ای مه عید روی تو ای شب قدر موی تو چون برسم بجوی تو پاک شود پلید من
دانم ای ناله در آن دل ز چه تأثیر نکردی رخنه در سنگ محالست تو تقصیر نکردی
تنی آلوده ی درد و دلی لبریز غم دارم ز اسباب پریشانی ترا ای عشق کم دارم
به قدر مهر من ای دوست مهربان نشدی رفیق تن شدی اما ، رفیق جان نشدی
هنوز نقش وجود مرا به پرده هستی نبسته بود زمانه، که دل به مهر تو بستم
کاش دردی که مرا هست طبیبان را بود تا بدانی که چه درمانده دراین درمانند
اینکه هر سو می کشم با خود نپنداری تن است گور گردان است و در او آرزو های من است
اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست غربت آن است که یاران بِبَرَندَت از یاد
پر کرده ام از عطر هوایت چمدان را در شهر شما تحفه محبوب همین است
به روز ِ معرکه ایمِن مشو ز خصم ِ ضعیف که مغز ِ شیر برآرد چو دل ز جان برداشت
گاه آن کس که به رفتن چمدان می بندد رفتنی نیست! دو چشم نگران می خواهد!
دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد
اغوش توست خانه ی من راست گفته اند که هیچ جا ، خانه ی آدم نمی شود
زبان روزه خدایا نمی کند باطل مدام حسرت وصل نگار را خوردن؟؟
دَر کِلاسِ عاشِقی شاگِردِ نو پایَت مَنَم می نِویسم با غَلَط: «مَن دوصطَط دارَم فَغَت
به کار دوستی ات بی غشم ، بسنج مرا به سنگ خویش که عالی ترین عیار تویی
من اهل چایی نیستم اما تو دم کن از چشمهایت استکان دیگری را
به هرکه می نگرم طالب دوام بقاست مدار خلق به فکر محال می گذرد
دو روزه فرصت وهمی که زندگی نام است گر از هوس گذری بی ملال می گذرد
صرّاف سخن باش و سخن کمتر گوی چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی
آنکه رخسار ترا این همه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
گرچه دور از منی ای از همه نزدیک ترین عشق این است که با خاطره ها یاد همیم
نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من نخواهم جان پرغم را تویی جانم به جان تو
خاک را زنده کند تربیت باد بهار سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم