آتش آغوش تو با بوسه روشن می شود...
برف و هوای سرد و زمستان..️ بهانه ی خوبیست برای گرفتن دست های یار، دلیلِ موجهیست برای پناه بردن و آرام گرفتن میانِ بهشتِ آغوشِ دل و دلبر... وگرنه به سرما اگر باشد، با جیب و ژاکت و آتش و چای هم می توان گرم شد..
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
زمستان بود ... بوسه ای آتش زدیم ... و گرم شدیم ... ️️️
و چشمانت راز آتش است. و عشقت پیروزی آدمی ست؛ هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد. و آغوشت اندک جائی برای زیستن؛ اندک جائی برای مردن و گریز از شهر که با هزار انگشت به وقاحت، پاکی آسمان را متهم می کند. کوه با نخستین سنگ ها آغاز می...
گفتی ز عشق یافت دلت روشنی، بلی آتش به خانمان زده را،خانه روشن است...
به آتش می کشم خود را، همه افکار بیخود را؛ به هر در می زنم اما، تو از من در نمی آیی...!
. دنبال کلماتی می گردم که بتوانند آتشی را که در جانم شعله می زند برای تو بازگو کنند، اما در همه ی چشم انداز اندیشه و خیال من، جز تصویر چشم های زنده و عاشق خودت هیچی نیست. ….
میان دفترم برگ خزان دارم نمی فهمی به چشمم بعدتو اشک روان دارم نمی فهمی هنوز اینجا کسی با یاد تو شبها نمیخوابد درون سینه ام درد گران دارم نمی فهمی برایت می نویسم تا سحر شعر غریبی را ز دلتنگی تو داغی نهان دارم نمی فهمی اگر چه نو...
رهگذر داشت به لب سیگاری گفت آتش داری؟ من نگاهی به دلم کردم و گفتم: آری
یک خانه وقتی خانه می شود که غذا و آتش را علاوه بر بدن، برای ذهن هم فراهم کند.
که آتش را کسی چندان که کاود، بیش تر سوزد مشهدی
هوشم به نگاهی برد، جانانه چنین باید! یک جرعه خرابم کرد، پیمانه چنین باید تا کرد بنا عشقت، افسانه ی هجران را در خواب فنا رفتم، افسانه چنین باید از بس که غبار غم، از سینه بشد رُفته تا زانوی دلْ گَرد است، این خانه چنین باید بیگانه به دور...
قَدِ خاموشی یک زیرگذر ، غمگینم مثل گنجشک ( که خورده به سپر ) غمگینم رفتم از دست و نیاورد به دستم ، دستی من ازین دست " مکرر" ، چه قدر غمگینم سرو ماندم که جگر گوشه ی پاییز شوم طلبیدند فقط سایه و بر غمگینم به چه دردی...
زمانی باید چترت راببندی بگزاری ازباران خیس شوی تاآن آتشی که در دلت شعله ورشده آرام،آرام،خاموش شود
برو زاهد چه ترسانی مرا از آتش دوزخ منم پروانه عاشق که از آتش نپرهیزم
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر تا که گلباران شود کلبه ویران من تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان چون سپندم بر سر آتش نشان...
یاد تو به آتش می کشد خنده های کاغذی ام را
آتش… به جان خورشید انداخت و رفت عشق
گویند که در سینه غم عشق نهان کن در پنبه چه سان آتش سوزنده بپوشم ؟!
و "عشق" رییس قبیله ی جنون است که سر و شکل تو را دورِ آن آتش و خنیاگرِ کور ب ه تن روشنِ ماه آویخته... چه شبیخون عجیبی ست میان تو و من ، پشت ژرفای نگاهت ک ه ز شب لبریز است من به تو معتقدم و ب ه...
پوشه از بار گناهان شده پر حجم بیا "رمضان” است ، به آتش بکشانیم کمی …
تمام امپراتوری ها از خون و آتش ساخته شده اند.
ای عشقت ، آذوقه ی روزهای سرد من ! تمامِ زمستان را با دوست داشتنت سر می کنم ؛ واژه واژه هیزم می ریزم ، نمی گذارم ، نمی گذارم ، آتشِ این شعرها خاموش شود...!️