدم.
زیر لب زمزمه میکنم
«توکلت علیک فی کل الامور»
و قلب پر دغدغه ام از فردایی که ازش بیخبرم رو
به خدایی که از همه سرنوشتم باخبره
میسپارم.
و زیبا ترین عشق یک طرفه تعلق می گیرید به خدایی که ،
با تمام وجودش دوستت دارد ،
در حالی که تو ،
او را از یاد بردی🌈
ذاکری
خدا برای خلق انسان ،
دوتا چشم و یک قلب آفرید .
تا تو هزاران بار ببینی و نگاه کنی ،
اما یک بار عاشق بشی و عشق بورزی ،
نه برعکس !
ذاکری
فقط او زِ دلم خبر دارد
آنکه نور صدایش میزنند
یاسمن معین فر
دختری با پدرش میخواستند از یک پُل چوبی رد شوند...
پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم.
دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر...
پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است...