متن اشعار مرتضی میرزادوست
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار مرتضی میرزادوست
اندر این کوچه ی سبزینه ی شهر
سرِ تالارِ بهارینه ی دهر
بر درختی که پس از جامه دری پیرهنش یشمی است
نکته هایی ست اگر چشمی است..
هر کس پی سودای خود
ما را تماشای تو بس
مرزهای حقّ و باطل را
دشت کربلا معیّن کرد
کشتی نجات عالم را
در میان بلا معیّن کرد
مشو نومید از لطفش اگر ویرانِ ویرانی
صدا کن با دلت یا رب، گره از کار بردارد
دریغا که عمری به غفلت گذشت
به سان شهابی به سرعت گذشت
چه بیهوده ساعت به ساعت گذشت
به درگاه تو بی اطاعت گذشت
خدایی که داری عطایی عظیم
خودت وصف کردی خودت را کریم
به نام کریمت قسم می دهم
به خواری سرم را زمین می نهم
ز لطفت ببخشی قصور مرا
به سامان رسانی امور مرا
خراب افتاده دل، بی لمس یادت پا نمی گیرد
که بی اذن تو یک قطره، ره دریا نمی گیرد
عطا و رحمت و بخشایش و جود و کرم با هم
به غیر از آستان مهربانت جا نمی گیرد
جهان مثلِ یک باغِ اندیشه است
در آن میوه اش حاصلِ ریشه است
به ریشه بپرداز و معنا ببین
درختِ تنومندِ رعنا ببین
من نمی خواهم از تو دریایی
نه ستاره نه شمس و مَهتابی
از تمامِ ثروتِ چَشمَت
کاش بود سهمِ من خوابی
کوهِ صبرم، در درون اما شرارِ درد است
غوره ام در این گذارِ زندگی حلوا نشد
من از خاندان وفاداری ام
که با این همه رنج و بیداد و غم
کنی تکّه تکّه وجود مرا
محال است از عشق تو دل کنم
بگو با کدامین نسیم آمدی
که دشت شقایق به رقص آمده
چه سوزی در آن برق چشمات بود
شدم موبدی کنج آتشکده
گذشت نام تو از لب، هوا معطّر شد
و ابر رحمتت ایدوست بارورتر شد
تمام دغدغه هایم دوید در پی تو
حنای دلخوشی من به رنگ دیگر شد
از گل هر دمن گلابی نیست
هر سخن درخور جوابی نیست
«ای به ما از ما به ما نزدیکتر»
هر چه گوییمت زخوبی نیکتر
بی تو هر تشویش ما بی معنی است
نستعین حمد ما پر معنی است
به یادِ تو دائم به تاب و تبم
و این بیت شد مونسِ هر شبم
خدا هست، دل جای تشویش نیست
پناهی به جز او...... در آفاق کیست
می شود سیر شد مگر از تو
هر چقدر هم که زائرت باشم
کاش بودم غبار راهی تا
هر زمان مسافرت باشم
مثل هر روز سرگردان
مثل هر شب دوباره بی خوابم
عشق تو چه کرده با این دل
که بسان موج بی تابم
خودت گفتی که مشتاقی به روی نادمان یا رب
به دیدارت دو چندانم اگر جا دارد عفوم کن
اگر ای اجابتگر و مستعان
بخواند خلایق تو را همزمان
و هر یک کند بی نهایت طلب
به هر نقطه ای از عجم یا عرب
نمی ماند از لطف تو بی جواب
عنایت کنی می شود مستجاب
شعرهایم،
فرزند سکوتی ست
که ناکام
از دنیا رفت..
سکوتت
کویری ست بی پایان
که بادهای غریبش
نقش ناگفته ها را
بر رمل های زمان می نگارد
و من
مسافری بی قافله
پا در رهگذرِ
بیصدای این توفان خاموش
در جستجوی بذر واژه هایی
که هرگز نبالیدند..
کاش می شد
پشت این دیوار،
چشم شب باشم
تا کشف کنم...
سکوت،
پناهگاهی ست
که در آن
حجم دلتنگی ات را
در آغوش می کشم..
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ عَلِیِّ بْنِ مُوسَىٰ الرِّضَا الْمُرْتَضَىٰ الْإِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَحُجَّتِکَ عَلَىٰ مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرَىٰ الصِّدِیقِ الشَّهِیدِ صَلاةً کَثِیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَىٰ أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ.
در سمتِ نگاهِ تو که آید زوّار
من با دلِ خود آمده ام ده ها...