شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
ای عشق
می برگی و می جوانی ای عشق
ان گونه که می توانی ای عشق
دنبال خودت مرا همیشه
بی واهمه می کشانی ای عشق
بیگانه و آشنا نداری
همصحبت و همزبانی ای عشق
یک ذره ی بی نشانه ام من
صد خوشه کهکشانی ای عشق
من مرغ شکسته...
از دست رفت
دیر جنبیدی عزیز من قرار از دست رفت
فرصت سرمستی و بوس و کنار از دست
زخم کاری را مداوا سرسری کردن چه سود
نوشداروی نیاوردی و کار از دست رفت
بعد عمری جانفشانی ها به پای دوستان
در کمال نارفیقی ها قمار از دست رفت
آن...
یاران همه رفتند ... رفیقم مانده
از بین احباء ، حبیبم مانده
در غیبت صغرام مرا آید شد
بعد از گذر سال ربیعم مانده
✑
مثل بهاری مست
من دیوانه را دیوانه تر کن مثل گیسویت
رها کن پشت سر در خوشه ای از خرمن مویت
چه میشد بامدادی همدل و همراه هم باشیم
تو جان از من بگیری من سری در شیب بازویت
شبی در آسمان من بریزی نقره از ماهت
برقصم لحظه ای...
حسرت لبخند
نغمه کن با من شوریده شکر خندت را
لحظه های شب بارانی الوندت را
بگشا پنحره ای را به تماشای خیال
چاره کن بغص تب آلوده ی دربندت را
به کجا سر زنم ای نخل بلندای امید
تا ببینم قد و بالای برومندت را ؟
کو نشانیکه بگیرم...
رد آوار
به فرض آنکه چشمت مهلت انکار نگذارد
مجالی را برای فرصت زنهار نگذارد
چنان مست فریبایی کند اوضاع مجلس را
که جایی را برای خاطری هوشیار نگذارد
تو میدانیکه درد برکه ی مدیون باران را
کسی پای حساب مرغ بوتیمار نگذارد
زلیخا! با خیانت آبروی عشق را بردی...
یار ما نبود
یادی از آن گلی که وفادار ما نبود
باران دشت سبز سبکسار ما نبود
فیروزه های آبی چشم قیامت اش
در ویترین حجره ی بازار ما نبود
آن ماهتاب نقره نشانیکه چهره اش
پرتو فشان نیمه شب تار ما نبود
در کوچه های در به دری پرسه...
این رسم وفاداری نشد
سر به روی صخره داری، موج دریایی مگر!
عطر نرگس می فشانی، باد صحرایی مگر؟
شعله از هرم نفس های تو بیرون می زند
آفتاب مشرقی یا فوجی یامایی مگر؟
ای جنون در رگ رگ اندیشه ات، حرفی بزن!
همدم ابن السلامی، یار لیلایی مگر؟
وعده...
امشب این خط چلیپایی من
همه ارزانی چشمان تو باد
دیده و جان و دل شیفته ام
همه قربان زنخدان تو باد
سیم های دو و می، لای سه تار
کوک با تار سر زلف تو باد
جام لبربز به مینای شراب
ریخته بر قدح و جام تو باد
آستان...
دیگر نمی سرایم..
حالم که خوش نباشد دیگر نمی سرایم
آن دل که برده ای تو دیگر نمی ربایم
در جان من نشستی در کام من شکستی
کامی دگر نمانده ست دیگر نمی سرایم
آن شور که در نهان بود آن آتش زمان بود
چون آتشی نمانده ست دیگر نمی...
شده آیا به کسی دل بدهی دل نخرد؟
عادت و خویِ تو را یک شبه برهم نزند؟
شده خواهی بروی پا برود دل نرود؟
هرچه گویی برویم،خم زِ دو ابرو نبرد؟