والشمس وضحیها والقمر اذا تلیها که دلتنگ توام
پاییز باشد، بهار باشد فرقی نمی کند هوا،همیشه نبودن تورا به یادم می آورد.. همیشه..
اگر تو هزار درد داری من " هزار و یکی " و آن یکی " نبودن "تو ست !
با کدام واژه تو را در "آغوش" بگیرم وقتی دلتنگی از تمام واژه هایم چکه می کند ...
چقدر صدای آمدن پاییز شبیه صدای قدم های تو بود ملتهب، مرموز، دوست داشتنی! چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف! چقدر صدای خش خش برگ ها شبیه صدای قلب من است که خواست، افتاد، شکست! چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من...
بوشویی باران ئی بند وارستاندره می چوم آسمان جاَ رفتی/باران/یک بند می بارد/ از آسمانِ چشمم
قرار است کولاک بزند به پنجره دلتنگی هایم و من دستهایت را ندارم تا اندکی ترسم را جمع و جور کند و اندوه من سردتر از برف بیقراریهایم را می بارد
سرد است هوای نبودنت اما من با خیال تو گرم میشود زمستانم
وابسته ام کن گاهی حتی نبودنت هم غنیمت می شود همیشه گفته ام دلتنگی سگش شرف دارد به دلگیری غروبهای جمعه . .
یک روز صبح بیدار می شوی و حس می کنی چقدر دوستش داری و خدا از خیلی دورترها دلش برای جای خالی کسی که دیگر نیست می گیرد...
موقع دلتنگی برای عزیزت است که می فهمی چقدر تنهایی! می فهمی دنیای بزرگِ بزرگِ تو تا چه اندازه کوچک و حقیر است. می فهمی دستی که از زمین و آسمان کوتاه است، تنها یک اصطلاح نیست، واقعیت دردناک زندگی خودت است. مثل اینکه از گودالی، دره ای، چاهی عمیق...
دلتنگی حال و روزِسربازیست که براے دیدنِ معشوقه اش با یک گلوله براے زنده ماندن تلاش میکند ولے دراخر گوله بر قفسه ے سینه اش اثابت میکند ..
برای تنهایی هر شبم قصه ها می بافم کجاست شهرزاده ام؟ می خواهم تا خود صبح تک به تک دلتنگی هایم را بخواند _ تا من یک شب آسوده بخوابم.
غروب اجراى هر روزه نمایش دلتنگیست همین قدر زیبا همین قدر با شکوه همینقدر غمناک گویى غم جهان است که در جان آدم ته نشین میشود
محبوب من از سقفِ دنیایِ بدونِ شما آب چکه می کند و من زمینی هستم که از فرط دلتنگی عطش آغوش دارم نه سیلابِ بغض.
آن قدر جای خالیت اینجاست که کنارم دراز می کشد برایم قصه می گوید سر برشانه ام می گذارد وگاه باهم، گریه می کنیم... آن قدر به نبودنت، عادت کرده ام که اگر یک روز بیایی دلم برای جای خالی ات تنگ می شود دلم برای دلتنگی ات دلم برای...
چشمانم را می بندم و به اعماق روحم می روم نبودنت ذره ذره جانم را می گیرد و مرا غرق در نداشتن می کند... نجاتم بده.
مَنٰ زندانٰیهِ شَهْر نِگْٰاتَم چَشمٰانَت رٰا وَثیْقه کُن کْه دلتَنگتٰم️ ️️️
من همیشه درون بشقابی برای خودم برنج می کشم که ته آن لیلی و مجنون هنوز گرم بوسه و آغوش اند آن ها ظرف شستن مرا دوست دارند فکر می کنند کف و آب برف و باران است فصل دیگری آمده و به پای هم پیر تر شده اند نیستی...
به خودم قول داده ام فردا یک دل سیر بغلم کنم!! موهایم را نوازش کنم دلتنگی هایم را دانه دانه از روی دلم بچینم! قول داده ام فردا خودم را تنها نگذارم... باید خودم را برای فردا آماده کنم لحظه های سختی انتظارم را می کشند عزیزم خبر داری یا...
دلتنگی های ممتد دیگر دلتنگی نیست آوار است . علی گلشاهی(ورژیرا)
وقتی نیستی چه رابطه ی عمیقی دارند این شقیقه ها و این دقیقه ها با هم تیر می کشند! با هم درد می گیرند و در کشتن من همدست می شوند...!
دلم پُراست ، پر از حسِ جایِ خالیِ تو...!
کاش به وقت دلتنگی ؛ بغض موذن می شکست و ؛ اذان باران سر می داد!