متن رعنا ابراهیمی فرد
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات رعنا ابراهیمی فرد
چه دیوانه وار با روزگاران
دست و پنجه نرم می کنیم
به جنگ سرنوشت می رویم
و غصه می خوریم
در جوانی ...
جوانی را به پیری مبتلا می کنیم
نه جام ساکت و خنده
فقط غصه می خوریم
چه دیوانه وار ...
می زیستیم و دم نمی زنیم
چه...
ما در غفلت به سر می بریم
انارهای شیرین را در خواب می بینیم
و در روز ...
با آنها بازی چشم بسته می کنیم
□ □ □
سر ما آنقدر ...
به پیچک های سر راهمان گرم می شود
که نمی دانیم ...
فصل از کدامین خانه فرود می...
تا زنده هستیم . . .
قدر بدانیم
مرده را . . .
فاتحه ای کافیست .
رعنا ابراهیمی فرد (رعناابرا)
شیشه های شفاف سرد یخی
از بلور های تنگ آسمان
همچنان ....
می بارد و می بارد
و دخترانی که عاشق برف اند
زیر چراغ می ایستند
تا روزی ...
دانه های متشخص برف را
در میان اوهام برفی اشان
در میان خیال های شیرین سپید هجا کنند
و تکرار...
چه روز های خوبی بود
هردو احوال پرس ما بودند
آفتاب و باد
شور و شوق اول دبستان
و دوستانی لطیف تر از برگ درخت
هنوز حسادت رنگشان را عوض نکرده بود
شهر مال ما بود
و هر آنچه که در آن بود
شاد بودیم و شاد
می خندیدیم برای...
غوغا غروب را
در میان نگاههای خسته ی من
خواهد کاشت
کار من . . .
رسیدن ، به نقطه ای مشوش است
آسمان ، ابر تیره به خود خواهد دید
و شب . . .
چلچراغ های بی معنی
اشک را معنا خواهند کرد
گریستن ، معمایی ساده است...
به خاطرم بسپارید
که هوا بی خورشید مانده است
به خاطرم بسپارید
که کسی
در پشت پنجره ی تاریک من
خورشیدی نخواهد
زایید
رعنا ابراهیمی فرد (رعناابرا)
آن روزها رفت
خاطره اش ، بر ذهن ما نشست
سرد و سفید و برف
همه جا را گرفته بود
آن شب سکوت سرد
فرسنگ ها راه بود
فاصله ها بود و فاصله ها
کسی خبر نداشت از سختی راه
ما بودیم و ما بودیم و بس
تنهایی و بیدار...
دستهای مردانه ات ...
تکیه گاه روزهای تنهایی ام شد
من آغوش آفتاب را ...
با دستهای تو به آغوش کشیدم
رعناابراهیمی فرد (رعناابرا)
دخترم؛
می دانم روزی قلب خانه ای خواهی بود
که چشم هایش با وجود تو برق خواهد زد
و ستون فقراتش وجودتو را جشن خواهد گرفت
می دانم روزی نقاش ماهری خواهی بود
و در روزهای خوب زندگی ات
عکس مامان، بابا و داداش را خواهی کشید
همان طور که...
خیره در نقطه ای پر ابهام
خیره در کشاله یک شمع
خیره در اندوه وحشتناک زمان
انگار همه شب نگاه ها ...
در پس پرده ی یک راز مات و مبهوت است
نگاهی پر از سکوت ...
پر از زجه ...
پر از مرگ تکراری چشمی مصلوب
و نقطه ای...
جهانی زیر نگاه هایم منتظر است
زیر چشم هایم ...
که وسعت دنیایی گمشده را
به خود گرفته است
نامه ای برایت خواهم نوشت
چشم هایت را به یاری چشم هایم برسان
جهانی در نگاهم گم شده است
جهانی سردرگم ، جهانی سرد
رعناابراهیمی فرد (رعناابرا)
دوستش داری...
اما او نمی خواهد دوستت داشته باشد
چون...
دوست داشتن را بلد نیست
عاشقش هستی
اما او نمی خواهد عاشقت باشد
چون عشق را بلد نیست
از خاطره ها حرف می زنی
اما او سکوت می کند
چون خاطره ها را فراموش کرده است
یک تخت بیمارستان برایش...
باز رسید پاییز
جدا شدی تو از من
مثل برگ یه شاخه مثل گل بهاره
نوازش باد ، آمد سراغ تو
دست نسیم برای بردنت
با باد همسفر شدند
بی آنکه بگویم حرفی
دست به دست تو سپرد
به خیال آشنایی تو از من جدا شدی
تو مرا به دست...
دل تنگم ...
دلم تنگ است
بید مجنون چه بیرنگ است
در این اوضاع که دل
چون کوزه ی سربسته می نالد
اشک ...
در سینه ی ناباوریها محبوس می ماند
دل سنگین و دل غمگین
دل چونان نخ زنگین
غبار حزن و اندوه زمان را
می کشد بر دوش...
دلم طوری گرفته است ...
که انگار تمام غم های عالم در دلم مهمانی گرفته اند
دلم طوری گرفته است
که انگار تمام غصه های بی پدر و مادر
در دلم یتیم خانه درست کرده اند
دلم طوری گرفته است که انگار
تمام شکستهای عشقی دختران جوان
در دلم کنار...
خانه تنهاست!
بسان دختری که تنهایی اش
تا ابدیت جاری ست
باران چند روزی ست باریده است
و ستاره ها...
از دید زمان پنهان مانده اند
خیابان منتظر است
و نگاهی که لابلای خورشید
ثانیه ها را می شمارد
زندگی همچون آبی روان جاری ست
حرف ها...
در پشت نگاه...
در مسیری که درآن...
رستن های ابدی متوقف شده است!
در خانه ای که انتظار...
بامش را فرا گرفته است
تنهایی ام...
به زیر درخت انار مهمان است
مرا بکشید...
ای حقیقت های بی انصاف
مرا بکشید...
قلب من، از سنگینی یک جدایی
از سختی یک مرگ می سوزد
مهربانم......
نان را باد با خود برد
جان ما را خاک خورد
خانه های ما را گرد و خاک برد
هرچه داشتیم شد فنا
اشک آسمان بی همتا
روزها پر آشوب ...
شب ها دل ها خون ...
نان را باد با خود برد
مزد ها را مزدورها خورد
بیت المال...
.
وقتی نگاه پر سکوتم را ...
بر قاب خالی خاطره های قدیمی می اندازم
نمی دانم...
از جان این دنیا چه می خواهم
وقتی ترنم سبز بادهای وحشی بودن را
مژه های به خواب رفته ام را
از میان واژه های خیالی و توهم بار
از میان چهار چوب...
نمی دانم ...
ماهی ام در موج آبم
و یا ماهی که عشق آسمانم
نمی دانم ...
خاکسترم ، در عمق آتش !
و یا تیری نهفته در کمان ارش
خلاصه ...
حال من پیچیده حال است
چه روزهایی که ...
شوریده حال است
خبر دارم ..
در این دیوانه...
.
آینه های چشمک زن...
صلوات شمار...
ذکر پیرزنی کمر خمیده است
دستمال های کاغذی
دست زنی ژولیده است
که نوزاد کوچکش...
در دست دیگرش، خوابیده است
دختر فال فروشی که نگاهش معصوم
با دستانی سرد، در پی روزی خود
از خانه برون آمده است
آری...
اینجا راهرو است!
راهروی...
در پشت ابرها ...
یک چهره ی غمگین ، پنهان است
در پشت ابرها ...
حرف های مشکوک ، به دنبال بهانه اند
و حرف های تطهیر نگرانند
کرکس های چندش آور آزادانه در آسمان پرواز می کنند
پاکی چه غریب است
پاکی با تمام وسعتش ...
در میان حرف...