متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
پسر عاشق دختری بود که او را اذیت می کرد و همواره به او زخم زبان می زد.
یک روز دختر به پسر گفت: دیگر نمی خواهم ببینمت. تو از چشمم افتادی.
پسر ناراحت شد. به دختر التماس کرد و گفت که عاشق اوست. اما دختر به حرف های پسر...
روزی پسری خوش چهره در یکی از شهرها در حال چت کردن با یک دختر بود، پس از گذشت دو سال، پسر علاقه بسیاری نسبت به دختر پیدا کرد، اما دختر به او گفت: «میخواهم رازی را به تو بگویم.»
پسر گفت: «گوش می کنم.»
دختر گفت: «من می خواستم...
کدام فریاد
می تواند فاصله بین مارا طی کند
و حرف دلم را به تو برساند...؟!
کدام اشک
میتواند دریای درونم را حکایت کند؟!
از کی تا به حال
سد را با کاسه خالی می کنند
که دوستت دارم شنیدن ، تمام مرا بیان کند؟!
نویسنده: کتایون آتاکیشی زاده
کُنَّا کَزَوْجِ حَمَامَةٍ فِی أَیْکَةٍ
مُتَمَتِّعِینَ بِصِحَّةٍ وَ شَبَابٍ
دَخَلَ اَلزَّمَانُ بِنَا وَ فَرَّقَ بَیْنَنَا
إِنَّ اَلزَّمَانَ مُفَرِّقُ اَلْأَحْبَابِ
من و تو همانند دو کبوتر بودیم
در یک آشیانه از نشاط؛ سلامتی
و جوانی بهره می بردیم
دیگر روزگار است که آمد
میان من و تو جدایی انداخت
همانا روزگار...
هر بار خواست مرا در آغوش بگیرد ..
خورشید می ُشد میان چهار چوب تَن من ..
و مَن بی محابا در وجودش ،
اَندک، اَندک ..
رها می ُشدم ..
تو قشنگ ترین فصل کتابی هستی که خدا نویسندش هست منم مشتاق ترین خواننده
عاشقانه وعاقلانه دوستت دارم
H♡H
یه حسی دارم این روزها
پرم ازحس دلشوره
یه حس مبهم وگنگه
یه کم تلخه یه کم شوره
نمیخوام هیچ کسوجز تو.
که قلبم باورت کرده..
ولی باور بکن عشقم
اینها تفسیره یه درده
نگم ازحال و از روزم
نگم از حس تنهایی.
نگم از حس اون بغضی..
که گریم...
در تمام سال هایی که از تو دور مانده ام
ساعتی نبوده است که بگذرد
و من در اندیشهٔ چشم های تو نبوده باشم.
دست هایم را بگیر
دنیای من میان دستان تو رسم میشود...
سبزینه ی انگشتانت ، ریشه های عشق را در مبانی ام رشد میدهد.
روشنای بی همتای من!
دوباره و صدباره بخوان من را به آغوشت!
زیرا آغوش تو جهانی ست که تاریکی های عمیق روحم را نور می بخشد...
ایستاده ام
در هوایی که هوای تو را دارد
شهرمان به شوق پاکی قدم هایت لباس تماما سفیدش را به تن کرده
و تمام جاده های منتهی به تو
با عشق انتظار امدنت را می کشند
و من موهایم را نبافته ام
تا لحظه ای که از راه برسی، همچنان...
نخستین باری که دیدَمَت
قلبم خاطره ی هزاران نگاه را از چشم هایت برایم تداعی کرد
وقتی لبخند تو، اشتیاق را در وجودم
و تبسم را روی لب هایم متولد کرد؛
باورم به یقین مبدل شد!
تو رویای تمام اشعاری بوده ای که پیش از تو، از عشق سروده بودم....
سرازیر شدم همراه باران
چترت شد در مقابلم
کنار بزن آن چتر کینه را
بنگر به دل باران زده ام
کنارم باشی
بهشت م
نزدیک است
به گذشته ام ببر
دوست داشتنت
عطر چای تازه دم می داد
واسه دل عاشق بایدیه کاری کرد عشق یه باردیگه ازتوگدایی کرد