پاییز همان قاب عکس خاک گرفته ی دلدادگی هایمان است که تو آخرین بار قول آمدنت را داده بودی ومن هر روز صبح کنار پنجره با چشمانی مضطرب آخرین برگ های این درختان را می شمارم نکند آخرین برگ هم به زمین بنشیند و تو نیایی پاییز یادآور بوی قدم...
بی تو چای وعسل صبح برایم تلخ ست، پس بیا ای همه ی علتِ شیرینی ها...
مثل یک تابلوی نیمه ی نفرین شده ای دست هر کس که به سوی تو بیاید، قلم است عشق را پس زدی ای دوست، ولی پیش خدا هر که از عشق مبرّا بشود، متهم است می روی، دور نرو، قبل پشیمان شدنت فکر برگشتن خود باش و زمانی که کم...
دوستان ناب دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه ایست. هول هولکی و دم دستی. برای رفع تکلیف . اما خستگی ات را رفع نمی کنند. دل آدم را باز نمی کند. خاطره نمی شود. دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و...
تو همانی که می شود چای را کنارت بدون قند... شیرین نوشید
دیوانه نیستم فقط گاهی خیالت می اید روبرویم می نشیند برایم چای می ریزد
از عشق همین خاطره می ماند و بس ! گلدان لب پنجره می ماند و بس ! ازآن همه چای عصر گاهی با هم بر میز دو تا دایره می ماند و بس !
صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست ...
تمامقندهای تویدلمرا آبکردمبرایتو برایتوکهچایتراهمیشه تلخمیخوری خاکبرسرت...
صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست
چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن ، گوش به باران دادن ، چای درست کردن ، پادشاه وقت خود بودن ...
بعدا؟ بعدا وجود نداره بعدا چای سرد میشه بعدا روز شب میشه بعدا علاقه از بین میره بعدا ادم پیر میشه بعدا زندگی تموم میشه و ادم حسرت کارای انجام نداده ش رو میخوره
از پشت پنجره اولین برف زمستانی را نگاه میکنم خانه گرم گرم است اما بدنم از سرما میلرزد نمیدانم از برف است یا از تنهایی برای خود چای میریزم پتو را بدورم میپیچم شاید کمی گرم شوم بی فایده است دستانم پاهایم چون تکه ای از یخ سرد سردند به...
منو بشنو از دور ، دلم میخواهدت هر روز با آواز ، دلم میخواندت میگویمت به باد ، باد مینالدت میریزمت به ابر ، ابر میباردت میشینمت بمان مینوشمت چو چای چایهای سبز سبزهای دور دورهای سخت آی عشق ، آی عشق چهرهی آبیات پیدا نیست...
تلخی اخلاق را اندام موزون حل نکرد استکانم شد کمر باریک و چایم تلخ ماند
گاهی دلم هیچ چیز نمیخواهدجز گپ خرد خرد با مادرم هی من حرف بزنم هی او چای تازه دم بریزد، هی چای ام سرد بشود هی دلم گرم. آنجا که چای ات سرد میشود و دلت گرم خانه مادر است
چایت را بنوش و نگران فردا نباش ، از گندم زار من و تو مُشتی کاه میمانَد برای بادها ...
حرف هایمان را زدیم و چای مان از دهن افتاد چراغ های کافه را هم که خاموش کرده اند و هنوز زیباییت بند نمی آید...
با یک فنجان چای هم می توان مست شد اگر اویی که باید باشد،باشد.
خستگی را - چای یا قهوه؟ نه عزیزم - چشمهای تو!
با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است؛ چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد
در من سرد شد دو فنجان چای که قرار بود با هم بنوشیم
و چای دغدغه عاشقانه خوبی ست برای با تو نشستن بهانه خوبی ست
پنجشنبه ها را باید چای دم کرد تلفن را کشید،پرده را بست خاموش و کم نور و مست باید از تو نوشت باید آرام گونه ات را بوسید.