متن دلنوشته
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلنوشته
بدهکار خودتون نباشید،هیچوقت و هیچوقت
دنیا خیلی کوتاهتر از اون چیزی هست که ما بخوایم
غم رو بنویسم تو عمق وجودمون... غم که نوشتن نداره!
نفوذ می کنه توی استخوان هات جاسوس میشه در قلبت و آروم آروم از چشم هات میریزه بیرون
اشک
اشک
پشتِ اشک
پشت پلک
پشت...
دیر برسی همه چیز تمام می شود
حتی خاطراتی که گمان میکنی ساخته ایی...
قلبی که گمان میکنی داده ای و گرفته ای
دیر برَسی
حتی
لبی که میگفت دوستت دارم
بوسه ای خواهد شد بر غبار خسته ی روی طاقچه که با فوتی از درگاه پنجره به ناکجا پرواز...
من تو را درگوشه ی خیالم پنهان کرده ام میدانی ترس وجودم را فرا می گیرد که نکند روزی برسد که همچو خودت خیالت را هم از من بگیرند من تو را در ذهنم در قلبم آرام و بیصدا دوستت دارم هر روز تو را در قلبم مرور می کنم...
چطور ممکنه تورو بشناسم
وقتی همه چیز در مخفی کار ی تنیده
چطور ممکنه فراموش کنم
چطور میتونم بیشتر بدونم
وقتی همه چیز به یک نخ بسته اس
چطور ممکنه تورو احساس کنم
یک بار دیگه، بدون اینکه عقلم رو از دست بدم
🖌سایه ها رو خورشید آفرید...
سایه های...
\یک\نفر باید باشد...
که برای همیشه \باشد\....
.
مثلا \تو\...با همین چشمهای جذاب و نگاه گیرا...
.
در این سرمای یکهویی پاییزی انقدر نگاهم کنی...
.
که\من\ از یخ زده ترین زاویه ی قلبم شروع به سبز شدن کنم...
.
که عاشقت شوم...
تو نگاهم کنی...
من عاشقت شوم...
تو...
تو پایان جذاب تموم بی حوصلگیای منی..
نوری...
که از دریچه ی تاریک و شب زده ی چشمام..
به قلبم تابیدی...
تو حس خوب بارونی..
طعم شیرینِ گیلاسی...
شربت گلاب و زعفرونی وسط ظهر تابستون!
تو رو نگفته ، ،میبینم...
در آغوش نگرفته،میبوسم..!
همه چیزو که نباید با چشمِ سر...
رفتن را بلد باش..
اما فقط جایی از این فعل استفاده کن
که ماندنت را ندیدند..
نخواستند..
نفهمیدند..
یا جایی زیر طاقچه ی بی حوصلگیشان گذاشتند،
تا اگر روزی دلشان خواست تورا صرف کنند وبعد دوباره بین فعل های دست دوم و سوم زندگیشان رهایت کنند !
رفتن را خوب...
باز همون کابوس لعنتی... قلبم ب تپش افتاده بود.. دستمو بلندکردم واباژور روپاتختی رو روشنش کردم نگاهی ب ساعت انداختم 3نصف شب بود... مدتها بود این کابوس لعنتی رومیدیدم... بازهمون چراغ و بوق پی درپی ماشین جلویی، صدای وحشتناکی ک منو ع خواب میپروند...گوشیمو برداشتم و ب عکسش زل زدم...
سرشو ب پشتی صندلی تکیه داد و نفس عمیقی کشید.. سرشو کج کرد و بم خیره شد... لب هاش تکون میخورد اما صدایی خارج نمیشد... خندم گرفتع بود اما لب پایینمو بین دندونام گرفتم ک صداخندم بلند نشه..
تارموهامو دور انگشتم پیچوندم و گفتم نمیخوای سکوتتو بشکنی؟!
جدی شد و...