شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
گرچه من در جنگ، با دنیا و تقدیرم هنوز
در خیالاتم برایت باز می میرم! هنوز...
قسمتم هرگز نشد آغوش گرمت، خوب من!
راستش بدجور از این عشق، دلگیرم هنوز!
گاه می بینم تو را از دور؛ اما بی صدا!
دوستت دارم! دلیلش را نمی دانم؛ چرا...
آمدم دریا شوم...
حالا من ماندم و میان دستانم دست تنهایی
عاشق کش ای تلفیق خنجر و خون و زیبایی
به قدر هق هق ات شانه برای سر نهادن نیست
در این افتاده از چشمت هوای ایستادن نیست
به غیر از گریه کردن ها صدایی بر نخواهد خاست
تو ای عاشق به جز...
مَن شاعری در شعر مَدفونم
سُر خورده ام در عُمق افکارم
سینوس و جَبر و احتمالم را
زخمی نمودم پایِ اشعارم
وقتی دَهانم شعرهایم شُد
جُغرافیا، تاریخ را سایید
ساعت به سمت دَرد رو کَرد و
در اِنزوایی توله اش زایید
از صُبح تا شب جُفت بازی ها
با مصرعی...
چشم هایت قصد کرده باز درگیرم کنند
مثل موهای بلند تو به زنجیرم کنند
بوسه ام را وقف پیشانی تو کردم عزیز
هرچه باداباد، بگذارید تکفیرم کنند
قصهء� دوری، غم دل، نازِ تو، حرف رقیب
زودتر از آنچه فکرش را کنی پیرم کنند
عاقبت روزی می آید، مدعیان، دسته جمع...
از این هر دم شکستن ها، هنوزهم یک تنی باقی ست
تنی تنها، تنی خسته ، تنی نه!.. دشمنی باقی ست
دلِ مغرور من! پنهان نخواهد شد جنونِ تو
تو که در رگ رگ ات دیوانگی های زنی باقی ست
غرورِ من فدای وعده ی نازک تر از مویش
برایم...
زیرِ آوارِ شَهرِ جمهوری
با هِگِل، توی خواب میخندم
پُشتِ ته مانده های نِفرینت
بی اَمان رویِ آب میخندم
پایِ چَشمَم، سَگی وَرم کردو
دُم تکان داد سوی انسانها
آخرین پُک به روی شعرم را
می مَکد در کَفِ خیابانها
سِکته کرده دوباره اَفکارم
باورم زخمِ ناکَسی دیده
یک جِنازه...
کِی کسی خواست دل شاعر ما را بخرد؟
مُرده شور دل دیوانه ی ما هم ببرد!!
هرکسی را که سر شب به دلم جا دادم
نصف شب خواست ز دیوار دل ما بپرد
دلبری را که به خون جگرم پروردم
گرگ شد خواست دل بره ما را بدرد
ترکمانچای بشد...
کی کسی خواست دل شاعر ما را بخرد؟
مُرده شور دل دیوانه ی ما هم ببرد!!
هرکسی را که سر شب به دلم جا دادم
نصف شب خواست ز دیوار دل ما بپرد
دلبری را که به خون جگرم پروردم
گرگ شد خواست دل بره ما را بدرد
ترکمان چای...
ای کویر خشک! باران می رسد
غصه های ما به پایان می رسد
گرچه چاه غم، پر از آوارگی ست
آخرش یوسف به کنعان می رسد
شاعر: سیامک عشقعلی
به قدر هق هق ات شانه برای سر نهادن نیست
در این افتاده از چشمت هوای ایستادن نیست
به غیر از گریه کردن ها صدایی بر نخواهد خاست
تو ای عاشق به جز تو شهریاری بر نخواهد خاست
تو یار شهر عشق هستی ولی شهر یارت نیست
به جز قلب...