متن خدا
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات خدا
خدا مرحم تمام دردهاست. هر چه عمق خراش های وجودت بیشتر باشد خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای می گیرد.
و امید در قلبمان ریشه دوانده
اگر میخواهی زندگی آرامی داشته باشی باید طبق قوانین دنیا بازی کنی.. ساده است دنیا یک قانون دارد ،اگر پشت دست خدا بازی کنی جای زیبایی برای زندگی ات میشود. خدا خوب هوای هم تیمی هایش را دارد
شرط اول این است که کار هایی انجام دهی که خدا خوشش...
امیدی آرزویی دلبری ، نیکو سرانجامی
در این دنیا به جز وصل من و تو نیست فرجامی
مرا چون قوی عاشق فرض کن ثابت قدم در عشق
کبوتر نیستم هر بار بنشینم لب بامی
من از ایزد چه می خواهم به جز گرمای لبخندت
کنارم زندگی کن جان فدایت، چون...
امروز دلم خیلی گرفت
از شانس نداشته ای که از بچگی مثل سایه دنبالمه و
با اینکه سعی میکنم همیشه با احتیاط قدم بردارم
اما اون مثل نوری که توو سرمون می تابه زودتر از من
توو مسیر لونه کرده
حالا موندم این شکایت دلگیری دل رو پیش اون بالایی...
گر چه دل جز مهربانی شیوه ای دیگر نداشت
هیچ کس جز غم مرا در زندگی باور نداشت
مثل مرد دوره گردی که تمام شهر را
با قدم هایش گذر می کرد، و یاور نداشت
یا زن تنها و غمگینی که مردش مرده و
سفره اش خالی ز رونق بود...
آرزو کن شاید بزرگترین آرزوی تو کوچکترین معجزه ی خدا باشه
دل سپردم به خدا هر چه که او خواست، همان
در بی تو بودن های شبانه
خیال تو
نوید نگاهت را
به چشم هایم می دهد
خدا را چه دیدی
شاید که یک شب
در پس سوز تنهایی
میان عمق نگاهت
پناه گرفتم
مجید رفیع زاد
تمامی زیبایی های جهان و جهانیان ،
نقاشی قشنگی از جانب خدای یکتا ست.
نویسنده:رحمان شاهسواری کینگ
آفرینها بر تو بادا ای خدا
مینمایی بس عنایتها بما
از هزاران لطف و مهرت دربیان
کی توانم یک بیارم بر زبان
می کنی از نطفه ای ما را پدید
میگذاری پیش مان راهی جدید
عقل و درک و فهم و تدبیر و شعور
ا ز تو گشته در وجودما...
تقدیم به جوانان:
نگاهت را به مهرِ آسمانی کن!
سپاسِ ایزدت، تا می توانی کن!
جوانی و، تنت سالم؛ ببین این را؛
و با ژرفای احساست، جوانی کن!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب دل گویه های بانوی احساس.
بارالها !
غبار پلکهایم ؛ برچشمان سنگینی می کند !
نگرش تلخم را بر روزگارمان شیرین کن!
که تو التیام بخش
زمین وزمانی
مهرت را بر سینه ام حکاکی کن!
بارالها !
سرنوشتم را زیبا نگارش کن!
تا اقیانوس افکارم به تلاطم بر نخیزد !
بارالها!
بی نیازی را در...
بعضی وقتا کم میاری بی دلیل...
خسته میشی از دنیایی که نمیفهمتت...
میخوای بری جایی که هیچ کسی نباشه...
جایی در بی کران که فقط خودت باشیو خودت...
ولی حیف که نمیشه...
ولی یه جایی همون گوشه ی قلبت خدا داد میزنه میگه من اینجام همینجا کنارت...
همونجا وایمیسم بهش...
روی صندلی تنهایی نشسته بودم
روبه دره ای از یاس ونا امیدی
خسته ام ومی خوام بمیرم
می خندی وشکوفه های عشق
به من لبخند می زند
ممنونم که هستی خدای مهربونم
فاطمه نجاری (یاس سفید)
نشسته ام بازم با خدایِ درخت ها
با احساس برگ رهایِ درخت ها
منم آن صاحب تشویش و تکلف
تا رسیدن به سبزی فضایِ درخت ها
دلم پر میکشد تا روز بارش باران
تا پرنده بخواند با صدایِ درخت ها
منم جان در تنِ خاکی ی آن آدمی
دمیده شد...
فرزند بندهایست، خدا را، غمش مخور
کان نیستی که به ز خدا بنده پروری
بیتی از قصیده اوحدی
در هر چیز
می توان عشق را حس کرد
وقتی دریا ماهی را در آغوش می گیرد،
زمین جوانه های کوچک را می بوسد،
و برگ های بلند ذرت، دانه دانه محبت را بغل می کنند!
در هر چیز…
می توان عشق را حس کرد و “خدا” را!