شعرکرمانشاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعرکرمانشاه
تنها خوشم به اینکه پس ازمرگ،خاکِ من
یک کوزه ی شراب شود روی شانه ات
دریا تویی و قامتِ شعرم شبیه موج-
بی اختیار، خم شده رو به کرانه ات
بینِ هزار غنچه ی لب بسته، مِثلِ گُل-
-لبهای بازِ تو شده تنها نشانه ات
تا بی بهانه در بگشایی به رویِ من
با سر دویده است دلم سوی خانه ات
نمی دانم
چند پیراهن
باید پاره کند غنچه ی خیال
تا گل دهد
شعرم
از چشمه ی مست نگاه تو، هرازگاهی
ای کاش می گردید لبهای بیابان تر.
مانده ست تنها نیمی از رخسارِ تو باقی
دیگر مشو ای ماه پشت ابر پنهان تر!
از دست خط موج بر پیشانی ام گشته ست-
روشن، که دارم حالی از دریا پریشان تر
شاید
غبارِ قرن
زدوده شود
از آینه ی تقویم.
نگاه کن!
هنوز...
واژه ای
نفس دارد
در سطر های نیم بند
بیاو شکوفه کن!
حالا
هر قدر
بلند شوم
از هجای نور
باز
صخره ی شکسته ی حافظه
جیغ می کشد
دریا را
مپاش نمک بر زخمِ آینه!
که درد می کشد
ریشه ی شعرم
نشسته ام بی چتر
زیر برفی که
نفوذ کرده
تا مغزِ استخوان
ببین!
پراکنده ام
در قامتِ باد
وَ می کارم
بذری عقیم
در ساعتی معکوس
از صبح تا غروب لبِ پنجره فقط
کارَت شده ست محو تماشای او شدن.
شبهای تار، مثل سه تار شکسته ای
در های و هوی دنیا، بی های و هو شدن
پوسیده است قالیِ شعرت، بهانه ای-
-دیگر نمانده است برای رفو شدن
ای دل! چه سود می بری از باز گوشدن؟
با چشم زخمِ پیر و جوان روبه رو شدن
ریختی ای دل به پای این وآن اشک ،ای دریغ!
دور تا دورِ تو جز مُشتی نمک نشناس نیست.
بَذر باش و تا ابد پنهان بمان در ذهنِ خاک!
سرنوشتِ ساقه آخر سَر به غیراز داس نیست
مِثل برگی زرد که افتاده از چشمِ درخت
واژه های تو شبیه قبل با احساس نیست
باغِ یأسی و تو را چیزی به جز وسواس نیست
روی پَرچینِ تو گیسوی بلندِ یاس نیست
باغِ یأسی و تو را چیزی به جز وسواس نیست
روی پَرچینِ تو گیسوی بلندِ یاس نیست
بَرق چَشمِ تنگ چِشمان پشتِ پلکِ پنجره ست
آنچه چشمک می زند از دور دست، الماس نیست
مِثل برگی زرد که افتاده از چشمِ درخت
واژه های تو شبیه قبل با احساس نیست...