مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم/ چرا بی ماسک می آیی رفیق ناجوانمردم؟
ناگهان ماسک برانداخته ای یعنی چه؟/ مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟
هوا دلگیر افق تاریک دلم پرواز می خواهد رها از این همه غصه کمی آواز می خواهد
دلم تنگ است و می گویی که می دانی چه سود از گفتنش وقتی که می آیی، نمی مانی
همسایه ی دیوار به دیوار نخواهم تو سایه ی همراه به دیدار دلم باش
سوزنی را یافتن ، سخت است در انبارِ کاه سخت تر از آن ، رفیقی خوب پیدا کردن است
آراسته ظاهریم و باطن، نه چنان القصه، چنانکه می نماییم، نه ایم
سمتِ دلتنگیِ ما چند قدم، راهی نیست حالِ ما خوب؛ فقط طاقتمان طاق شده...! .
از لحظه نبودن تو دیوانه تر شدم این جا دلی به سوی تو پرواز میکند
عشق گاهی شبیه لبخند است خنده کن خنده ات خوشایند است
در میان ماهرویان ماهروی من تویی گر نترسم از خدا گویم خدای من تویی
گفته بودی به کسی دل بدهم می میری تو خودت رفتی و از رفتن خود دلگیری!؟
من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟ آفرین! معرفت این است که ز من می گذری
مرا محتاج رحم این و آن کردی ملالی نیست تو هم محتاج خواهی شد؛ جهان دار مکافات است...
دردِ دل با کَس نگفتم، دردِ من گفتن نداشت خنده بر لب می زدم، هرچند خندیدن نداشت
خاطرش نیست ولی خوب به خاطر دارم که در آغوش خودم، قول نرفتن می داد .
از تو شعر می نتَوان گفت اخِر لب هات آنقدَر که شیرین بود لب هام چسبیده به هم....!
از وسعت تنهایی ام آن قدر بگویم تنها کَسِ من بودی و من هیچ کَسِ تو
جهان کوچه سبز پیوندهاست بهشت خدا پشت لبخند هاست
ترش رویی میکنی با چهره ی شیرین خود چون انار ساوه خوش طعمی، مَلَس بانوی من
مطمئن باش که این آهِ نه چندان سوزان آنچه را با تو نکرده ست خدا خواهد کرد
غم که از حد بگذرد دل حسِ پیری می کند سنِ هرکس را غمش اندازه گیری می کند
ای کوه در بلندی نامت بمان، ولی یک روز زیر چشم تو هم رود می کشند
به هر چه نمی خواستم رسیدم جز تو که می خواستمت