متن اشعار داود مهرجو
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار داود مهرجو
بزن باران که من غم دارم امشب
به دنیا شانه ای کم دارم امشب
بزن باران که یارم رفته از دست
و جانِ دل به دل کم دارم امشب
چشم زیبای تو بانو گرفتارم کرد
شادِ دنیای خودم بودم بیمارم کرد
حسرتی در دلم انداخت چشمانت
زین جهانم به جهان ابدی راهم کرد
نفهمیدم جوانی عاشقم کردی و رفتی
بهارم را به سردی مبتلا کردی و رفتی
اگر بیداری از مستی
و ناهشیار زبد مستی
بکن کاری به تردستی
که هشیارم کنی هستی
کاش جانم به جانِ تو ای جان مبتلا نبود
یا که راهِ زندگیم ز تو ای جان جدا نبود
کاش گفته بودی که جهانم جهان توست
هر آنچه که توانم به زندگی توان توست
جانم ز تو از خیالِ تو میترسم
وز دیدن روی ماه تو میترسم
ایکاش نبود خیال تو خاطر من
از خاطره ی بدون تو می ترسم
شگفتا که دردی به پایان رسید
شگفتا که جانی به جانان رسید
شگفتا از این چرخ گردون بسی
بچرخید و باری به سامان رسید
دل به دستت داده ام
دل به دستت داده ام امروز و فردایش مکن
این دلِ دل دلبسته را بازیچه فردایش مکن
دیده ام از انتظار ِ وعده ها خون گشته است
چشم گریانم اسیرِ حسرتِ فردایش مکن
گفته بودم عاشقم از عشق زخمی مانده ام
زخمِ دل را باز...
تو که فصل خزان را بهر ما آئینه پنداری
چرا زخم دل ما را تو هر دم میزنی خاری
برای مادر
تو ای محبوب من ای مادر من
تو ای نور امید و هستی من
تو ای دلدار و ای آرام جانم
تو ای شمع و چراغ جاودانم
بگو ای مهربان جانم کجایی
تورا گویم که بر من آشنایی
تو مادر مورد لطف خدایی
به دنیا بهترین خلق خدایی...
در بزمِ خیال تو محبوبِ دلم ماه جبینم
بی تو باور نکنی بنده عشق بیش ترینم
کمربندت ببند بانو بسی عشق پیچ و خم دارد
به هر جا بنگری عاشق یه دنیا غصه کم دارد
از تو دورم من ولی آئینه گردانت شدم
وندر آن آئینه هم روح و روانت من شدم
از بلندای زمین تا هفت آسمان را گشته ام
هر کجا بودی عزیزم جان فدایت من شدم
کوچه بود آن شب پر از رویا پر از اندوه و بیزاری
آخرِ کوچه خانه ای کوچک پر از عشق و امیدواری
من در آن کوچه تک و تنها به زیر بارش باران
همی با خود میخواندم غزل از یأس و حیرانی
بی تو این دنیا ندارد رهگُذر
میکنم روزی از اینجا من گُذر
من نمی بینم کسی در این جهان
در دیده ی آهیر تویی درً و گُهر
دیر آمدی
آمدی باز آتش عشق مرا روشن کنی،دیر آمدی
خاطرات سالها تنهاییم درمان کنی،دیر آمدی
بوی آن عطر دل انگیزت برایم رغبتی دیرینه داشت
آمدی با ناز دل قلبم به فرمانت کنی دیر آمدی
شور و شادی بعد مرگ عاشقان مرهم نباشد بی گمان
آمدی بازیچه گردانی دل غمدیده...
خوشا ساقی در این مستی بمانم
به یاد عاشقی شعری بخوانم
جهانم را نبودت ناتوان کرده
رقیبم در خیابان قصدِ جان کرده
جهانم را به پایت میدهم بازآ
تباهی آتشی در من به پا کرده
دوباره می نویسم من همین بس که
رفیقِ روزِ تنگم هم مرا با غم رها کرده
بیا جانا کنارِ من بساطِ عشق برپا کن
نبودت جانِ...
دیشب ز سرِ شوق غزلی ناب سرودم
از دلبر طناز دل به صد ناز ربودم
در بین غزل نام تو آمد به زبانم
باز هم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
دست بردم در خیال بی کِسَم
باز هم لبخند را نشناختم
رفتی و شبهای من تاریک شد
ماه را از پشت پرده باختم
بی تو از دنیا فقط بارانم است
من که دل را با تو دلخواه ساختم
کوه را تیشه نکرد انگیزه ات
من به شوقت قله را پرداختم...
کاش این دنیا به نام کَس نبود
آب و خاکش را سند در دس نبود
کاش دنیا خلقتی بیهوده بود
بهر هر کس نام و ننگ آسوده بود
کاش میشد نیستی بعد از مرگ ما
کس نمی دید رنج و محنت های ما
کاش می گفتند کجا باشی خوشی
دین...
در بهاران گرمی ام گرمای تو
در زمستان سردی ام سرمای تو
برگ ریزان میشوم پاییز زرد
فصل گرما جان دهم در پای تو
امشب همه دلها به وجد آمد و جان شد
در خانه و میخانه پر از مهر و کیان شد
تو آمدی و نوری به دلها همه تابید
بیچاره دل من که در آن فصل خزان شد
تو که دنیا و دل از من ربودی
در این دنیا چرا همدل نبودی