اگر فردا روزی... آنها که ما را با هم دیدهاند ... پرسیدند او که بود ...!؟ خیلی دقیق از من نگو... مختصر بگو باقی عمر من است او ...! ️️️
به آنها ڪه دوستشان دارید بی بهانه بگویید: دوستت دارم بگویید ڪه در عمق وجودتان جای دارند گاهی فرصت باهم بودنمان ڪوتاه تر از عمر شڪوفه هاست! ️️️
بهتنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا غرض رنجیدن ما بود - از دنیا - که حاصل شد مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا
کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد ️️️
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست به زندگانی من فرصت جوانی نیست من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار خدای شکر که این عمر جاودانی نیست
می رود عمر ولی ، خنده به لب باید زیست!
باور نمی کنم که بخواهم بدون تو یک عمر را کنار کسی مُردگی کنم . . .
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
گفت این خاصیت مردار است عمر مردارخوران بسیار است
دستان تو️ بزرگترین تصمیمی است که تا آخر عمر گرفته ام
تمام عمر خندیدم به این عاشق به آن عاشق چنان عشقی سرم آمد که دیگر من نمی خندم...
در خزان عمر به دیدار تو نمی آید فرصت آه.
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست!
مبر ز موی سفیدم گمان به عمر دراز جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
تنها دو نفر به ما می اموزند :روزگار و اموزگار اولی به قیمت عمرمان دومی به قیمت عمرش روز معلم گرامی باد
آنکه به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش
زندگی عمر کردن نیست. بلکه رشد کردن است. عمر کردن کاری است که از همه حیوانات برمیآید اما رشد کردن هدف والای انسان است که عده معدودی میتوانند ادعایش را داشته باشند.
زندگی شطرنج است و عمر ما صفحه ی آن
امیدها شبیه هم نیستند دست یکی به آسمان چنگ می زند دست یکی به انسان دستهای انسان ها شبیه هم نیستند یکی خاک را به باد می دهد یکی عمر را انسان ها شبیه هم عمر نمی کنند یکی زندگانی می کند یکی تحمل ...
اسمم که می آید کنارِ اسمت متولد میشوم عمرِ تازهای میگیرم ️
در آسمان خبری از ستاره من نیست که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
می نوش که عمر جاودانی اینست خود حاصلت از دور جوانی اینست هنگام گل و باده و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی اینست
در انتظار تو بنشستم و سر آمد عمر...دگر چه داری از این بیش انتظار از من؟