آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زود تر می خواستی حالا چرا
خوش به حال انار ها و انجیر ها دلتنگ که می شوند می ترکند
من آن انجیر نارسی بودم که دستان تو مرا از آن درخت کهنسال جدا کرد...درخت مامن من بود،آرامش گاهم بود.در آغوشش بی هیچ هراسی میزیستم،اما من پشت به احساسش،تو را برگزیدم و خود را به دستان گرم تو سپردم.عطر آن دست ها مرا عاشق و از خانه ام دور ساخت...تو...
دنیا کوچکتر از آن است که گم شدهای را در آن یافته باشی هیچکس اینجا گم نمیشود آدمها به همان خونسردی که آمدهاند چمدانشان را میبندند و ناپدید میشوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بیرحمترینشان در برف آنچه به جا میماند رد...
فرقی نمیکند پنجه طلایی آفتاب باشد یا انگشتهای خیس باران این پنجره دیگر جواب سلام آسمان را نخواهد داد وقتی قرار نیست تو از این کوچه بگذری
با بهترین آدمای دنیا هم که بری بیرون و بهت خوش بگذره بازم ته دلت اونی رو میخواد که نیست
هیچ وقت بی خداحافظ کسی را ترک نکن نمی دانی چه درد بدی است پیر شدن در خم کوچه های انتظار ورود
برایت می نویسم دوستت دارم میدونم که نمیدونی ! ولی میدونم که مى خونی! آرزوم اینه: نخونده بدونى️
آدما زود فراموش میشن ، تقصیر از آدم ها نیس دوست داشتن ها دروغه !
برایت شعر می گویم که امشب شام مهتاب است من امشب با تو می گویم همه ناگفته هایم را دمی با تو به سر بردن خودش آرامشی ناب است... شب بخیر
اون یه دروغ گوئه ولی این قسمت بد قضیه نیست... قسمت بد اینه که من هنوز دوسش دارم.
معلم میدانست،فاصله چه به روزمان می آورد که به خط فاصله میگفت خط تیره
بی تو تاریک نشستم تو چراغ که شدی ؟!
و دلی که میگیرد ، بی هیچ دلداری....:)
با تو چه زندگیایی که تو رویاهام نداشتم
می شود عاشق بمانیم؟ می شود جا نزنیم ؟ می شود دل بدهم دل بدهی دل نکنیم ؟
عشق ، داغی ست که تا مرگ نیاید نرود ...
عشقت را از یاد برده ام اما چه کنم که هنوز پشتِ هر پنجره تو را می بینم ...
من می توانم جای سیگار نقاشی بکشم، با دوغ مست کنم، با وسایل خانه تمام شب را تانگو برقصم و به جای تو بالشتک دوران کودکی ام را در آغوش بگیرم... تو برای فراموش کردن کسی که بی نظیر دوستت داشت چه خواهی کرد ؟
در روزهایِ طوفانی بیشتر به آشوبِ دلم نگاه کن .. گاهی دلگیر که می شوم ، گمان میکنم ؛ تو مدام دست رویِ دست میگذاری و من صبر رویِ صبر .. گمان میکنم از قَلَمَت افتاده ام و بی هدف در کوچه های زندگی پرسه میزنم .. اما وقتی در...
من آن شب ٬ یکه و تنها خدا را از همه دنیا برای خود جدا کردم... به نزدش سفره ی دل باز برایش گریه ها کردم و تا بیداری خورشید نالیدم، نخوابیدم... و تا صبح سپیده من در آغوشش برای تو دعا کردم... برای خنده ی زیبای لبهایت هزاران نذرها...
تا به حال کسی جلوی پایتان ترقه انداخته نیم متر بپرید هوا؟ کسی پای گوشتان نایلون پف کرده ترکانده دست پاچه شوید؟ یا دستی یک دفعه از پشت سر چشم هایتان را گرفته جا بخورید؟ عشق هم چیزی شبیه به همین اتفاق هاست یک روز یک نفر جایی کاری با...
بیا قانون دوستت دارم را بین خودمان وضع کنیم صبح ها تلفنت را بردار به عکسم خیره شو طوری که انگار قرار است برای همیشه نباشم صبحت بخیر را طوری بگو که عزیزم ها و جانم هایش آزاد شود و بریزد به رگ هایم بگذار همین اول صبح تنِ من...
چه کسی می داند ، که در این شهر شلوغ وادی عشق کجاست ؟ چه کسی می داند ، در میان آدمکهای غریب ساقی عشق کجاست ؟ دیده ات را بگشا ، چه کسی می داند عاقبت بر سر راه ، بر تنِ خسته ی پر زخم مسیر مقصدِ عشق...