شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
هر کجا اشعار این شیرین بی فرهاد را دیدی بدان
شعرهایم رسمی از نقاشی چشمان توست
در خیالم از نگاهت شعر میسازم به عشق
اینچنین شاعر شدن از عشق بی پایان توست
جان فدایت میکنم با تک تک این واژه ها
بیت و مصراع و غزل آلوده ی عصیان توست...
به کدام مصرع و بیتی توان صفات تو گفتن؟
مگر چو رعد زند حس تو برخاک دل من
چو رعد زند سبز شود تاک دل من
چو درد عشق تو روید رود هوای دل من
تو مبرایی و پاکی،و یگانه گوهرنابی
برون ز ورطه ی عیبی تهی زجهل شبابی
شنیدم مصرعی شیوا ، که شیرین بود مضمونش!
منم مجنون آن لیلا ، که صد لیلاست مجنونش!
غم عشق تو را نازم ، چنان در سینه رخت افکند؛
که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش . . .
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان...
خزان می آید..
جانم به جانت بسته است
روح و روانم خسته است
رفتی تو از چشمان و من
انگار که جانم خسته ست
گفته بودم که خزان می آید
بهر پاییز و زمستان و بهار
گفته بودی که زمان میگذرد
بهر این عاشقی و شور نگار
1402/01/26
همه ی آدمهای اطرافمان قرار نیست همیشگی باشند.
گاهی آدمها می آیند در زندگی ما
تا به ما نشان بدهند چه چیزی درست و چه چیزی غلط هست.
تا به ما یاد بدهند خودمان را دوست داشته باشیم.
تا حالمان را برای لحظه ای کوتاه بهتر کنند.
همه تا ابد...
عاشقی جرم قشنگیست گرفتارم کرد
خواب بودم که شبی عشق تو بیدارم کرد
آمدم گریه کنم تا تو نگاهم بکنی
چون ستاره به تماشای شب تارم کرد
آمدی خواب مرا از چه پریشان کردی
گفتی عاشق شده ام عشق تو بیمارم کرد
آمدی خانه ویرانه گلستان کردی
بوسه ای از...
حبیبم باش دلدارا، تو را من یار خواهم شد
برای غصه و غمها بدان غمخوار خواهم شد
اگر باشی تو خورشیدم جهانم می شود روشن
طبیبی بس دلآرایی تو را بیمار خواهم شد
تویی در بی قراری ها، قرار و مونسم هر دم
شبت را ماه و روزت را گلِ...
تا که خندیدی عزیزا ! شد دلم دیوانه ات
این دلِ دیوانه هر دَم، می شود پروانه ات
از تپش افتادهِ قلبم، لیلی جانم نِگر
بی تو مجنونِ بیابانها شدم ویرانه ات
دلبرِ فتّانه جو ای خوب روی عشوه گر
آرزو یم چون هما باشد به بامِ خانه ات
برده...
سخن از عشق شدو من گفتم
هرکه عاشق شده دیوانه شده
مثل یک شخص نجیب و پاکی
وسط مسجد و میخانه شده
بوی عطری می رسد از دور، می گویم تویی
قاصدک می رقصد و پُر شور، می گویم تویی
یک نسیمی می وزد بر گونه های خیس من
می رود پس پرده های تور، می گویم تویی
بغضهای کهنه را سر می کشم من بیت بیت
بوسه ها می گیرم از...
مثل زمستان از ته اسفند بیزارم
همچون بهار از آخر خرداد می ترسم
من آخرین گرگ جهان را کشته ام اما
گاه از صدای زوزه ای در باد می ترسم
ارس آرامی
شعر بهانه می شود که با تو گفتگو کنم
برای دردِ دل فقط به شعر و واژه رو کنم
تمام لحظه ها شود پر از شمیم خاطرت
شبیه غنچه های گل تو را دوباره بو کنم
شکایتی ندارم و گلایه هم نمی کنم
گلایه از تو یا خودم، زمانه یا...
گفتی حدیثِ عشق که فردا نمی شود
در قلبِ من به جز تو کسی جا نمی شود
باز آ و بر مزارِ دلم، آه و ناله کن
بعد ازتو مُرده است و دگر پا نمی شود
با تازیانه ات به تنِ خسته ام بزن
این کالبد شکسته دگر تا نمی...
دل گم شده در پیچ و خم زلف بلندت
گره وا کن تو از آن موی کمندت
فر خورده و فر خورده چنان درهم و برهم
دل من تار بوَد، پود آن موی کمندت
ارس آرامی
آخر فروردین دارم می شمارم یک به یک
با تو بودن هیچ اما بی تو بودن بی شمار
وحدت حضرت زاده
پشت در انتظار
پر از جوانه ی هستی بهار مثل تو
به پنجه های زمستان دچار مثل من
پر از شکوفه ی سیب و انار مثل تو
کویر حسرت لبریز خار مثل من
بسی طراوت رنگ و نگار مثل تو
فسرده حال و غمین و نزار مثل من
نشان و...