عشق یعنی در میان صد هزاران مثنوی بوی یک تکبیت ناگه، مست و مدهوشت کند..!
پاییز زیباتر میشود به شرطی که به اندازه تمام برگ های پاییزی برای یکدیگر آرزوی خوب داشته باشیم
تو نباشی من از آینده خود پیرترم
شبیه قاصدک های رها در دشت میدانم... لبت بر باد خواهد داد روزی دودمانم را !!!
هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک نفر احساست را بفهمد ، بدون اینکه مجبورش کنی
چند خط روی پیشانی مادرم، دستخط خدا بود، با این مضمون، «این بنده ام پروردگار عشق است، قدر او را قدر من دان.» تازه آموختم، خدا مادران را خدای عشق می نامد
زن عشقی را که برای آن گریسته است هرگز فراموش نمی کند...
یاد تو شمعی ست در دلم کوچک و همیشه گرم...
سر پیری اگر معرکه گیری هم باشد من تورا باز تورا باز تورا میخواهم..
گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ! درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد
دستهایت را بگشا دلت را به امید خودت را به صبح پیوند بزن امروز روز دیگریست طلوعی که مهربانی خدا در آن نقش بسته..
یک دوست داشتن هایی هست که به یک باره بی مقدمه پا در کفشِ دلت میکند و جا خوش میکند و از دستِ تو کاری بر نمی آید جز از دور دوستش داشتن...️
مرد مهربانم مخاطب عاشقانه های من زن نبوده ای که بدانی دست های مردانه ات که در دستم باشد حکم تمام دنیا را برایم دارد ...
دستِ شراب در کار بود لب های او سیب
شاه شطرنج منی با رخ ماهت چه کنم؟ با سپید دل و چشمان سیاهت چه کنم
کاش روزی برسد هر که به یار ش برسد دل سرما زده ما به بهار ش برس
از تو آغاز می شوم در تو پایان می گیرم
تا بینهایت این قللب واسه تو میزنه...
پدرم امشب افتاده به جانم تب یادت چه کنم...!؟
شب بخیر غارتگر شب های بی مهتاب من منتی بر دل گذار امشب بیا در خواب من
و از تمام جهان سهم من باشی و بس..
آهای بارون پاییزی کی گفته تو غم انگیزی تو داری خاطراتم رو تو ذهن کوچه می ریزی
برگ پاییزم بی تو می ریزم نو بهارم کن نو بهارم ای بهار باور من!
هیچ وقت با دل آدمهای مهربون بازی نکنید چون نمیتونن انتقام بگیرن نه دلشون میاد، نه راهشو بلدن...