غروب/در خوابِ بستر دریا/لالایی باد
از تنگ غروب آمده تا صبح نشسته ست شوق تو در آغوشم و درد تو به جانم
آفتاب جذابیت اردیبهشتی ها هیچ وقت غروب نمی کند
بابای خوب من! شب های بی قراری با غروب دلواپسی، هر شب از راه می رسند. من دلتنگ تر از همیشه زمان به پشت پنجره می آیم تا تو را در آسمان به نظاره بنشینم
هر صبح با باز شدن پلک هایم در من طلوع می کنی و آن طرف شعرهایم غروب
چقدر من دیدنت را دوست دارم در خواب در غروب در همیشهی هر جا، هر جایی که بتوان تو را دید، صدا کرد و از انعکاس نامت کیف کرد چه قدر من دیدن تو را دوست دارم...
تو ڪه نیستی؛پس چه فرقی میکند غروب جمعه باشد یا ڪه شنبه!!...هر روز من بی تو غروب است تو ای رفته ی در دل جامانده!
لبت قرمز دلت آبی چه تلفیقی شما داری غروب گرگ و میشی که به دریا انتها داری
دیدنت را دوست دارم ،، سرِ صبح ، ظهر ، غروب در خواب ، همیشه ، هرجا هر جا که بتوان تو را دید ،،، صدا کرد ، بغل کرد و بوسید من دیدنت را دیوانه وار دوست دارم ....
به کدام تکه ی غروب که روی ابرها لمیده ست بوسه به دست های خورشید می زند سرخ.... اعتماد کنم که صبح خواهی آمد چگونه به این شیشه های رنگی پنجره ام که از هرکدام طرفی از ایران بیرون می زند دست بسپرم که مشت پنجره باز می شود وصبح...
زمستان، می تواند زیبا ترین فصل تقویم باشد وقتی سرما می گیردم وَ بعد توی تنور آغوشت گرم می شوم وقتی شب های سیاه و طولانی من باشم و تو باشی و پرده ی اتاق، که از غروب تا صبح کشیده می ماند
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
تنور می سوزد ترازو اه می کشد ما، هرغروب بایک بغل داغ سنگک به خانه بازمی گردیم .//
دم دمهای غروب دنبال دلم می گردم در کوچه هایِ تنگِِ خاطراتم آنجاها که؛ به هم گره خورده بودن!!! آه می گردم..... آه می گردم.... زیر درختی بزرگ در میان ترانه ی مادر خیلی وفتها تنورش گرم نبود اما دلش گرم بود میل پختن ؛ ماندن .. سبز شدن از...
افق! به من بگو ای افق! این غروب تا کجا مردگانش را تشییع می کند
خدا کند یک اتفاق خوب بیافتد وسط زندگی مان آری همین جا وسط بی حوصلگی های روزانه مان، نگرانی های شبانه وسط زخم های دلمان آنجا که زندگی را هیچ وقت زندگی نکردیم یک اتفاق خوب بیافتد انقدر خوب که خاطرات سالها جنگیدن و خواستن و نرسیدن از یادمان برود...
بهترین شیوه زندگی آن نیست که نقشههایی بزرگ برای فردایت بکشی، آن است که وقتی آفتاب غروب میکند، لذت یک روز آرام را چشیده باشی ...
خیال نکن اگر برای کسی تمام شدی امیدی هست؟! خورشید از آنجا که غروب می کند طلوع نمی کند...!
صبح و وعصر که فرقی نمیکند ای همه زندگانی ام وقتت بخیر ... ️️️
جمعه باشد غروب باشد دریا هم باشد تو نباشى این خودش غمگین ترین شعر جهان است
جمعه ها تمام دردهایش را با صبح آغاز می کند … با سکوتش جان آدم را به لبش می رساند به غروب که می رسد پر می شود از بغض … پشت پنجره ی خیال که باشی با او می گریی ….
من وغروب/روی یک خط ایستاده ایم/سبز شد برنج
غروب چکیده بر تن پاییز دور از...
دلم خون شد از این افسرده پاییز/ از این افسرده پاییز غم انگیز/ غروبی سخت محنت بار دارد/ همه درد است و با دل کار دارد