متن اشعار داود مهرجو
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار داود مهرجو
دیر آمدی
آمدی باز آتش عشق مرا روشن کنی،دیر آمدی
خاطرات سالها تنهاییم درمان کنی،دیر آمدی
بوی آن عطر دل انگیزت برایم رغبتی دیرینه داشت
آمدی با ناز دل قلبم به فرمانت کنی دیر آمدی
شور و شادی بعد مرگ عاشقان مرهم نباشد بی گمان
آمدی بازیچه گردانی دل غمدیده...
خوشا ساقی در این مستی بمانم
به یاد عاشقی شعری بخوانم
جهانم را نبودت ناتوان کرده
رقیبم در خیابان قصدِ جان کرده
جهانم را به پایت میدهم بازآ
تباهی آتشی در من به پا کرده
دوباره می نویسم من همین بس که
رفیقِ روزِ تنگم هم مرا با غم رها کرده
بیا جانا کنارِ من بساطِ عشق برپا کن
نبودت جانِ...
دیشب ز سرِ شوق غزلی ناب سرودم
از دلبر طناز دل به صد ناز ربودم
در بین غزل نام تو آمد به زبانم
باز هم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
دست بردم در خیال بی کِسَم
باز هم لبخند را نشناختم
رفتی و شبهای من تاریک شد
ماه را از پشت پرده باختم
بی تو از دنیا فقط بارانم است
من که دل را با تو دلخواه ساختم
کوه را تیشه نکرد انگیزه ات
من به شوقت قله را پرداختم...
کاش این دنیا به نام کَس نبود
آب و خاکش را سند در دس نبود
کاش دنیا خلقتی بیهوده بود
بهر هر کس نام و ننگ آسوده بود
کاش میشد نیستی بعد از مرگ ما
کس نمی دید رنج و محنت های ما
کاش می گفتند کجا باشی خوشی
دین...
در بهاران گرمی ام گرمای تو
در زمستان سردی ام سرمای تو
برگ ریزان میشوم پاییز زرد
فصل گرما جان دهم در پای تو
امشب همه دلها به وجد آمد و جان شد
در خانه و میخانه پر از مهر و کیان شد
تو آمدی و نوری به دلها همه تابید
بیچاره دل من که در آن فصل خزان شد
تو که دنیا و دل از من ربودی
در این دنیا چرا همدل نبودی
صدایم کن
صدایم کن زِ دل جانا ،که با یاد تو درگیر است
سبکبالم بکن یک شب ،جهانم بی تو تقدیر است
اگر بی من گمان داری دلم جای دگر گیر است
به قلبت شک بکن بی شک،دلم از هر کسی سیر است
در اینجا بی خبر از تو دلم...
به گریه گفتمش باری بگو از من تو بیزاری
بگفت در حین دلداری، زمانه بی وفاست آری