شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
مهتا:
دلم را غیر تو همسو نخواهم کرد
همرهی غیر تو همراه نخواهم کرد
جانی و در جان دلم مسکن گُزیدی
دلبری غیر تو همدل نخواهم کرد
مهتا منتظر
حماسه درد
همیشه بر سر عهدی نبسته میمانم
کتاب خاطره را نانوشته میخوانم
میان جنگل شرجی به خوبی باران
اسیر جاذبه های نسیم و گیلانم
مرا به مرز جنون می بری برای چه
سر چه داری از این روزگان ویلانم
چگونه پر بکشم سمت آسمانت را
منی که ساکن جغرافیایی...
تو را هر نوشدارویی خوراندیم
به دنبالت طبیبان را کشاندیم
ولی گویا تو را میلی دگر بود
به بالا پر زدن عزم سفر بود
از هر چه می رود سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا نفس روح پرورست
هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگرست...
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست
جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس...
کام دوست…
مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوست
تا کُنم جان از سرِ رغبت فدای نامِ دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشقِ شِکَّر و بادامِ دوست
زلفِ او دام است و خالش دانهٔ آن دام و من
بر امیدِ دانهای افتادهام در...
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
به بویِ نافهای کآخر صبا زان طُرّه بگشاید
ز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش چون هر دَم
جَرَس فریاد میدارد که بَربندید مَحمِلها
به...
ای ابر چراست روز و شب چشم تو تر
وی فاخته زار چند نالی به سحر
ای لاله چرا جامه دریدی در بر
از یار جدایید چو مسعود مگر
جهان بی عشق سامانی ندارد
فلک بی میل دورانی ندارد
نه مردم شد کسی کز عشق پاکست
که مردم عشق و باقی آب و خاکست
چراغ جمله عالم عقل و دینست
تو عاشق شو که به ز آن جمله اینست...
بشود زنگ زنی،حال دگرگون نشود؟
بشود لفظ بیایی،دلم آگون نشود؟
نکند یاد کنی،دل به بلندا ببری…
بشود نظر کنی،تنم افسون نشود؟
چه کنم؟رام شوی،دل بدهی،کج بروی
بشود نفرت و کینه،ز دلت برون شود؟
برهی،گریه کنم،حال دلم خوب شود؟
بشود جان بدهم،قلب تو بیدار شود؟
شاید که دلم،لایق قلب تو نبود...
...محترم دار دلم کاین مگس قند پرست
تا هوا خواه تو شد فَرِّ هُمایی دارد
از عدالت نَبُوَد دور گَرَش پُرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد
ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر...
گور شد، گهواره، آری بنگرید اینک زمین را
این دهان وا کرده، غرّان اژدهای سهمگین را
قریه خواب و کوه بیدار است و هنگام شبیخون
تا بکوبد بر بساطش، صخره های خشم و کین را...
تا کی؟
برای آمدنت هی دعا کنم تا کی
بهای دِین خودم را ادا کنم تا کی
برای اینکه به شادی ببینمت روزی
هزار غصه و غم رو نما کنم تا کی
نمی رسد خبری از تو و نمی دانم
به شوق دیدن تو دیده وا کنم تا کی
سحر...
نیاندازد
بگو تا غمزه هایت شعله در جانم نیاندازد
ترک در خلسه های شک و ایمانم نیاندازد
اگر دستی نمی گیرد به سمت مشرق امید
از این ره کوره های سرد و پیجانم نیاندازد
اگر مهرت به روی آتشی آبی نمی پاشد
شرار اخگری در قلب سوزانم نیاندازد
بگو تا...
وقتی که نگاه می کنم دنیارا
دشت وچمن وپرنده ودریا را
زیبایی بی شماره را می بینم
زین روست که دوست دارم آن زیبا را
تابستان ، پُر ز میوه ، پیراهن تو
پاییز، به رنگ عشق، برگ تن تو
هنگام زمستان، شنل برف به دوش
در فصل بهار، لاله در دامن تو
عصرها وقتی برایت چای را دم می کنم
بیشتر پیوند خود را با تو محکم می کنم
چای خوردن های ما یک اتفاق ساده نیست
با تو گرم گفتگو هستم، صفا هم می کنم
تا فضای خانه را پر می کنم از عطر چای
خستگی را، خستگی را از تنت...
برای تو که ؛
نه نامه هایم را خواندی
نه شعر هایم را شنیدی
کاش تاری از موهای سپیدم را باد به دستت یا
نگفته های در آب روان شده ام را دریا به گوشت برساند.
اما میدانم باز هم، نه می شود نه می رسد نه تو حواست هست......
به هر بهانه رو زدم ز یاد برم خاطرات تو را
همین خاطرات هر بار خزان نمود نوبهار مرا
تنهاتر از تنهایم در این برهوت عشق
حال چگونه از سر به در کنم حال و هوای تو را
مستی عشق تو کِشاند مرا به هر دام بلا
سینه سوختم و...
کِی کسی خواست دل شاعر ما را بخرد؟
مُرده شور، دل دیوانهٔ ما هم ببرد!!
هر کسی را که سر شب به دلم جا دادم
نصف شب خواست ز دیوار دل ما بپرد
دلبری را که به خون جگرم پروردم
گرگ شد خواست دل برهٔ ما را بدرد
ترکمانچای بشد...